تبليغاتX
قران آرامش بخش قلب ها

قران آرامش بخش قلب ها

تغییر آدرس

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 16:11  توسط عباس  | 

لیست تعدادی از پایان نامه ها در مورد قرآن

clickبررسی میزان تاثیر صوت قرآن در ایجاد آرامش در دانش‌آموزان/ محمدرضا فتوح‌آبادی

clickبررسی ارتباط نگرش مذهبی با میزان اثر صوت قرآن بر درد زایمان/ ملیحه طهماسبی

clickتاثیر آوای قرآن بر کاهش اضطراب پیش از آزمون دانشجویان/ نسرین گله‌داری

clickبررسی تاثیر آوای قرآن کریم بر میزان اضطراب بیماران جراحی قلب باز/ اسحاق ایلدرآبادی
clickبررسی تاثیر آوای قرآن کریم بر اضطراب بیماران قبل از عمل سنگ‌شکنی (1378)/ ابراهیم شرفی، مسعود سیرتی‌نیر
clickتاثیر آوای قرآن کریم بر درد پس از عمل جراحی شکم/ افشین شروفی

clickبررسی ارتباط نگرش مذهبی با میزان اثر صوت قرآن بر درد زایمان/ ملیحه طهماسبی، محمدصادق علمی، رباب لطیف‌نژاد

clickتاثیر آوای قرآن بر کاهش اضطراب پیش از آزمون دانشجویان/ نسرین گله‌داری، طاهره جوادی

clickبررسی میزان تاثیر صورت قرآن در ایجاد آرامش در دانش‌آموزان مقاطع چهارم و پنجم ابتدائی، شیراز در سال تحصیلی 1376-77/ فرزانه مسلمی‌حقیقی، محمدرضا فتوح‌آبادی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:39  توسط عباس  | 

تاثیر نماز بر شادابی جسم و روان

پيامبر اكرم (ص) :
“ مومن ، شوخ و لبخند بر دهان باشد و منافق بدخلق و گره بر ابرو .”

 امروزه ضرب المثل ايراني “ خنده بر هر درد بي درمان دواست ” مصداق كاملا علمي پيدا كرده است . دانش پزشكي در قرن حاضر به وضوح مي داند اشخاصي كه اصطلاحا يك لب و هزار خنده گفته مي شوند ، نسبت به آنان كه به اصطلاح با خودشان نيز قهرند ! و نسبت به زندگي بدبين و عبوس هستند ، بسيار كمتر دچار بيماري هاي جسمي و رواني مي شوند .
     به اين ترتيب هر عاملي كه شادابي را به انسان هديه كند ، در واقع به سلامتي جسم و روان او كمك كرده است . اما نكته بسيار مهمي كه دانش طب به بشر آموخته است ، اين مطلب است كه شادابي و افسردگي انسان پيش از آنكه تحت كنترل اراده او باشد ، زير فرمان تغييرات مواد شيمايي در سلسله اعصاب مركزي انسان است و ما اين مطلب را در ادامه مباحث “ 40 نكته پيرامون نماز ” از جمله مبحث “ تعادل ناقلهاي عصبي ” روشن تر خواهيم كرد .
     اما در اينجا ذكر همين نكته كافي است كه مثلا افزايش يك ماده شيميايي به نام “ دو پامين ” در بدن سبب مي شود ، انسان بدون آنكه خود بخواهد ، دچار ناراحتي و كاهش اين ماده نيز سبب شاد شدن غير ارادي انسان خواهد شد .(1)
     بعنوان مثال ، عصبانيت و ناراحتي غير ارادي و بدون علت صبحگاهي كه حالت شديد آن بعنوان ملانكولي يا همان ماليخوليا ( افسردگي  درونزاد صبحگاهي ) شناخته مي شود ، در اثر تغييرات و كم و زياد شدن همين مواد شيميايي بوقوع مي پيوندد.
     اما از جمله اين مواد شيميايي داخل بدن كه به طور غير ارادي سبب شادي انسان مي شود و به او شعف و نشئه بي نظير مي بخشد ، ماده اي به نام “ كورتيزول مي باشد كه ميزان آن در داخل بدن انسان در ساعات سحرگاهي بشدت افزايش مي يابد (2) و در صورت بيداري انسان در اين ساعات ، لذت و شعف سرمست كننده اي نصيب او مي شود كه بي شك بر زندگي او در تمام طول روز تاثير گذار است .

افزايش كورتيزول در ساعات صبح و ارتباط آن با سرخوشي صبحگاهي ، كه امروزه از مسلمات پزشكي است ، در واقع توجيه قابل توجهي بر همه مضاميني كه در فرهنگ و ادب و عرفان پيرامون “ اسرار سحر ” معرفي مي شوند ارائه مي دهد .
     از نمونه توجه بسيار به سرخوشي و شادابي سحرگاهي و تاثير آن در زندگي انسان در اشعار خواجه شيرين سخن شيراز حضرت حافظ بسيار مي توان يافت :

هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ   از يمن دعاي شب و ورد سحري بود

     ضرب المثل ايراني مشهور كه منسوب به بزرگمهر مي باشد يعني : “ سحر خيز باش تا كامروا باشي ” نيز اشاراتي نغز به تاثير بيداري صبحگاهي بر زندگي شادكامانه و سعادت آميز دارد .
     به اين ترتيب واضح است ، امر واجب نماز صبح با ارزاني داشتن بيداري صبحگاهي به انسان تقديم كننده شادابي جسم و روان به او مي باشد و يك نتيجه مهم اين شادابي ، سلامت جسم و روان خواهد بود .    
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ      هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم
_________________________________
1 روانپزشكي كاپلان ـ سادوك ترجمه فارسي : دكتر پور افكاري
2. فارماكولوژي كاتزونگ ـ مبحث كورتيكو استروييدها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:35  توسط عباس  | 

اثر درماني آواي اذان و قرآن

آیا می دانید آواي اذان و قرآن با تاثير بر شنونده اثر درماني دارند

موسيقي‌هاي عرفاني كه به منظور ارتباط با خدا استفاده مي‌شوند  باعث رفع خستگي و ايجاد آرامش شود.
 موسيقي قادر است قدرت بيمار را براي تحمل درد افزايش دهد و مشكلات جنبي نظير دور بودن از خانواده و حضور در يك محيط بيمارستاني و عوارض بيماري و درد را به حداقل برساند.
فرد در محيط خارج از بيمارستان و مكانهاي مطلوب بارها موسيقي را شنيده و با شنيدن اين موسيقي در محيط كسالت‌بار و همراه با درد بيمارستان احساس خوشايندي به وي دست خواهد داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:34  توسط عباس  | 

احاديثي در توسل به قرآن

 

احاديثي در توسل به قرآن

در مكارم اخلاق از رسول خدا (ص) منقول است: هر كه طلب شفا از قرآن مجيد ننمايد خداي تعالي اورا شفا ندهد.

از امام صادق(ع) منقول است: هر كس صد آيه از قرآن از هرجاي كه خواهد تلاوت نمايد بعد از آن هفت متبه يا الله بگويد اگر بر سنگ سخت دعا كند هر آينه شكافته گردد.

از حضرت علي (ع) رسيده است:هر كس از چيزي خائف باشد بخواند از هر جاي قرآن كه خواهد صد آيه وسه مرتبه بگويد: اللهم اکشف عنی البلاء

از موسی بن جعفر (ع) منقول است: هر کس کفایت بجوید آیه از قرآن از مشرق تا مغرب او را کافی باشد هر گاه به یقین بخواند زیرا در قرآن شفا از هر دردی است.

اعداد شگفت انگيز

امروز كه قرآن به صورت يك كتاب در دست ماست.در آن نشانه هاي عجيبي يده ميشود كه ميتواند ايمان ما را به معجزه بون قرآن بيشتر كند.

شما ميدانيد كه يوم در عربي به معني روز و شهر به معني ماه است،اگر از شما بپرسند اين دو كلمه چند بار در قرآن تكرار شده چه ميگوئيد؟شايد تعجب كنيد ولي پاسخ اين است كه يوم در قرآن 365 بار و شهر 12 بار آمده است! همچنين دو كلمه دنيا وآخرت درست به تعداد مساوي هر كدام 115 بار تكرار شده است.دو كلمه موت وحيات نيز با مشتقاتشان به تعداد 145 بار ودو كلمه رجل به معني مرد و امراة به معني زن،نيز مساوي با هم هردو 24 با آمده است.كلمه امام نيز به صورت مفرد وجمع 12 بار ذكر شده است.

قرآن يك كتاب عادي نيست.

درمان با قرآن

درمان تب :
‹‹
و الیل اذایغشی و النهار اذا تجلّی ... ››
اگر سوره ‹‹ لیل ›› را بنویسد و بشوید و کسی که دایم تب دارد از آب آن بنو شد تب او از بین خواهد رفت .
درمان سر درد :
امام صادق ( ع) فرمود : کسی که قطسه می زند و بعد از آن ‹‹ فاتحه ›› سوره حمد را بخواند و بعد از آن بر کف دست خود فوت کند و بعد بر سر و صورت خود بمالد از درد سد و چشم واز آمدن خون از بینی در امان خواهد بود .
درمان درد شکم :
امام صادق (ع) فرمود : اگر کسی سوره ی ‹‹ تکاثر›› را برای خر سندی و از بین بردن دردهای شکم ده بار بخواند مقصوداوحاصل می شود و در د شکم او شفا پیدا خواهد کرد .
درمان دردقلب :
با آيه ی 72 سوره بقره : و اذا قتلتم نفساً فادّ ارءتم  فیها و الله مخرج ما کنتم تکتمون
و بیاد آورید هنگامی را که قردی را به قتل رساندید پس در باره ی قاتل او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را مخفی می داشتید آشکار می سازد .
پیامبر گرامی اسلام ( ص) فرمود وقتی که قلب تو درد می گیرد این آیه کریمه را تلاوت کن که شفا پیدا خواهد کرد .
درمان غفلت :
امام رضا ( ع) فرمودند : هر کس روز جععه بعد از تماز صبح هفتاد مرتبه بگوید ‹‹ یا فتاح›› و دست بر سینه خود فرود آورد زنگ غفلت از دل او برود و به هر کس روی بیاورد کارش پیش می رود
درمان عذاب و فشار قبر :
امام رضا ( ع) فرمود هر کس هر روز جمعه اسم اعظم ‹‹ الباری ›› را یکصد بار بگوید خداوندمتعال او را در قبر تنها نگذارد و از برای ا و مومنی و همه ی فرستد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:35  توسط عباس  | 

آيات‌ قرآن‌ متكي‌ بر علم‌ است‌، قرآن‌ نهي‌ از وقوف‌ بر ظنّ و گمان‌ دارد

آيات‌ قرآن‌ متكي‌ بر علم‌ است‌،  قرآن‌ نهي‌ از وقوف‌ بر ظنّ و گمان‌ دارد

و بر همين مفاد آياتي است در قرآن مجيد که: صريحاً إعلام مي کند که: قرآن،  کتاب علم است؛ و آياتش بر أساس علم پايه گذاري شده،  و تفصيل و شرح داده شده است.  و معلوم است هر کتابي که بر أساس علم باشد،  جهل و شک و فرضيه هاي غير قائم بر محور علم و برهان،  و تئوريهاي غير متکي به حق و يقين و اصالت غير قابل زوال،  بر آن راه ندارد.

در سوره أعراف ميفرمايد: و لقد جئناهم بکتاب فصلناه علي علم هدي و رحمة لقوم يؤمنون

(و هر آينه تحقيقاً ما براي ايشان کتابي آورديم که: آنرا برکانون علم مشروح نموده و تفصيل داديم.  و آن کتاب،  کتاب هدايت و رحمت است براي قومي که ايمان ميآورند. )

و در سوره کهف ميفرمايد: الحمدلله الذي أنزل علي عبده الکتاب و لم يجعل له عوجا – قيما لينذر بأسا شديدا من لدنه و يبشر المومنين الذين يعملون الصالحات أن لهم أجراً حسناً – ماکثين فيه أبد. 

(حمد و ستايش،  اختصاص به خداوند دارد.  آنکه بر بنده اش کتاب را نازل نمود؛ و در آن کتاب کجي و انحراف و إعوجاجي قرارنداد – اين کتاب قآئم،  و قيم و نگهبان،  و پاسدار و محافظ،  و داراي سيطره و استيلاي واقعي است که: از طرف خدا منحرفان را به بأس شديد،  و سختي ناهموار بيم بدهد،  و مؤمنان را که أعمال صالحه بجاي ميآوردند؛ بشارت بدهد که: از براي آن پاداش نيکوئي خواهد بود- که در آن پاداش بطور جاودانه زيست بنمايند. )

و حتي از اينجا به بعد،  هشدار ميدهد کساني را که: امور خود را بر اساس ظن و پندار قرار داده،  و بدون اعتماد به علم و يقين مطالبي را بيان ميکنند؛ و عقائد خود را بر آن استوار ميدارند،  در اينجا که ميفرمايد:

و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولداً – مالهم به من علم و لا لأبائهم کبرت کلمهً تخرج منْ أفواههم إنْ يقولون إلا کذب. 

(و براي آنست که:‌بترساند کساني را که ميگويند: خداوند براي خود فرزندي را گزيده است – نه ايشان خودشان در اينمطلب علمي را دارند؛ و نه پدرانشان علمي را دارند.  اين گفتار زشت و ناروائي است بزرگ که،  از دهانشان خارج ميشود.  و ايشان نميگويند مگر دروغ ر. )

در اينجا مشهود است که: فقط علت قول به فرزند داشتن خدا را چون مستند به أمر غير علمي،  و بر پايه غير برهان است،  شديداً ميکوبد؛ و آنرا به مجرد همين أمر،  دروغ تلقي کرده و گفتار زشت و ناهنجار بزرگي رابه آنان نسبت داده،  که از دهانشان مي پرانند؛ و بالأخص با تعبير تخرج من أفواهم – نه با تعبير يعلمون و يعتقدون و امثالهما – ردآئت و پستي و بي اساس معتقدات ظنيه و وهميه،  و بطور کلي همه امور غير يقينيه را محکوم ميکند.

اين مسئله بسيار مهم،  بلکه از أهم مسائل است که: قرآن به مبارزهء نه تنها با جهل و ناداني؛ بلکه با هر أمر غير علمي رفته است؛ و أرآء و أفکار آنان را که به فرضيه هاي غير علمي اتکاء دارند شديداً در هم ميريزد،  و بي ارج ميداند.

يکجا ميگويد: و لا تقف ما ليس لک به علم إن السمع و البصر و الفؤاد کل اؤلئک کان عنه مسئول. 

(و پيروي مکن از آنچه براي تو نسبت بدان،  علم نيست! زيرا که گوش و چشم و دل،  تمام اين أعضاء و جوارح،  در صورت پيروي از أمر غير يقيني مورد بازپرسي و موأخذه قرار ميگرند. )

و در سوره مبارکه نجم يکجا ميگويد: إنْ هي إلا أسماء سميتموها أنتم و أبآءکم ما أنزل الله بها من سلطان إن يتبعون إلا الظن و ما تهوي الأنفس و لقد جاءهم من ربهم الهدي.

(نيستند آنها مگر اسم هائيکه شما و پدرانتان ايشان را بدان اسم ها نامگذاري نموده ايد.  خداوند بواسطه آنها هيچگونه قدرت و سلطنتي را فرود نياورده است.  پيروان اين عقيده پيروي نميکنند مگر از ظن و گمان،  و از آنچه را که نفوسشان هواي آنرا در سرشان بپروراند؛ در حاليکه از سوي پروردگارشان،  هدايت براي آنها آمده است. )

و باز پس از سه آيه ميگويد:

إنَّ الَّذِينَ لَاُيؤمِنُونَ بِالْأخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلَئکَةَ تَسْمِيَةَ الْأنْثَي – وَ مَالَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إنْ يَتَّبِعُونَ إلاَّ الظَّنَّ وَ إنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً[6]

(و آنانکه به روز بازپسين ايمان نمي آورند،  فرشتگان آن عالم را مؤنث و ماده،  نام نهاده اند؛ ايشان در اين نامگذاري علمي ندارند،  و فقط از تخمين و حدس و پندار متابعت مي کنند.  و حقاً که ظن و پندار بهيچوجه انسان را از وصول به حق و واقعيت امر،  بي نياز نميگرداند. )

باز به دنبال همين مطالب به پيغمبرش أمر ميکند که: از کسانيکه از ياد خدا إعراض نموده اند؛ و بدين سبب،  مراد و مقصودشان در زندگي مادي و حيواني و شهوي دنيوي منحصر شده؛ و پايه علمشان فقط بدين نقطه رسيده و سپس خاتمه يافت است؛ إعراض کند.  بجهت آنکه سرمايه علمي آنها در حيات دنيوي مقصور شده،  و به باطن و حيات علوي راه نيافته،  و در زندان طبيعت محبوس گشته اند.

فَأَعْرِضْ عَمَّنْ تَوَلَّي عَنْ ذِکْرِنُا وَ لَمْ يُرِدْ إلَّا الْحَيَوَةَ الدُّ نْيَا ذَلِکَ مَبْلُغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ.

(بنابراين (إي پيغمبر ما) إعراض کن از کسيکه از ياد ما روي گردانيده است؛ و غير از زندگي دنيوي را نخواسته است! زيرا که محل بلوغ علمي و نقطه نهايت دانش اين دسته از مردم،  همين است!)

آيات‌ قرآن‌ كه‌ از پيروي‌ ظنّ و گمان‌ و عدم‌ مطالب‌ علمي‌ شديداً منع‌ مي‌كند

عجيب است قرآن که از علم برداشته شده است،  در تعليماتش نيز أمر به علم ميکند،  و أفرادي را که از ظن و بطور کلي از هر أمر غير علمي متعابعت نمايند؛ نکوهش مينمايد.  در سه جاي از قرآن وارد است که:

إنْ يَتَّبِعُونَ إلَّا الظَّنَّ وَ إنْ هُمْ إلاَّيَخْرُصُونَ.   إنْ تتبعُونَ الا الظَنَّ وَ اِنْ انْتُمْ إلاَّ تَخْرُصُون. 

(متابعت نميکنند – يا نميکنيد – مگر گمان ر. و حالشان اينطور است پيوسته و هميشه به حدس وظن عمل مي نمايند – يا عمل نمي نمائيد-)

وَ مَا لَهُمْ بِذَلِکَ مِنْ عِلْمٍ إنْ هُمْ إلاَّ يَظُنُّون.

(و براي آنان در اين أمر،  علمي نيست.  هر چه هست پنداري است که مي کنند. )

وَ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إلاَّ اتَِبَاعَ الظَّنِّ وَ مَا قَتَلُوهُ يَقِين. 

(از براي ايشان در قضيه نسبت به دار آويختن عيسي بن مريم،  علمي دستگيرشان نشده است؛ مگر پيروي از خَرْص و گمان.  و بطور قطع و يقين او را نکشته اند. )

وَ مَا ظَنُّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَي اَللهِ الْکَذِبَ يَوْمَ الْقِيمَةِ؟

( و چيست گمان کساني که برخداوند،  افتراي دروغ مي بندند که: در روز قيامت چه برسرشان خواهد آمد؟)

يَا أيُّهَا الَّذِينَ أمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِيراً مَنَ الظَّنَّ إنَّ بَعْضَ الظَّنَّ إثْمٌ.

(اي کسانيکه ايمان آورده ايد،  از بسياري از گمان ها بپرهيزيد! زيرا که بعضي از گمان ها گناه است!)

وَ مَا يَتَّبِعُ أکْثَرُهُمْ إلآّ ظنّاً إنَّ الظَّنَّ لاَيُغْنِي مِنَ الْحَقَّ شَيْئاً إنَّ اَللهِ عَليمٌ بِمُا يَفْعَلُونَ وَ مَا کَانَ هَذَا الْقُرأنُ أنْ يُفْتَريَ مِنْ دُونِ اَللهِ وَ لَکِنْ تَصْدِيقَ ألَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْکِتَابِ لاَ رَيْبَ فيِهِ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ. 

(و اکثريت اين مردم متابعت نميکنند مگر از ظن و گمان را؛ و معلوماست که ظن و گمان بهيچ وجه إنسان را از حق و واقعيت أمر،  بي نياز نميکند.

و اين قرآن چنين نيست که از نزد غير خدا آورده شده؛ و بطور افترآء به خدا نسبت داده شود؛ وليکن آنچه را که در پيش روي اوست،  تصديق ميکند،  و شرح و تفصيل حقايق کتاب عالم علوي است (لوح محفوظ،  و اُمُّ الکتاب،  و کتاب تکوين) و در آن هيچ شبهه و ترديدي نيست که از ناحيه پروردگار عالميان است. )

وَ طائفَةٌ قَدْ أهَمَّتْهُمْ أنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ.

(و گروهي در اين جنگ،  پاسداري و حفظ از جانهايشان،  ايشان را به غم و غصه انداخته بود.  و آنان به خداوند گمان به غير حق،  و باطل مي بردند.  اين گمان،  گمان جاهليت است «که از روي جهل و اوهام سرچشمه ميگيرد،  و با حق و يقين و علم ربطي ندارد» )

قرآن کريم،  پيوسته ناظران به خود را دعوت به حقانيتش نموده،  و در کثيري از موارد،  واقعيت ونفس الامريت خود را بيان ميکند،  و مردم راميخواند تا آراء و أفکار و مطالب خود را با آن تطبيق کنند،  ودر صورت شک و شبهه خود را ملامت کنند که: در برابر اين حقيقت و حقانيت و واقعيت،  آنچه بر خلاف آن،  به ذهنشان آمده است؛ جز أمر بالطل و پوچ و بدون اعتبار چيزي نيست.

درباره دسته اي از منافقين که قرآن را ميخوانند؛ و ايمان واقعي نداشته اند؛ ميفرمايد:

و يقولون طاعة فإذا برزوا من عندک بيت طائفة منهم غير الذي تقول و الله يکتب ما يبيتون فأعرض عنهم و توکل علي الله و کفي بالله وکيل.

أفَلاَ يَتَذَبَّروُنَ الْقُرآنَ وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِنْدَ غَيْرِ اَللهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتَلاً کَثير.

(و ميگويند به تو اي پيامبر که:ما أهل طاعت و تسليم هستيم،  ليکن چون ازحضورتو بيرون ميروند؛ جماعتي ازآنها شب نشيني نموده وغير ازآنچه راکه توگفته اي عمل ميکنند؛وبناي امرخود برآن ميگذارند. وخداوند مي‌نويسدآن مطالبي راکه‌در مجالسي شب نشيني باهم گفتگودارند پس اي‌پيامبر ازآنها روي گردان، وتوکل برخدا وکيل باکفايتي است.

آيااين‌گروه‌دراين قرآن، تدبّر نمينمايند؟اگرقرآن ازناحيه غير خداوندبود؛هرآينه درآن اختلاف بسياري رامييافتتند. )

وبنابراين، درقرآن‌که‌اختلافي‌درمضامينش‌ودربيانش‌نيست، ودرمروردهور، و‌پيرايش‌أجيال، وطأئف، ومکاتب متفاوت ازدوست ودشمن، تابحال أحدي راياري آن نبوده است که:براين کتاب مبين، خرده‌اي‌رابگيرد؛وتناقضي‌رابنماياند؛واختلافي‌رانشان ‌دهد؛ و يااُصول ‌کلِّيّه،  ومعارف‌ حقّه‌ إلهيّه ،  وياحکايت‌ها وقصص آنرا ازتاريخ قطعي صيح، جدا کند؛وياقوانين وأحکام آنرا مورد خَدشه قرارداده، وبتواند مخالفت آنها راباعلم به إثبات برساند؛اينها همه نشانگر آنستکه:اين متاب ازحقّ گرفته شده؛وازحقّ برداشته شده؛وبرحقّنازل شده است. ودراينصورت معلوم است که:

 فَمَاذَا بَعْدَ إلاَّ الضَّلاَلُ فَانَّي تُصْرَفُونَ.

(ازحقّ اگربگذري، چه چيزي غيرازضلالت وگمراهي خواهد يود؟پس اي مردم، به کجا کشيده مي شود؟!)

اصالت‌ و حقّانيّت‌ قرآن‌ را هيچ‌ اكتشاف‌ علمي‌ و تجربي‌ و فلسفي‌ نمي‌تواند بكشند

آيه‌اي‌درقرآن‌کريم‌داريم‌که‌صراحتاً‌ميگويد:تمام‌علوم‌حقّه، ودانش‌هاي‌صحيح، درهررشته، ازتاريخ، وجغرافي، وطبّ‌وعلوم‌فزيک، وشيمي، ورياضيّات، وهيئت ونجوم، وعلم طبقات الأرضي، وعلوم اجتماعي، وجامعه شناسي، وفرضيّه ها وتئوري هاي صحيح علمي، ونظايراين علوم که بسيار است، هيچکدام نميتوانند درجزئي ترين مورد ازبيانات قرآن، ايرادي نمود، وبه أصلي ازاُصول ويا به شاخه اي ازفروغ آن، إشکالي ونقصي وارد کنند؛ودرحقانيَّت او، رخنه نموده، ايجادخلل وشکاف نمايند، وبه عبارت ديگر، هيچ أمري نمي تواند، بطلاني رادرقرآن داخل سازد.

اين‌علوم‌پديدآمده، چه‌اززمان‌آدم‌باشد، تازمان‌نزول‌قرآن؛وچه‌اززمان‌نزول‌آن‌باشد، تاروزقيامت.

قرآن‌بطوري‌‌استوار‌است‌که:درتمام‌اينمراحل‌برأساس‌اتکّاءبرحقايق، وواقعيّات‌پيشرو، وغالب، وحاکم، ومسلِّط، ومُسَيْطِر برجميع أرآء وأفکار، وسرمايه هاي علمي ودانشهاي تجربي وعقلي است.

وآن آيه اينست:

 وَإنَّهُ لَکَتَابٌ عَزِيزٌ- لاَيَأتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَکِيمٍ حَمِيدٍ.

(وبدريستکه هرآينه اين قرآن، کتاب عزيزي است که باطل به سوي اونم آيد، نه ازروبرويش؛ونه ازپشت سرش، وازجانب خداوند حکيم وحميد فروآمده است. )

حضرت اُستادآية الله طباطبائي قدسّ الله تربته المنيفة، دربيان خود، درتفسيراين آيه مبارکه، فرموده اند:

 ضميردر وإنَّهُ لِکَتَابٌ عَزِيز به قرآن برميگردد. وعزيز به معناي عديم النَّظير يعني بي مانند؛ويابه معناي منيع است که ازمغلوب شدن خود، جلوگيري دارد. واين معناي دوّم مناسب تر است باآنچه دردنبال ميگويد:لاَيَأتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ، آنستکه:نم تواند باطل به سوي اوبيايد، وبعضي ازأجزاي آنراوياهمه أجزايش راباطل نمايد، باينکه معارف حقّه ايکه درآنست؛ويابعضي ازآنها راغيرحقّه کند، ويااينکه:أحکام وشرايعي که درقرآن آمده، وبه دنبال آن، اخلاقيّاتي راکه بيان نموده است، لَغووبي أثرکرده، وازأرزش عمل بيندازد.

وبنابراين مرادازاين عبارت:مِنْ بَيْنِ يَدَيْةِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ دوزمان حال واستقبال است. يعني زمان نزول قرآن، ومابعدازآن زمان تاروز قيامت.

وبعضي گفته اند:مرادازاين عبارت:مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ جميع جهات است؛مثل اينکه صبح وشب راکه باهم گاهي ذکر ميکنند،  مرادتمام زمان است. يعني قرآن ازجميع جهات ازخطامصون است.

وأمَّابرمعناي أوَّل که:مراد زمان حال واستقبال بود، اين معناي عموميّت عدم بطلان، ازگفتارإطلاق خداوند متعال که ميگويد:لاَيَأتِيهِ استفاده مي شود.

وبرهردوتقدير، مدلول آيه اينست که:دربيانات قرآن تناقض نيست؛واخبارش دروغ نيست؛ودرحکمت هايش ومعارفش، وشرايعش بطلان راه ندارد. ومورد معارضه واقع نمي شود؛وبه تحريف آيه اي ازوجهي به وجه ديگر؛ويابه داخل کردن چيزي راکه درآن نيست، درآن؛تغيير وتبديل نم يابد.

 واين آيه جاري مجراي گفتار ديگر خداست که ميگويد:

 إنَّانَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَأنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.

(ماحقّاًوتحقيقاً قرآن راکه ذکراست فرفرستاديم؛وماحقّاً وتحقيقاًحافظ ونگهبان آن مي باشيم. )

وعبارت تَنْزِيلٌ مِنْ حَمِيدٍ به منزله بيان علّت است براي جمله قبل:إنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِيزٌ لاَيَأتِيهِ الْبَاطِلُ الخ يعني چگونه اينطور نباشد، درحاليکه قرآن ازسوي حکيمي که درکارش إتقان دارد، وسُستي ووَهْن درفعلش راه ندارد؛ومحمود وپسنديده است درهرحال، نازل شده است؟)

اينک بايدبرسي کردتا به دست آيدکه:بچه علّت أحکام قرآن که منطبق باحق است، أبدي است؛ ومعارف وعقآئد وأخلاقيّات وشرايع وأحکام آن جاوداني است؟!

علّت‌ ثبات‌ و اصالت‌ قرآن‌،  ابتناء دين‌ اسلام‌ بر فطرت‌ است‌

ازضروريات‌مذهب‌إسلام‌است‌که:اين‌دين‌تاروزقيامت، پايداراست؛وپيغمبراکرم:مُحَمَّد بن عبدالله صلّي الله عليه وآله وسلّم، خاتمالأنبيآء والمُرسلين است، وکتاب آسماني قرآن مجيد، دستورالعمل براي همه جوامع بشري تاروزبازپسين است. وبراي توضيح اينمطلب عرض ميشودکه:أحکام ودستورات يکبار ممکن است، راجع به أفرادخاصّ، وموضوعات مشخصّه، ومحدوده، ومعيّنه بوده باشد. مثل داروي فلان طبيب براي فلان مزيض که ميگويد:درصبح فلان روز، ناشت، فلان مقدارازاين دارو رابخور!

البتّه اين دواي خاصّ، که برموضوع خاصّي وارده شده است،  نميتوان در موارد ديگر که ازجهت موضوع مغايرت دارند، استعمال گردد.

ويکبار أحکام ودستورات، راجع به أفراد خاصّي نيست. بلکه أنواع وأجناس وأ کلِّيَّه درنظر گرفته شده است، مثل آنکه طيب بگويد:هرکس صفرادارد، بايد سرکنگبين بخورد؛وياآنکه بگويد:سرکنگبين رافع صفرا ست. دراينصورت اين حکم، کليّت داشته، وبه تمام أفراديکه درتحت اين عنوان واقعند،  منطبق مي شود. وتمام کسانيکه صفرا دارند؛بهرخصوصيّت که باشند:زن ومرد، سياه وسپيد، خردوکلان، غلام وآزاد، مؤمن وکافر، کوتاه قدوبلندقتامت، شرقي وغربي، همه بايداين دارو رااستعمال نمايند.

فآئده اين دوا نسبت بجميع أفرادعلي السَّويّه است. زيراخصوصيات أفراد أبداً رخالتي درتأثر دارو ندارد. بلکه تمام مؤثّردرمدخليّت، همان وجود صفرادر مزاج آنانست، بدون ملاحظه شرائط محيط وزمان ومکان.

احكام‌ اسلام‌ بر فطرت‌ است‌،  و منحرفان‌ قبل‌ از وصول‌ به‌ مقام‌ انسان‌ گم‌ مي‌شوند

 إنسان داراي طبيعت وسرشت مادّي وجسماني، وداراي سرشت معنوي وروحاني است؛وبايد قابليّت إنسان درأثر مرور، وتدريج زمان عمر، بواسطه حرکت جوهريّه، به تمام کمال، بلکه أکمل خود برسد؛وانسان کامل گردد؛وبه درجه فعليّت محضه ارتقآء يابد. يعني تمام جهات استعداد وقابليّت وي، فعلي شود.

اين أمر فقطّ درصورتي تحقّق مي پزيرد که:سيروحرکت إنسان برطبق مسير ومَمْشاي‌فطرت‌وسرشت اوباشد. وگرنه بواسطه انحراف ازخطّ سيرِفطرت، بهمان أندازه، قابليّت ذاتي، هَدَر رفته؛وارآن جهت تحقّق فعليّت محال، وبدون شکّ درمراتب مادون کمال، گم شده وبه تعبيرقرآن کريم، ضلال يعني کمي وگمراهي، ونيستي‌ونابودي، ومحوردرمراتب‌دانيه، قبل‌ازوصول‌به‌مقصدأفعي، گريبان گيروي خواهد شد.

 وَمَنْ يَـَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوآءَ السَّبِيلِ.

(وکسي که إيمان رابدهد درمقابل کفريراکه گرفته است؛پس حقّاً ازراه معتدل ومستوي به گمي وگمراهي رسيده است. )

 ومَنْ يُشْرِکْ بِاللَهِ فَقَدْضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيد.

(وکسي که به خداوند شرک آورد، پس حقّاً درگمي وگمراهي دور وناپيدآئي فرورفته است. )

 وَمَنْ يَکْفُرْ بِالَلهِ وَمَلَئکَتِهِ وَرَسَلِهِ وَالْيَوْمَ الْأَخِرِفَقَدْضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيد.

(وکسي که به خداند، وفرشتگان او، وکُتُبِ او، ورُسُلِ او، وروز قيامت، کفر آورد؛پس حقّاً به گمي وگمراهي دوري درافتاده است. )

 وَمَنْ يَعْصِ اَللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُبِين.

وکسي‌که سرپيچي ازخدا ورسولش نمايد، پس حقّاً درگمي وگمراهي آشکاري واقع شده است. )

 إنَّ رَبَّکَ هُوَ أعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلَهِ وَهُوَ أعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَي.

(حقّاً پروردگار تو:اوداناتراست به کسي که او ازراهش گمراه مي شود؛واوداناتر است به کسي که راه را مي يابد. )

 فَإمَّايَأتِيَنَّکُمْ مِنِّي هُديً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلاَيَضِلُّ وَلاَيَشْقَي.

(پس إي آدم وحوّائي که به زمين نزول نموده ايد؛اگربه سوي شماازجانب من، هدايتي برسد؛هرکس که از هدايت من پيروي کند، هيچگاه گم وگمراه نميگردد، وبدبخت وتهي دست نخواهد شد. )

شِرک به خدا، وکفر، وعدم إيمان به ملآئکه مَلأأعلي، ورسولان إلهي، وکتاب هاي سماوي، وموقف قيامت، وعصيان خداورسول خد، همه انحراف ازطريق فِطرت، وبه کس إطاعت وقبول اين حقايق، طبق فطرت وغزيزه أوَّليّه خدادادي است،  که دين ومذهب إسلام تأييد و تسديد همان أمرفطري وسرشت إلهي رامي کند. وإمضآء و دلالتش بهمان إدراک باطن ونوربصيرتي است که بدون شآئبه هواجس نفساني، وأرآء وأهوآء شيطاني، درنهايت إنسان، بنا نهاده شده، ونهفته گرديده؛ونفس ناطقه انساني باآن عجين وخمير گرديده است.

وبطور کلّي تمام أحکام إسلام که مجموعه دين را تشکيل ميدهد، برأساس نيازهاي فطري واحتياجات نهفته ومخفيّه اي است که:براي سيرکمالي، وگذرانيدن عمردر چرخ دولاب زمان ومکان، وتحقّق به أعلي مدارج ومعارج بشر، إنسان بدانها تعلّق وبستگي دارد.

دين إسلام که برطبق کتاب آسماني قرآن، دستورات وأحکام ومطالب خودراآورده است؛همگي ازفطرت برداشته شده است؛ وبرأصل نيازهاي درون درسرشت که بايد درمسير اين راه ازآنها متمتّع وبهره مندگردد باتشريع أحکام وتقنين قوانين گرديده است.

أحکام قرآن گرفته شده ازطباطع أوَّيِه إنسان وغرآئزي است که خداوند آدمي راباآن غرآئزسرشته وآفريده است. وچون اين أحکام براي تکميل ورُشْد اين غرآئز است؛لذا هميشه ثابت وغيرقابل تغيير خواهد بود؛مگرآدمي غرآئزإنساني خودراازدست بدهد؛ودراينصورت غير انسان خواهد بود. واين فرض تبدّل ماهيّت است؛ومحال است. پس إنسان تاإنسان است، براي وي اين أحکام ساري وجاري است؛وچون غذاي لايتغيرپپيوسته بايد اوراإشباع وإشراب نمايد. وانسان هميشه انسان است.

وتمام سبب اين فلسفه کلِّيه آنستکه:خصوصيات فرديّه ومُمَيِّزات، أبداًدربي أحکام مدخليّتي ندارند؛وهرحکمي که برروي موضوعي سوارگشته است؛وجود آنموضوع کلْي، بدون دخالت خصوصيّت فرديّه، تمام علّت براي استجلاب آن حکم است.

 فَأقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اَللهِ الَّتيِ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَالاَتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللهِ ذَلِکَ الِّدينُ الْقَيِّمُ وَلِکنَّ أکْثَرَ النَّاسِ لاَيَعْلَمُونَ.

 مُنِيبِينَ إلَيْهِ وَاتَّقُوهُ وأقِيمُوا الصَّلَوةَ وَلاَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِينَ.

 مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوادِينَهُمْ وَکَانُواشِيَعاً کَلُّ حِزْبٍ بِمَالَدَيْهِمْ فَرِحُونَ.

(بنابراين، برپابداروجهه خود رابراي ديني که از هرجانب به سوي اعتدال ووسط، تمايل دارد. اين دين، همان فطرتي است مه خداوند مردم رابرآن استواروپابرجا که پاسدارشئون حياتي إنسان است؛وليکن أکثريّت مردم ابنحقيقت رانميدانند.

درحاليکه‌همگي‌مجتمعاً‌ودسته‌جمعي‌بايدبه‌سوي‌اوبازگشت‌کنيد، وتقواي‌اوراپيشه‌ساريد؛ونمازرابرپاداريد؛والبتّه‌ازمشکين نبايد بوده باشي!

ازآن کسانيکه دين‌خودرادستخوش تفرقه وجدآئي ساختند، وخودبه دستجات مختلف وأحزاب متفاوت فرقه فرقه گشتند. وهرحزبي به آنچه درنزد آنهاست شادودل خوش مي باشند. )

 اين آيه واضح ميکند که:شالوده دين برأساس فطرت غيرمتغيّره إنسان است. وچون تبديلي درخلقت إنسان وآفرينش ساختمان روحي ونفسي وجسمي اونيست؛لذا اين دين پايداروثابت است.

اين آيه ميرساند که:أکثريّت مردم اين حقيقت رانميدانند. واين کليّت وعموميّت أحکام برپايه إنابه ورجوع به خد، وتقوي، وإقامه نماز، ونفي شرک است. اين آيه ميرساند که:سير حقيقي وتکاملي بشربايد برأصل‌طهارت‌ونفس، وانقطاع‌به‌سوي‌حضرت‌ربِّ‌ودودصورت‌گيرد. ومال‌وفرزند، وتجارت، وزراعت، و

صناعت، همه وهمه درکنار اين أمر مهمّ، وبراي مقدّمه حصول کمال روحي، وصلاح حقيقي إنسان است.  فلهذابايد نه بانظر أصلي؛بلکه بانظر تبعي بدانها نگريست. وبه قدرأرزش مقدمّه براي آنهاأرج قآئل شد؛وقوانين وأحکام معاملات ومکاسب رااين أصل تدوين نموده؛وپايه گذازي کرد.

اهميّت‌بسياربه علوم اقتصاد بطوريکه إنسان رااز أعمال روحي، وکمال معنوي، بازدارد؛وياحرکت اوراکُندکُند؛برضررجامعه وفرد؛وبرعليه مسير واقعي سير آدمي درراه فطرت، درطريق پيداکردن گوهرگمشده مقصوداست. چه خوب تعليم جاوداني قرآن کريم، اين معني رابراي ماشرح ميدهد:

راه‌ كمال‌ ايمان‌ به‌ خدا،  در خشيت‌ بودن‌ از رجوع‌ به‌ خداست‌

 أيَحْسَبُونَ أنَّمَانُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مَالٍ وَبَنِينَ-نُسَارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرَاتِ بَلْ لاَيَشْعُرُونَ- إنَّ الَّذِينَ- هُمْ مِنْ خَشْيةِ رَبِهِّمْ مَشْفِقُونَ-وَالَّذِينَ هُمْ بِأَيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤمِنُونَ-وَالَّذِينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لاَيُشْرِکُونَ-وَالَّذِينَ يُؤتُونَ مَاءَاتَوْوَ قُلُوبُهُمْ وَجَلَةٌ أنَّهُمْ إلَي رَبِّهِمْ رَاجعُونَ-اُولَئکَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ.

(«آياآن کساني که ازاُمّت واحدپيامبرانشان جداشده، وبه صورت أحزاب مختلف متفرّق، ودسته دسته شده اند»چنين مي پندارند که:إمدادي که ما به آنهادرأموال وپسرانشان ميکنيم؛(به فراواني درأموال وکثرت درأولاد)بواسطه آنستکه:مادررسانيدن خيرات به آنهاسرعت مي نمائيم؟!نه اينطورنيست. البتّه آنها نميدانند؛وشعور وإدراک ندارند.

آنانکه ازهول وخشيت لقاي پروردگارشان درترس مي باشند؛وآنانکه به آيات پروردگارشان إيمان ميآورند؛وآنانکه براي پروردگارشان شريک قرارنميدهند؛وآنانکه درراه خداآنچه راکه خدا به آنها داده است، ميدهند؛درحاليکه دل هايشان ازبازگشت ورجوع به خدا درترس خوف مي باشد؛آنهاهستند که:درخيراتْ سرعت مي نمايند؛ودرربودن گودي خيراتْ،  سبقت ميگيرند. )

دستورات‌ قرآن‌ كه‌ در صراط‌ مستقيم‌ است‌،  بر نهج‌ عقل‌ و فطرت‌ است‌

راه ومسير فطرت، همان صراط مستقيمي است که:بحث ازآن مفصّلاً به عمل آمد؛وشرع أقدس نيزطبق همان روش، دستورات خود راپياده کرده است. ومعلوم است که عقل، حکمي منافي با حکم فطرت ندارد.

 کُلُّ مَاحَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ حَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ؛وَکُلُّ مَاحَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ حَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ ازهردوطرف صادق است(هرچيزي راکه عقل بدان حکم نموده است؛شرع بآن حکم کرده است. وهرچيزي راکه شرع بدان حکم نموده است، عقل برآن حکم کرده است. )

 ملاحظه کنيد:دراين آيات ذيل، قرآن کريم چگونه أحکام روشن، و واضح خود راکه تحقيقاً مورد إمضاي عقل ميباشند؛وهرفطرت سليم، وهرعقل قويمي آنراانتخاب ميکند؛وطبق آن حکم ميدهد؛بيان فرموده است.  وسپس درپايان آن، ميگويد که:اين صراط مستقيم است که بايد ازآن پيروي کنيد؛وازراههاي ديگرنرويد؛وازآن سبيل ها متابعت ننمائيد که: شما را از راه خدا متفرق مي رسازند.  به علّت آنکه برداشت ونهج آن سُبُل برأساس حکم فطرت نيست. بلکه با حکم آن درتضّاد است:

قُلْ تَعَالَوا أتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّکُم عَلَيْکُمْ أنْ لاَ تُشْرِکُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوَالِدَيْنِ إحْسَاناً وَ لاَ تَقْتُلُوا أوْلاَدَکُمْ مِنْ إمْلاَقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إيَّاهُمْ وَ لاَ تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ مَا ظَهَر مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَ لاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اَللهُ إلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِکُمْ وَ صَّيکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ وَ لاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إلاَّ بِالَّتِي هِيَ أحْسَنُ حَتَّي يَبْلُغَ أشُدَّهُ وَ أوْفُوا الْکَيْلَ وَ الْمِيزَانَ بِالْقِسطْ لاَ نُکَلِّفُ نَفْساً إلاَّ وُسْعَهَا وَ إذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کَانَ ذَاقُرْبَي وَ بِعَهْدِ اَللهِ أوْفُوا ذَلِکُمْ وَصَّيکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ.  وَ أنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاَ تَّتِبعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِيِلِهِ ذِلَکُمْ وَصيَّکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ.

(بگو «اي پيغمبر!» بيائيد،  تا من براي شما تلاوت کنم و بخوانم: آنچه را که پروردگارتان براي شما حرام کرده است: آنکه هيچ چيزي را با خدا مؤثر ندانيد،  و شريک براي او قرار مدهيد! و به پدر و مادرتان نيکي کنيد! و أولادتان را از فقر و تنگدستي نکشد! ما ايشان و شما را روزي ميدهيم! و به کارهاي قبيح و زشت نزديک مشويد! چه ظاهر و آشکار باشد؛ و چه مخفي و پنهان! و نکشيد ذي نفسي را که خداوند کشتن او را بر شما حرام کرده است؛ مگر آن کشتن از روي حق باشد! اينست اي مردم آنچه را که پروردگارتان به شما توصيه نموده است،  به اميد آنکه: از روي تعقل و تفکر عمل کنيد؛ و به منافع و محاسن اين اُمور آگاهانه برخورد کنيد!

و به تصرف در أموال يتيمان خود را آلوده مکنيد،  مگر به طريقي که از همه طرق تصرف،  بهتر باشد «داد بر منفعت يتيمي و غبطه براي او تمام شود» تا زماني که يتيم به مقام قدرت و استواري در تصرف و رتق و فتق امور مالي خود برسد! و در وقت معامله ترازو و پيمانه را کافي و وافي بدهيد! و از روي عدل و قِسط انجام معاملات را بنمائيد! ما بهيچکس تکليفي نمي کنيم،  مگر به اندازه وسعت وگنجايش توان وقدرت او. وچون سخني گفتيد وحکمي نموديد، باعدالت قرين باشد؛ واگرچه آن موردسخن وحکم، أزأرحام وأقرباي شما باشد؛مباداحکم رابر له اووبرعليه ديگري بدهيد!وباعهدوپيماني که خداباشما بسته است؛وفاکنيد!اينست آنچه راکه پروردگارتان به شما توصيه نموده است؛به اميد آنکه متذّکرگرديد!

واينست آن صراط من که، مستقيم است. بنابراين بايدشما ازاين صراط پيروي نمآئيد؛وازراههاي ديگر، وطرق وسبل جداي ازاين راه متابعت نکنيد که، شماراازراه پروردگارتان جدامي سازند!اينست آنچه راکه پروردگارتان به شما توصيه نموده است، به اُميد آنکه درتحت حفظ ومصونيّت الههي درآئيد!)

 ببينيد:دراين آيات چگونه أوامرخود رامبتني برموعظه وبيان علّت نموده؟وچقدرصريح وروشن اين دستورات راکه موردپسند وإمضاي هرعقل استوار، وهرسرشت پاک است، به عنوان تلاوت وتوصيه وسفارش رَبِّ که مربّي وآفريننده، وپرورش دهنده است بيان ميفرمايد؟وآنگاه گوشزد ميکند که: اينست صراط مستقيم حضرت او. وآنچه برخلاف اين باشد؛ناشي از عشّ، وغلّ،  وکورت،  وآلايشي است که: ازنفوض خبيثه برون جسته،  وازنهادهاي‌ ناپاک ‌براي تعدّي، وتجاوز، وستم، وحرکت براساس عدوان، وناعدالتي، وزشتي ه، وقبايح، ومنکرات ظاهريّه، وباطنيّه، منشأپيداکرده است.

اين آيات چنانست که تو گوئي:باباطل آدمي گفتگودارد؛وازدرون وي بااو سخن ميگويد!

اينست معناي جاودانه بودن قرآن که برأصل أصيل، وأساس متيني تکيه زده است. واين برنامه ثابت ولايتغيّر راتاروز قيامت، برايهرفردي، درهر جامه اي، ودرهرزمان ومکاني، بدون استثنآء، تدوين کرده؛وپيامبرعظيم الشأن ازلسان خداوند رَبِّ رحيم، به عنوان تلاوت وقرآئت براي مابازگو ميکند.

آن پيغمبري که يک جانش به سوي عالم غيب است؛ويک جانبش به سوي اين عالم شهادت. ازآنجا ميگيرد؛ودراينجا پس ميدهيد. ازآنجا تلقي‌ميکند:وَإنَّکَ لَتُلَقَّي الْقرْآنَ مِنْ لَدُنَ مِنْ لَدُنْ حَکِيمٍ عَلِيمٍ ودراينجا همچون أمواج نورمعنوي، ومَلَکوتي، سراسراُفق مُلْکي رافراگرفته؛وطنين صوت، ازحنجره پربرکتش به قطبين راتسخيرنموده؛وتاروزبازپسين جان هاي عاشق وشيداي وصول ولقاي جمال حقّ رابدين ترانه مترنّم ميدارد.

  معناي‌ ظهر و بطن‌ و حدّ و مُطَّلع قرآن‌،  و يَجْري‌ القرآن‌ كما يجري‌ الشمس‌ و القمر

 عيّاشي درتفسيرخودباإستنادش ازفضل بن يَسار روايت ميکند که اوگفت:

 سَئلْتُ أبَاجَعْفَرٍعَلَيْه السَّلامُ‌عَنْ هَذِهِ الرِّوَايَةِ:مَامِنْ الْقُرآنِ أيَةُ الاّوَلَهَا ظَهْرٌ وَبَطْنٌ؛وَمَافِيهِ حَرْفٌ إلاَّوَلَهُ حَدٌّ، وَلِکُلِّ حَدٍّ مُطَّلَعٌ.

 مَايَعْنِي بِقُولِهِ:لَهَاظَهْرٌوَ بْطنٌ؟

 قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ:ظَهْرُهُ تَنْزِيلُهُ؛وَ بَطْنُهُ تَأوِيلُهُ. مِنْهُ مَامَضَي؛وَمِنْهُ مَالَمْ يَکُنْ بَعْدُ. يَجْرِي کَمَايَجْرِي الشَّمْسُ وَالْقَمَرِ. کُلَّمَا جَآءَ شَيْيءٌ وَقَعَ.

 قَالَ اَللهُ تَعَالَي:وَمَايَعْلَمُ تَأوِيلَهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم نَحْنُ نَعْلَمُهُ

(من ازحضرت إمام محمّد باقرعليه السّلام سئوال کردم:ازمعناي اين روايت که ميگيد:هيچيک ازآيات قرآن نيست، مگر آنکه ظاهري دارد، وباطني دارد. ودرقرآن، هيچ حرفي نيست مگر آنکه حدّي دارد، ومُطَلَّعي دارد.  مرادازگفتار ظَهْر وبَطْن که دراين روايت وارده شده است؛چيست؟!

حضرت گفت:ظاهر قرآن همين عباراتي است که نازل شده است؛وباطن قرآن، مفاد ومرجع ومعنائي است که اين ظاهربدان بازگشت ميکند که آنراتأويل گويند.

بعضي ازمفاد آن تأويل ها گذشته است، وبرخي ازآنها هنوزنيامده است. قرآن همچون خورشيد وماه که درجريان وگردش هستند، درجريان وگردش است. هروقتي که چيزي پديدآيد، وحادثه اي پيش آيد، قرآن برآن واقعه، خود رامي اندازد؛ومنطبق مي کند.

خداوند‌ميگويد:تأويل‌ومعناي‌بازگشت‌‌قرآن‌راکسي‌نميداند، مگرخداوندوراسخان‌درعلم.‌ماتأويل‌و

مفادبازگشتي‌ظواهر قرآن راکه باطن آنست، ميدانيم!)

ازاين روايت استفاده ميشودکه:معاني آيات کلّي است وعموميّت دارد. وهرطائفه اي که سابقاً بوده اند، ويابعداً خواهند آمد؛آيات قرآن شامل حال آنها خواهد شد. همچون شمس وقمرکه پيوسته درآسمان حرکت ميکنند؛وهرنقطه اي اززمين راکه برسند، نورميدهند. واختصاص به مکان معيّن ندارند؛همچنين قرآن‌چون‌خورسيدوماه‌باهرکس‌درهر‌زمان‌ودرهرمکان(اززمان‌قرآن، ويا قبل ازآن، تاروزقيامت، ودرهرکس درهر نقطه ازنقاط کره زمين:شمالي جنوبي، شرقي غربي استوآئي، قارّه جديدوقارّه قديم، زن ومرد، سياه وسپيد)مواجه باآن کسي که مي باشد، به اوحُکم ونورميدهد؛وسپس ميگذرد؛ونوروحکم خودرا متوجه أفراد ديگري که بعداً به وجودميايند، مينمايد، وهکذا.

 ذكر داستان‌ها و قصص‌ قرآن‌ براي‌ چه‌ فائده‌اي‌ است‌؟

 وروي ايمعني، داستان ها وَقصَصي که درقرآن مجيد آمده است، وشرح حال پيغمبري وياأمَّت وي رابيان ميکند،  أبداًاختصاص به آنها نداشته؛بلکه شامل يکايک حال أفراد قبل از آن پيامبر، وأفراد بعدازآن پيامبرخواهد شد.

مابراي‌توضيح‌اينمطلب، ناچاريم‌ازبيان‌يک‌أمر‌مهمّي‌که‌تذکرآن‌ضرئرت‌دارد. وآن‌اينست‌که:ماميدارنيم:درقرآن‌کريم، داستانهاي‌بسياري‌آمده‌است. داستان‌آدم، وحوّ، وشيطان، وخروج‌ازبهشت، وتوبه‌آدم، و

موعظه‌خداوند‌به‌‌آدم‌وسجده‌فرشتگان، وتمرّد‌شيطان، وداستان‌نوح، وأندرزاوبامردم‌ومخالفت‌آنان، ونصيحت‌به‌فرزند، وتمرّد‌وي، و

طوفان، وگفتارغرقاب‌شدن‌همگي‌غيرازنوح‌ومتابعان؛وداستان‌لوط، ومعصيّت‌قومش، وداستان‌شُعَيب، وصالح، وداستان‌حضرت‌موسي، وعيسي، وإبراهيم، وهمچنين‌داستانهاي‌مختلف‌ديگراز‌قصّه‌‌أبابيل‌وأبرهه، و‌ذوالقرنين،‌و

سليمان، وبلقيس، وداود، ومحاکمه‌نزدوي، وداستان‌‌يوسف‌وزليخ، و‌يعقوب‌‌و‌سلطنت‌مصر، وسجده‌براداران، و‌

داستان‌اسمعيل، وتوّطن‌درمکّه‌پس‌از‌هجرت‌ازأرض‌أقدس؛ونيزبسياري‌ديگرکه ذکريکايک آنها به طول مي‌انجامد.

و ما ماموريم به خواندن و قرائت وتلاوت اين آيات واين قصص و حکايات. در ناز ها ميخوانيم؛ونماز مابدون خواندن قدري ازقرآن که از جمله همين قصص است؛ مقبول نيست.

وعلاوه مي بينيم که: خداوند نيز دّّائماً باذکر إذْقَالَ،  أذْقَالَ ياد بياور زماني راکه عيسي چنين گفت؛‌زماني راکه موسي چنان گفت.  ويا با عبارت اذْکُرْ به خاطر داشته باش! پيوسته ما را متنبّه ميکند.  مانند قوله تعالي:

 وَاذْ کُرْ فِي الْکِتَابِ مَرْيَمَ إذِا نَتَبَذَتْ مِنْ أهلِهَا مَکَاناً شَرْقيّاً

(و يا بياور در کتاب،  مريم را هنگاميکه از قوم وخويشاوندانش در محل شرقي( بيت المقدس) کناره گيري کرد!)

 وَاذْ کُرْ فِي الْکِتَابِ إبْرَاهِيمَ إنَّهُ کَانَ صِدِّيقاً نَبِيّ.

(و يا بياور در کتاب،  إبراهيم ر،  که حقّاً او پيغمبري صِرِّيق بود!)

 وَ اذْکُرْ فِي الْکِتَابِ مُوسَي إنَّهُ کَانَ مُخْلَصاً وَ کَانَ رَسُولاً نَبِيّاً

(و يا بياور در کتاب،  موسي را که حقّاً او از مخلَصين بود؛ و از پيغمبران مرسلين بود. )

 وَ اذْ کُرْ فِي الْکِتَابِ إسْمَعِيلَ إنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ.

(و يا بياور در کتاب اسمعيل را که حقّاً او در وعده خود،  صادق بود. )

 وَاذْ کُرْ فِي الْکِتَابِ إدْرَيسَ إنَّهُ کَانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً

(وياد بياور در کتاب إدرس را که حقّاً او پيامبري صِدِّيق بود. )

 وَاذْ کَرْ عَبْدَنَا أيُّوبَ إذْنَادَي رَبَّهُ أنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ.

(و يا بياور بنده ما أيّوب را در وقتي که پروردگار خود را ندا کرد که: شيطان با رنج ودر و سختي با من برخورد کرده است. )

 وَ اذْ کُرْ عَبْدَنَا إبْرَاهِيمَ وَإسْحَقَ وَ يَعْقُوبَ اُلِي الْأيْدِي وَ الْأبْصَارِ.

(و يا بياور بندگان ما: إبراهيم وإسحق ويعقوب را که صاحبان اقتدار و بصيرت بوده اند. )

 وَ اذْ کُرْ إسْمَعِيل وَاَلْيَسَعَ وَذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأخْيَارِ.

( و يا بياور إسمعيل ويوشع و ذوالکفل را که همگي آنها از أخبار بوده اند. )

 وَ اذْ کُرْ أخَاعَادٍ أذْ أنْذَرَ بِالْأحْقَافِ.

( و يا بياور برادر عاد خود را (هُود) در هنگامي که در سرزمين أحقاف، قوم خود را بيم داد. )

اين آيات که بسياري در سوره مريم؛ وبسياري در سوره ص،  وبعضي در سوره أحقاف است،  براي چه نازل شده؛ و ما به عنوان تعبّد،  وبلکه بهترين عبادات که: تلاوت کلام پروردگار است آنها را قرآئت ميکنيم؟

آيا مقصود،  فقط فهميدن و دانستن جريان کار پيشينيان است که: در اين فرض با أفسانه سرآئي چه تفاوتي دارد؟ أفسانه گويان حکايتي را ميگويند؛ و مردم فقط مي شنوند،  ترتيب أثر ونتيجه اي به دنبال آن.

نه،‌چنين نيست،  منظور و مقصود،  مجرّد بيان أحوال و ترجمه اُمَم سالفه همچون علم تاريخ،‌ورجال،  و ترجمه أحوال،  نيست،  بلکه منظور و مقصودي بسيار بالا تر وعالي تر است؛ که ما به عنوان تقرّب به سوي خدا که مخّ وأساس عبادت است؛ آنها را قرآئت مينمائيم؛ و در هر صبح و شام در منزل هايمان علاوه بر أوقات نماز،‌ اين داستان ها را نه يکروزه و دو روز،  بلکه تا روزگار باقي است ميخوانيم؛ و مأموريّت به تلاوت وتدبّر در معاني و مغزي و نتيجه آن مي باشيم.

علّت‌ قرائت‌ قصص‌ قرآن‌،  وجود مشابه‌ آنها در نفوس‌ همة‌ مردم‌ است‌

علّت آنستکه: اين داستان ها در حقيقت برداشت از کارهاي خود ما،‌صفات خود ما؛ عقآئد خود ماست.  غاية الأمر در قالب حکايت از مردمي که من جميع الجهات مشابه ما بوده اند؛‌ وآمده اند؛ و رفته اند،‌ برداشته شده؛ وأخذ گرديده است.  وبراي تفهّم و تدّبر،  وعبرت،  وپند،  وموعظه،  ما بايد آنها را بخوانيم،  تا نقاط ضعيف و زشتي که در نفوس آنها بوده است،  ما مشابه آنها را در نفوس خودمان پيدا نموده وإصلاح کنيم ونقاط قويّ ونيکي که در آنها بوده است،  ما در نفوس خودمان نيز تقويّت کنيم،  و يا پديد بياوريم.

وبه عبارت ديگر در نفوس ما فرعون است وموسي؛ وحَواريون فرزند مريم وقبطيان وبني إسرآئيل و سبطيان،  وقوم يَهود وعيسي بن مريم.  در نفوس ما نمرده است و حضرت إبراهيم،  آدم و حَوّا،‌ هابيل و قابيل،  قوم عاد وحضرت هود،  گروه ثمود و حضرت صالح،  أبرهه با پيل هاي جنگي و حضرت عبدالمطّلب وبالأخره مُحَمَّد و عَلّي،  و منافقين و مشرکين وکافرين که سرگذشت آنها را در سوره هاي قرآنيّه ميخوانيم.

و چون ما داستان موسي و بني اسرائيل وکُنْدي ها و سستي ها و ايرادهاي بيج،  و بالأخره گوساله پرستي،  و گم شدن آنها را در تَيْه ميخوانيم،  درست بايد بدانيم که: همان جهات ايراد و سستي و توجه به اُمور نفسانيّه،  وعبادت آثار،  و ميل به شرک،  در ما هم هست.  واگر ما مسلمانان لحظه اي از خدا غافل شويم،  و به دنبال مادّه پرستي،  و زخارف دنيويّه برويم؛ تمام آن أخلاق سيِّئه و صفات نکوهيده،  وأعمال ناشايسته به سراغ ما ميآيد؛‌وموسي رادر وجودمان ضعيف،‌و تنها وبدون يار وياور ميکند.  واگر طبق همان إيمان وثبات وايقان به خدائي را که موسي داشت،  ما هم داشته باشيم،‌از مُخْلَصين خواهيم بود؛ واز بندگان صرْف ومطيع خد،  ونفس امّاره نميتواند ما را از پاي در آورد.

باري وقتي که ما در قرآن ميخوانيم: وَ إذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَئکَةِ إنِّي جَاعِلٌ فِي الْأرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أتَجْعلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسَفِکُ الدِّمَآءَ‌ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إنِّي أعْلَمُ مَالاَ تَعْلَمُونَ.

(و يا بياور هنگامي را که پروردگار تئبه فرشتگان گفت: من حقّاً در زمين،  خليفه خود را قرار ميدهيم!

فرشتگان گفتند: آيا تو قرار ميدهي در زمين،  کسي را که فَساد کند،  وخون ها را بريزد؛ درحاليکه ما موجوداتي هستيم که: با حمد وسپاس تو،  تسبيح و تقديس تو را بجاي ميآوريم؟! خداوند گفت: من ميدانم چيزي را که شما نميدانيد!)

تا آخر آيه سي و هشتم از همين سوره که جميعاً درباره آدم وتعليم جميع أسمآء به او،  و عرضه بر ملائکه،  واظهار عجز آنها از علم به أسمآء و سجده ملآئکه،  و تمرّد إبليس،  و خطاب حقّ تعالي به آدم و زوجه اش که: در بهشت سکوت گزينند؛ و نزديک اين شجره نشوند‌؛ و اغواي شيطان آن دو ر،  وأمر به هبوط آنها به زمين،  وتلقّي آدم از خدايش کلمات ر،  وپذيرش توبه او،  و نصيحت خداوند به آنها که: در صورت پيروي از هدايت او،  هيچ أندوه و ترسي وارد بر آنان نخواهد شد؛ همه وهمه بعينها راجع به يکايک از ماست.  وما نيز در درون خود،  مخاطب أمر ونهي خدا بوده،  وآفريده شده،  و تعليم داده شده أسمآء ميباشيم. و در عين حال،  مأمو به سجده هستيم.  ودر صورت تمرّد مورد لعنت و غضب حقّ قرار ميگيريم؛ و مأمور به سکونت در بهشت وعدم أکل از شجره،  و بالأخره مخالفت از روي غفلت و جهالت،  ونزول در عالم زمين،  و إلقآء توبه،  و پذيرش آن درصورت متابعت،  وغير ذلک من الوقايي،‌ طابق النَّعْل بالنَّعْل مي باشيم.

يعني در نفوس ما آدم است و حَوّآئي،  و شيطاني و فرشته اي،  و کَأنَّه خدا که ميگويد: يَا أَدَمُ أنْبِئهُمْ بِأسْمَآئهِمْ(إي آدم! أسمآءِ را به ملئکه ياد بده ) بما ميگويد: أنْبِئهُمْ بِاسْمَآئهِمْ.  و در اينصورت،  أمر و نهي،  وتمرّد واطاعت،  و تَجَرّي و انقياد،  و رسيدن به مقام لِقآء وفنآء وبَقآء وأعلي عَلَيّينِ و سِدْرة المنتهي غيره،  همگي بعينها براي ماست.

 نميخواهم بگويم: خطاب قرآن به آدم نوعي است وراجع به جنس است،  نه بآدم شخصي.  زيرا اين گفتار خلاف ظهور،  بلکه نصّ قرآن است که: آدم و حوّاي شخصي را مورد سئوآل قرار ميدهد.

 ميخواهم بگويم: خطاب به شخص آدم وحوّ،  از جهت مِلاکْ بعينه،  خطاب به ماست.  و چون ملاکدر ما تامّ وتمام است،  از جهت نتيجه وأثر،  و وصول به بهشت ونار،  و يا سعادت و شقاوت،  باآدم هيچ فرق نداريم.

داستان‌هاي‌ خصوصي‌ قرآن‌،  عبرت‌ براي‌ جميع‌ مردم‌ است‌

 و عليهذا تمام اين داستان ها براي م،  و دستورالعمل،  و موعظه وأندرز براي ماست.  و بر همين أصل است که: خداوند در پايان اين قضايا مثلاً داستان نوح وطوفان،  و داستان صالح و عقرناقه وقوم ثمود،‌ وداستان هود وقوم عاد و عذاب آنها در هفت شب وهشت روز به بادهاي سموم،  وغير اين قضايا،‌ ميفرمايد: اينها تذکره و ياد آوري است براي معتبر ين و متذّکرين.

 در خاتمه داستان طويل و عريض حضرت يوسف علي نَبِيِّنا وآله وعليه السّلام ميگويد:

 لَقَدْ کَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُولِي الْألْبَابِ.

 (هر آينه تحقيقاً در بيان سرگذشت،  وقصّه هاي ايشان،  براي صاحبان عقل وداريت،  عبرت است. )

 درباره بَلْعَم بَاعُورَآ که پس از عبادت،  از هواي نفس أمّاره وشيطان متابعت کرد؛ وآياتي را که از جانب خدا بدو رسيد،‌ از خود منسلخ نمود؛‌ و به شهوات راني دنيوي مخلّد گرديد؛ و خداوند مثل او را به سگ ميزند؛ سپس ميفرمايد: ذَلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ کَذَّبُوا بِأيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَکَّروُنَ

 (اينست مثل گروهي که آيات ما را دروغ پنداشتند،  پس تو إي پيغمبر!داستانهاي ما را براي آنها بيان کن؛به اميد آنکه تفکّر کنند!)

 در سوره غافر ميفرمايد: وَلَقَدْ أرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَيْکَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْکَ وَمَا کَانَ لِرَسُولٍ أنْ يَأتِي بأَيَةٍ إلَّا بِإِذْنِ اللَهِ فَإذَا جَآءَ أمْرُ اللَهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِکَ الْمُبْطِلُونَ.

( و هرآينه تحقيقاً ما پيغمبراني را پيش از تو فرستاديم که: داستان بعضي از آنها رابراي تو گفتيم؛‌ و داستان برخي از آنها رابراي تو نگفته ايم.  و براي هيچ پيامبري چنين قدرتي نيست که: بتواند آيه اي را بياورد،  مگر با إجازه خد.  بنابراين چون أمر خدا در رسد؛ به حق حکم کرده مي شود؛ و در آنجا أهل بطالت،  دچار خسران خواهند شد.  )

و پس از سه آيه مي گويد:

أفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأرْضِ فَيَنْظُرُوا کَيْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَانُوا أکْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ أثَاراً فِي الْأرْضِ فَمَا أغْنَي عَنْهُمْ مَا کَانُوا يَکْسِبُونَ [51]

(بنابراين،  آيا اين مردمان،  در روي زمين سير و گردش نميکنند؛ تا نظر کنند،  و ببينند: عاقبت کار آنانکه پيش از ايشان آمده اند،  و هم از جهت أفراد،  و هم از جهت قدرت و آثار از اينان بيشتر و قوي تر بوده اند،  چه شده است،  و به کجا منتهي گرديده است؟! پس آنچه را که در دنيا کسب کرده اند؛ أبدا دستي از آنان نگرفت،  و ايشان را بي نياز ننمود. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 10:3  توسط عباس  | 

احكام‌ قرآن‌ منطبق‌ بر حقّ و جاوداني‌ است‌؛

 احكام‌ قرآن‌ منطبق‌ بر حقّ و جاوداني‌ است‌؛

 و تفسير آية‌ كريمة‌ و إنَّكَ لَتُلَقَّي‌ الْقُرْءَانَ منْ لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ

بسم الله الرَّحمن الرَّحيم

وصَلَي اللهُ علي سَيِّدنا ونَبِينِّامُحّمَّدٍ وآلِهِ الّاهرين.

ولعنةُالله علي أعْدَآئهم أجمعين مِنْ الأنَ إلي قيامِ يَوم الدِّينِ.

 ولا حَوْلَ ولاقُوَّةَ إلاَّ بالله الْعَلِّيِّ العظيمِ.

 قَالَاللهُ الحکيمُ في کتابِهِ الکريم:

 وَإنَّکَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِيمٍ عَِليمٍ.

 (ششمين آيه،ازسوره نمل:بيست وهفتمين سوره،ازقرآن کريم.)

 (وحقّاً وحقيقتاً برتو آيات قرآن،ازجانب خداوندحکيم وعليم،إلقآء مي شود!)

در معناي‌ قرآن‌ و فرقان‌

 حضرت آية الله علّمه طباطبائي قدس الله نفسه در تفسيرفرموده اند:قُرْإنْ اسم است براي کتاب الهي به اعتبار آنکه خوانده ميشود،وقرآئت ميگردد.ومعناي تَلْقِيَه مصدر تَلَقِّي با معناي تلقين نزديک است.ونکره آوردن حکيم وعليم براي تعظيم‌است. وتصريح به‌آنکه‌اين قرآن،ازنزد خداوند متعال است؛براي صحّت داستانهاي أنبياء عليهم السلام که بعداًبيان ميکند.

 واختصاص دادن نزول رااز ناحيه اين دواسم گرامي(حکيم وعليم)براي آنست که بفهماند:قرآن ازمنبع وسرچشمه حکمت فرودآمده است.وبنابراين هيچ قدرت علمي وشکننده اي نميتواند آنرانقص کند وبشکند؛وهيچ تواني نميتواند آنراسُست بنمايد. قرآن منبع علم است. نه آخباري که ميدهد،تکذيب مي‌شود؛ونه حکم وقضائي راکه‌ميآورد،مورد ايراد وتخطئه قرار ميگيرد.)

 قرآن ازماده‌ قَرَءَ يَقْرَءُ قَرَاءَهً وقُرْأنَاً، يعني جمع کردن وضمّ نمودن بعض ازچيزي است بابعضي ديگر. وچون دروقت خواندن،انسان حروفات مختلفه راجمع ميکند وباضمّ بعضي بابعضي ديگر،کلمه پيدامي‌شود..سپس‌کلام وعبارت پديد آيد،لهذابه‌سخن گفتن وخواندن،قرآئت گويند.

 قرآن مصدر از اين باب است؛ وعَلَم نهاده اند براي کتاب آسماني مسلمانان که برپيغمبر اکرم صلّي الله عليه وآله وسلم‌ نازل شده است. وبدينجهت قرآن ناميده شده است که:عقآئده حقّه واقعيّه واحکام‌ومواعظ وقصص درآن جمع شده است.

 بعضي از علمآء رضوان الله عليهم گفته اند: علّت تسميه قرآن به قرآن، آنستکه:درميان‌جميع‌کتب آسماني،قرآن‌است‌که‌درآن‌ثمره‌تمام‌آن کتب،بلکه ثمره‌جميع‌علوم حقّه درآن جمع است؛ تفضيل هرچيزي راميتوان درآن مشاهده نمود؛همچنانکه ميفرمايد:

 لَقَدْ کَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرِةً لِاُولي الْألْبَابِ مَاکَانَ حَدِيثاً يُفْتَرَي وَلَکِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِلَ کُلِّ شَيْيءٍ وَهُديً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤمِنُونَ.2

 (هرآيه تحقيقتاً دربيان قصّه ها وداستانهاي پيامبران وامّت هايشان (همچون يعقوب ويوسف وبرادرانش که‌اين سوره ازآن بحث دارد)عبرتي است براي انديشمندان ومتفکران.اين آيات قرآن،گفتاري ساختگي نيستکه من درآوردي باشد؛ واز روي افترآء به خدانسبت داده شود.بلکه قرآن تصديق ميکند آنچه راکه درپيش روي آنست(ازکتب سماويّه:تورات وانجيل وغيرها)ودرآن تفصيل وشرح هر چيزي است؛وهدايت ورحمت است براي گروهي که ايمان ميآورند.)

 وهمچنين قرآن را تبيان وآشکارا کنند وواضح وهويدا سازنده هرچيز شمرده است:

 وَنَزَّلْنَاعَلَيْکَ الْکِتَابَ تِبيَاناً لِکُلِّ شَيْيءٍ وَهُديً وَرَحْمَةً وَيُشْرَي لِلْمُسلِميْنَ.

 (واي پيامبر!مابرتوفروفرستاديم کتاب آسماني قرآن راکه،مبيّن وروشن کننده هرچيزي است؛وهدايت ورحمت وبشارت است براي مسلمانان!)

 شاهدبرگفتارماآياتي است درقرآن که‌براين معني دلالت دارد،ازقبيل:

 لاَتُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ- إنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ- فَإذَاَ قرَأنَاهُ فَاتَّبعْ قُرْآنَهُ- ثُمَّ إنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ.

 (اي پيغمبر!زبانت رابراي خواندن آيات قرآن،به‌حرکت درميآور؛تابراي رساندن آنها رابه‌مردم عجله‌کني،وتاب زده باشي! مابرعهده خود گرفته ايم که:قرآنراجمع کنيم،وبه‌صورت مجمومه اي قابل قرآئت درآوريم پس هنگاميکه آن گرد آورديم،وبرتوقرآئت نموديم؛ درآنوقت ازآنچه قرآئت شده است،پيروي کن،وبه دنبال آيات قرآئت شده باش- وپس ازآن ما برعهده خود گرفته ايم که:آنراواضح ومبيّن ساخته،وبدون ايهام وگرفتگي درآوريم.)

 واز قبيل:

 وَقُرْ أنَّا فَرَفْنَاهُ لِتَقْتَرأَهُ عَلَي النَّاسِ عَلَي مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلاً.

 (واين قرآن راماجزءجزء، وتکه تکه جداازهم نموده،وبه سوي تو فرستاديم،تاآنرا براي مردم به تدريجبخواني(وباصبروحوصله ودرنگ آنراتعليمشان بنمآئي)ومابه‌تدريج ازمقام عالي وشامخي آنرانزول داديم.)

 فُرْقَان نيز از اسامي قرآن است ازماده فَرَقَ يَفْرُقُ فَرْقاً وفُرْقَاناً يعني بين أجزآء آن جدائي انداخت؛ولهذا درآيه أخير:وَقُرْأنَّا فَرَفْنَاهُ دانستيم که:معنايش آنستکه:قرآن راجزءجزء تفضيل داده،وآنرامحکم ومتقن ساختيم.

 وبنابراين فُرْقَان که مصدر آنست،به معناي فارق وجداکننده بين حقّ وباطل است؛وچون اين کتاب مبين آسماني کتاب فَصْل است،نه هَزْل. وکتاب حقّ است،نه باطل. بنابراين جداکننده وتميزدهنده بين حقّ وباطل است.

 شَهْرُرَمَضانْ الَّذِي اُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْأنُ هُديً لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنْ الْهُدَيَ وَالفرقانِ.

 (روزه واجب درشهررمضان است؛آن ماهي که درآن قرآن نازل شده است. قرآن کتاب هدايتوراهنمآئي است براي مردم.وداراي أدلّه واضحه و حُجَج وبراهين ساطعه، ودلآءل متقنه اي است،ازرهبري وهدايت؛وکتاب جداکننده بين حقّ وباطل،وتميزدهنده ميان حقيقت وأوهام است.)

 فُرْقَان درقرآن مجيددرهفت موضع آمده است.ودرهمه جابه معناي قوّه تشخيص حقّ ازباطل،ونوربصيرتي است که‌ براي مؤمنين درأثرتقوي حاصل مي‌شود.وقرآ» که‌شامل جميع معارف است أعمِّ ارآنچه برأنبياي سالفه وحي مي شده،وبراي پيامبر مابيان شده است؛وأعمِّ ازآنچه برخود رسول الله وحي شده است؛نيز فرقان است.

 وآنچه ازروايات آورده ازأئمه معصومين صلوات الله وسلامه عليهم أجمعين استفاده ميشود،آنستکه:قرآن به‌مجموع آيات الهي گفته مي شود؛خواه محکم باشد؛وخواه متشابه؛وفرقان به‌خصوص آيات محکم إطلاق ميگردد.

 درتفسير نورالثَّقلينْ ازاُصول‌کافي،ازعلي بن ابراهيم،از پدرش از ابن‌سنان‌يا غيراو،ازکسي که‌وي راذکرکرده است، روايت ميکند که او گفت:سَألْتُ أبَاعَبْدِاَلله عَلَيْهِ السَّلامُ عَنِ الْقُرقَانِ. أهُمَاشَيْئًانِ أوْشَيْيءٌ وَاحِدٌ؟!

 من از حضرت صادق عليه السّلام پرسيدم ازقرآن وعرفان،که‌آياآنها دوچيز هستند؛ياچيزواحدي؟!

 فَقَالَ عَلَيْهِ السّلامُ: الْقُرْأنُ جُمْلَةُ الْکِتَابِ؛ وَالْفُقَانُ الْمُحْکَمُ الْوَاجِبُ الْعَمَلُ بِهِ

 حضرت فرمود:قرآن به‌تمام الهي گويند؛وفرقان به‌خصوص محکماتي که‌عمل بدانهاواجب است.

 وهمچنين درصيغه سَّجاديَّه،دردعاي ختم قرآن،عرض ميکند:

 الَّهُمَّ إنَّکَ أعَنْتَنِي عَلَي خَتْمِ کِتَابِکَ الَّذِي أنْزَلْتَهُ نُوراً؛وَجَعَلْتَهُ مُهَيْمِناً عَلَي کلِّ کتابٍ أنْزَلْتَهُ؛وَفَضَّلْتَهُ عَلَي کُلِّ حَدِيثٍ قَصَصْتَهُ! وَفُرْقَاناً فَرَقْتَ بِهِ بَيْنَ حَلاَلِکَ وَحَرَامِکَ! وَقُرْأَنَّاأعْرَبْتَ بِهِ عَنْ شَرَائعِ أحْکَامِکَ!

 (بارپروردگارا!حقّاً تومرابرختم نمودن وبه پايان رسانيدن کتاب خودت،کمک نمودي؛آن کتابي که چون آن رافروفرستادي، نور بود؛وآنرا مُهَيْمن ومُسَيْطر ومُسلّط برتمام کتابهائي که فروفرستادي، نمودي؛وبرهرگفتاريکه آنرا بيان کردي،برتربيّت ومزيّت دادي! تا بدينجهت بين حلالت ومرامت،تميزدهي! وآنرا قرآن قراردادي تا بدينوسيله از احکام ئارده در شريعتت پرده برداري!)

قرآن‌ داراي‌ مجد و عظمت‌ واستحكام‌ و روشني‌ است‌

 دربسياري‌ازآيات قرآن،قرآن‌راکتاب‌باعظمت،وداراي‌مجد،وحکمت،وروشن‌وآشکارا توصيف ميکند.همچون آيه:ق وَالْقُرْأَنِ الْمَجِيدِ.

 (قاف،وسوگند به قرآن که داراي مجد ورفعت وکرامت وشرافت وجلالت است).

 وهمچون آيه:بَلْ هُوَ قُْرأََنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ.

 (بلکه آن قرآني است داراي مجد ورفعت وشرف وجلالت،که درلوح محفوظ خداوندي(وعلم أزلي وسرمدي وي نگهداشته شده است.)

 وهمچون آيه:يس وَالْقُرآنِ الْحَکِيم.

 (ياسين،وسوگند به قرآن که محکم است وقابل انفصال ووهن وسستي وبطلان نيست)

 وهمچون آيه:آلرتِلْکَ أَيَاتُ الْکِتَابِ وَقُرْأن مُبيِنٍ.

 (وحقّاً وتحقيقاً آن قرآني است بزرگ وبزرگوار، وداراي أصالت،که درکتابي محفوظ درسرّ حق پنهان است).

 وهمچون آيه:آلرتِلْکَ أَيَاتُ الْکِتَابِ وَقُرْأن مُبيِنٍ.

 (ألف،لام،رااينست آيات کتاب،وقرآن آشکارا!)

 وهمچون آيه:وَهَذَاکِتَابٌ أنْزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ مُصَدِّقُ الّ ذِي بَيْنَ يَدَيْهِ.

 (واينست کتابي که ماآنرا نازل کرديم،کتاب مقرون به برکت است،وگواهي دهند بر آنچه در برابر آنست ازحقائق وأحکام وارده درکتب پيامبران پيشين).

 وهمچون آيه:وَهَذَا کِتَابٌ أنْزَلْنَاهُ مبارَکٌ فَاتَّبِعوُهُ.

 (واينست کتابي که ماآنرا نازل نموديم، کتاب مقرون به برکت،بنابراين بايد شما ازآن پيروي کنيد!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 10:2  توسط عباس  | 

قرآن‌ راهنما به‌ بهترين‌ آئين‌هاست‌

 

 قرآن‌ راهنما به‌ بهترين‌ آئين‌هاست‌

 أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم‌

 بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم‌

 وَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَي‌ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ

 وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي‌ أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ ا لاْ نَ إلَي‌ قِيامِ يَوْمِ الدّينِ

 وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم‌

 قال‌ الله‌ الحكيمُ في‌ كتابه‌ الكريم‌:

 إِنَّ هَذَا القُرْءَانُ يَهْدِي‌ لِلَّتِي‌ هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّـ'لِحَتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا كَبِيرًا وَ أَنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا.

 (آية‌ نهم‌ و دهم‌ از سورة‌ اسراء: هفدهمين‌ سورة‌ از قرآن‌ كريم‌).

 (اين‌ قرآن‌ به‌ سوي‌ آئيني‌ كه‌ از هر آئين‌ ديگري‌ استوارتر و أساسي‌تر است‌، جامعة‌ بشريّت‌ را هدايت‌ مي‌نمايد. و به‌ مؤمنيني‌ كه‌ أعمال‌ صالحه‌ را انجام‌ مي‌دهند، بشارت‌ مي‌دهد كه‌: از براي‌ ايشان‌ مزد و پاداش‌ بزرگ‌ است‌. و به‌ كساني‌ كه‌ به‌ آخرت‌ و روز جزا ايمان‌ نمي‌آورند، بيم‌ مي‌دهد كه‌: ما براي‌ ايشان‌ عذاب‌ دردناك‌ تهيّه‌ و آماده‌ ساخته‌ايم‌.)

 با دقّت‌ در مفاد اين‌ كريمة‌ مباركه‌، سه‌ مطلب‌ به‌ دست‌ مي‌آيد:

قرآن‌ كتاب‌ هدايت‌ وبشارت و هشدار است‌

 اوّل‌ آنكه‌ قرآن‌ مجيد كتابي‌ است‌ كه‌ جامعة‌ بشريّت‌ را به‌ محكمترين‌ و استوارترين‌ آئين‌ها و روش‌ها و مذهب‌ها و مسلك‌ها، هدايت‌ مي‌نمايد. و اين‌ معني‌ بسيار مهمّ و شايان‌ دقّت‌ است‌. زيرا كه‌ از زمان‌ آدم‌ ابوالبشر تا حال‌ آنچه‌ پيامبران‌ الهي‌ از جانب‌ حضرت‌ حيّ قيّوم‌ براي‌ إرشاد و هدايت‌ بشر آورده‌اند؛ و گفته‌اند و كتابهائي‌ را كه‌ با خود نازل‌ نموده‌اند، از دعوت‌ به‌ توحيد، و بيان‌ حقائق‌، و إرشاد مردم‌ را به‌ سر منزل‌ سعادت‌ و عبور از مراحل‌ تهلكه‌، و بيماري‌هاي‌ روحي‌ و طبعي‌، و آنچه‌ را كه‌ حكماي‌ إلهي‌ و راستين‌ كه‌ إسلام‌ از آنها تمجيد نموده‌ همچون‌ لقمان‌ حكيم‌، و سقراط‌، و افلاطون‌ و سايرين‌، آورده‌اند، و بحث‌ نموده‌ و كتابها نوشته‌، و مكتب‌ها تشكيل‌ داده‌، و مدرس‌ ها بنا نموده‌ و شاگردان‌ أولوالقدري‌ به‌ عالم‌ انساني‌ تحويل‌ داده‌اند؛ و آنچه‌ امروزه‌ علما و دانشمندان‌ الهي‌ و غير الهي‌ براي‌ سعادت‌ جامعه‌ها در تلاش‌ مي‌باشند، و علوم‌ مستقلّه‌ به‌ نام‌ جامعه‌ شناسي‌، و روان‌ شناسي‌، فلسفه‌ و تحقيق‌ در بنيادهاي‌ اخلاقي‌، و راه‌ و روش‌ صحيح‌ و راستين‌ براي‌ سعادت‌ بشر، و زندگي‌ نمودن‌ در ساية‌ آرامش‌ و صلح‌ و آشتي‌، و تمتّع‌ از جميع‌ مواهب‌ انساني‌، ترتيب‌ داده‌اند؛ و دانشگاهها و دانشكده‌ها را مملوّ از بحث‌ و تحقيق‌ و كنجكاوي‌ نموده‌اند؛ و آنچه‌ از اين‌ به‌ بعد در اثر تكامل‌ علوم‌ بدست‌ آورند، و بحث‌ و تحقيق‌ كنند، و كتابها بنويسند، و فلاسفه‌اي‌ نوين‌ به‌ عالم‌ ارائه‌ دهند، و در سر ميزهاي‌ گرد، و يا بيضي‌، و يا مستطيل‌ و يا مسدّس‌ و ذوزنقه‌ بنشينند، و به‌ آسمان‌ پرواز كنند و كرة‌ مريخ‌ و زهره‌ و عطارد را هم‌ تسخير كنند، و بخواهند عالي‌ترين‌ برنامه‌ را براي‌ سعادت‌ و ارتقاء طرح‌ ريزي‌ كنند، با تمام‌ اين‌ زمينة‌ وسيع‌ و گسترده‌، و اين‌ وسعتِ ديدار به‌ آئين‌هاي‌ آسماني‌ و زميني‌، معذلك‌ قرآن‌؛ آري‌ همين‌ قرآني‌ كه‌ ما در جيب‌ خود ميگذاريم‌ و و قرائت‌ مي‌كنيم‌، از همه‌ آئين‌ها، و طرح‌ها، و مسلك‌ها، و قانون‌ها، قويم‌تر و استوارتر و اصيل‌تر، و پسنديده‌تر، جامعة‌ بشريّت‌ را به‌ صلاح‌ كلّي‌ و سعادت‌ مطلق‌، و زندگي‌ پاك‌ و پر بهره‌، و عيش‌ گوارا هدايت‌ مي‌كند و رهبري‌ مي‌نمايد.

 و اين‌ بسيار مطلب‌ مهمّي‌ است‌ كه‌ اين‌ آيه‌، امروز هم‌ در راديوه‌اي‌ ممالك‌ اسلام‌ و كفر خوانده‌ مي‌شود؛ علناً اظهار مي‌دارد كه‌ برنامة‌ او عالي‌ترين‌ برنامه‌ها، و ارشاد و ارائه‌ طريق‌ او، استوارترين‌ طُرُق‌ است‌؛ و مردم‌ دنيا از سياه‌ و سپيد، و زرد و سرخ‌، و شماليّ و جنوبيّ، و شرقيّ و غربيّ، و كوهي‌ و بياباني‌، دريائي‌ و هوائي‌، همه‌ و همه‌ جمع‌ شوند، و در آداب‌، رسوم‌، و مرام‌، و عقيده‌، و منهاج‌ زندگي‌، و روش‌ معيشت‌، و تمتّع‌ از راقي‌ترين‌ راهي‌ را كه‌ در جلوي‌ پاي‌ خود گذارده‌اند، مطالعه‌ كنند، و معذلك‌ آنرا با احكام‌ قرآن‌، از كسب‌ و تجارت‌ و نكاح‌ و عبادت‌ و صلوة‌ و صوم‌ و حجّ و جهاد، و دستورات‌ توحيدي‌، و بيانات‌ عرفاني‌ و مواعظ‌ اخلاقي‌ و فرامين‌ عملي‌، مقايسه‌ نمايند؛ خواهند ديد كه‌: اسلام‌ بسيار بسيار برتر و بالاتر و عالي‌تر و راقي‌تر است‌.

 قرآن‌ در راهي‌ نزديكتر و سريعتر و آسانتر بشر را به‌ تكامل‌ انساني‌ خود مي‌رساند؛ و در به‌ فعليّت‌ درآوردن‌ قوا و استعدادهاي‌ نهفته‌، اساسي‌تر و محكمتر و أُصولي‌تر گام‌ بر مي‌دارد.

 دوّم‌ آنكه‌: مؤمنان‌ و گروندگان‌ به‌ حضرت‌ ربوبيّت‌، و معترفان‌ به‌ رسالت‌ و مُقرّان‌ به‌ ولايت‌ را بشارت‌ مي‌دهد كه‌: در اثر كنكاش‌ عملي‌، و جديّت‌ و سعي‌ و كوشش‌ كرداري‌ و رفتاري‌ خود، براي‌ وصول‌ به‌ نتيجة‌ رابحه‌ و رستگاري‌ و نجات‌ از هواجس‌ نفساني‌، و فوز به‌ درجات‌ عاليه‌ و مقامات‌ ساميه‌، خداوند منّان‌ اجر و مزد بزرگي‌ براي‌ آنها معيّن‌ فرموده‌ است‌. و بنابراين‌ قرآن‌، كتاب‌ بشارت‌، و اُميد، و شادي‌ و خرّمي‌، و كاميابي‌ است‌.

 سوّم‌ آنكه‌: به‌ مُنكِران‌ خدا و رسالت‌ و ولايت‌ كه‌ در نتيجه‌، انكار آخرت‌ و روز پاداش‌ و جزاست‌؛ بيم‌ و دهشت‌ مي‌دهد كه‌: براي‌ آنها عذاب‌ دردناك‌ و ناگواري‌ در پي‌آمد عدم‌ ايمانشان‌ در پيش‌ خواهند داشت‌.

 و بنابراين‌ قرآن‌، كتاب‌ هشدار و بيدارباش‌ و انذار و بهوش‌ باش‌ است‌.

 هم‌ كتاب‌ اُميد و بشارت‌ است‌ و هم‌ كتاب‌ بيم‌ و دهشت‌؛ در عين‌ آنكه‌ برنامة‌ حركت‌ بني‌ آدم‌ را، قويم‌ترين‌ برنامه‌ها، براي‌ وصول‌ به‌ راستين‌ترين‌ آئين‌ها، و درست‌ترين‌ منهج‌ها و مرام‌ها، به‌ شمار مي‌آورد.

 نظير اين‌ سه‌ مطلب‌ را در بسياري‌ از موارد قرآن‌ مجيد مي‌يابيم‌؛ همچون‌ ابتداي‌ سورة‌ نمل‌ كه‌ مي‌فرمايد: ط´سَ تِلْكَ أَايَاتُ الْقُرءَانِ وَ كِتَـ'بٍ مُّبِينٍ * هُدَيً وَ بُشْرَي‌ لِلْمُؤمِنِينَ * الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤْثِرُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ يُؤْقِنُونَ * إِنَّ الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ زَيَّنَا لَهُمْ أَعْمَـ'لَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ.

 (ط´س‌ اينست‌ اي‌ پيامبر! آيات‌ قرآن‌ و كتاب‌ آشكار. كتاب‌ هدايت‌ و بشارت‌ است‌ براي‌ مؤمنين‌. آنانكه‌ نماز را برپاي‌ مي‌دارند؛ و زكوة‌ را مي‌دهند، و به‌ آخرت‌ ايقان‌ و اذعان‌ دارند و كسانيكه‌ ايمان‌ به‌ آخرت‌ نمي‌آورند، ما كردارشان‌ را بر آنها زينت‌ داده‌ (و بصورت‌ غرور و فريب‌ بدان‌ دلخوش‌ و خودپسندند) و بنابراين‌ ايشان‌ در تحيّر و سرگرداني‌ بسر مي‌برند؛ و در شكّ و ريب‌ و گمراهي‌ روزگار سپري‌ مي‌كنند).

 و همچنين‌ ابتداي‌ سورة‌ كهف‌ كه‌ مي‌فرمايد:

 الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي‌ أَنْزَلَ عَلَي‌ عَبْدِهِ الْكِتَـ'بَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا * قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِن‌ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّـ'لِحَـ'تِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا * مَاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا * وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَهُ وَلَدًا مَا لَهُم‌ بِهِ مِن‌ عِلْمٍ وَ لاَ لاِبَائِهِم‌ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِن‌ أَفْوَاهِهِمْ إِن‌ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِبًا. [4]

 (حمد و ستايش‌ اختصاص‌ به‌ خدا دارد، آنكه‌ او بر بندة‌ خود، كتاب‌ را فرو فرستاد؛ و در اين‌ كتاب‌ هيچگونه‌ كَژي‌ و انحراف‌ و إعوجاجي‌ ننهاد ـ اين‌ كتاب‌ را قيّم‌ و پاسدار و نگهبان‌ و مورد اتّكاي‌ مردم‌ نمود؛ تا آنكه‌ منحرفان‌ را از شدّت‌ عذاب‌ خدائي‌ بترساند و مؤمنان‌ را بشارت‌ دهد، آنانكه‌ اعمال‌ صالحه‌ و كردار شايسته‌ دارند، مزد و پاداش‌ آنها نيكوست‌، و در آن‌ مزد و جزاي‌ الهي‌ پيوسته‌ و جاودانه‌ زيست‌ خواهند نمود؛ و درنگ‌ و اقامت‌ خواهند داشت‌. و تا اينكه‌ بترساند آنانكه‌ براي‌ خداوند فرزندي‌ را گزيده‌اند (همچون‌ يهود كه‌ عزير را پسر خدا مي‌دانند؛ و نصاري‌ كه‌ عيسي‌ را پسر خدا مي‌خوانند؛ و همچون‌ مشركان‌ كه‌ فرشتگان‌ سماوي‌ را دختران‌ خدا مي‌گويند) ايشان‌ اين‌ سخن‌ را از روي‌ علم‌ و بينش‌ نمي‌گويند، نه‌ خودشان‌ و نه‌ پدرانشان‌ دانش‌ و آگاهي‌ نداشته‌اند. و اين‌ سخن‌ گزاف‌ و سختي‌ است‌ كه‌ بر زبان‌ مي‌رانند، و از دهانشان‌ بيرون‌ مي‌جهد، ايشان‌ نمي‌گويند مگر دروغ‌ را).

 امّا دربارة‌ بشارت‌ مؤمنين‌ و انذار بشارت‌ مؤمنين‌ و انذار و بيم‌ كافرين‌، آيات‌ قرآن‌ سرشار است‌. زيرا قرآن‌ جامعترين‌ كتابهاست‌؛ و بهترين‌ و روشن‌ترين‌ راه‌ تربيت‌ و تكامل‌، با دو بال‌ اميد و خوف‌، و رجاء و ترس‌ است‌. آنانكه‌ تنها اُميد محض‌ بوده‌اند، مانند حضرت‌ عيسي‌ بن‌ مريم‌، و يا تنها خوف‌ محض‌ بوده‌اند مانند حضرت‌ يحيي‌ بن‌ زكريا علي‌ نبيّنا و آله‌ عليهما الصّلاة‌ و السّلام‌، درجه‌ و مقام‌ جامعيّت‌ رسول‌ الله‌ را نداشته‌اند؛ كه‌ در او هم‌ اُميد و هم‌ خوف‌ بود. فلهذا شاگردان‌ اين‌ مكتب‌ واسع‌تر و گسترده‌تر و جامع‌ترند.

خطبة‌ نهج البلاغه‌ در توصيف‌ قرآن‌ كريم‌

 و روي‌ همين‌ اصل‌ است‌ كه‌ حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌، شخص‌ فقيه‌ را منحصر به‌ كسي‌ ندانسته‌ است‌ كه‌: جامع‌ اين‌ دو صفت‌ بوده‌ باشد؛ چنانكه‌ در نهج‌البلاغه‌ آمده‌ است‌:

 وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: الْفَقِيهُ كُلُّ الْفَقِينٍ مَنْ لَمْ تُفِيطِ النَّاسَ مِن‌ رَحْمَةِ اللهَ؛ وَ لَمْ يُْسِيْهُمْ مِنْ رَوْحِ اللَهِ؛ وَ لَمْ يُوْمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِاللَهِ.

 أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ گفت‌: شخص‌ فقيه‌، آن‌ فقيهي‌ كه‌ تمام‌ مراتب‌ فقاهت‌ را حائز باشد؛ كسي‌ است‌ كه‌ مردم‌ را از رحمت‌ خداوندي‌ نوميد نگرداند؛ و از وزش‌ نسيم‌ گوارا و دلنشين‌ كه‌ از ناحية‌ عدل‌ و كرم‌ او بوزد، مأيوس‌ مكند؛ و از مكر و انتقام‌ خدا ايمن‌ ننمايد.

 و نيز در نهج‌ البلاغه‌، قرآن‌ را بهار دل‌هاي‌ فقهآء شمرده‌ است‌؛ وَ رَبِيعاً لِقُلوبِ الْفُقَهَآءِ. در اينصورت‌ معلوما ست‌ كه‌ چنين‌ كتابي‌، دل‌هاي‌ فقهاء راستين‌، و عرفاء بالله‌ را كه‌ جامع‌ صفات‌ رجا و بيم‌ باشند؛ جلا مي‌دهد؛ و همچون‌ نسيم‌ بهاري‌ كه‌ بر روي‌ گل‌ بوزد؛ قلوبشان‌ را تر و تازه‌ و شاداب‌ و زنده‌ مي‌نمايد.

 اين‌ جمله‌ در ضمن‌ خطبه‌اي‌ است‌ كه‌ با عنوان‌ يَعْلَمُ عَجِيجَ الْوُحُوشِ فِي‌ الْقَلَواتِ، وَ مَعاصِي‌ العِبادِ فِي‌ الخَلواتِ وَاخْتِلاَفِ النِّينَانِ فِي‌ البَحَارِ الْغَامِرَاتِ[6] شروع‌ مي‌شود؛ و بعد شرح‌ مشبعي‌ در موعظه‌، و امر به‌ تقوي‌، و تعريف‌ و تمجيد فراوان‌ از اسلام‌، و تحميد و تجليل‌ سرشار از عظمت‌ و مقام‌ از پيغمبر اكرم‌ محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌، تا مي‌رسد به‌ اينجا كه‌ در توصيف‌ قرآن‌ كريم‌: كتابي‌ كه‌ بر بر رسول‌ خدا نازل‌ شده‌ است‌ مي‌فرمايد:

 ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لاتُطْفَأ مُصَابِيحُهُ؛ وَ سِرَاحاً لا يَخْبُوتَوَقَّدُهُ؛ وَ بَحْراً لاَ يُدْرَكُ قَعْرُهُ؛ وَ مِنْهَاجَاً لاَ يُضَلُّ نَهْجُهُ؛[7] وَ شُعاعاً لاَ يُظْلَمُ ضَوْءُهُ [8]؛ وَ فُرْقَاناً لاَ يَخْحُدُ بُرْهَانُهُ؛ وَ تِبْيَاناً لاَ تُهْدَمُ أرْكَانُهُ؛ وَ شِفَاءً لاَ تُخْشَي‌ أسْقَامُهُ؛ وَ عِزًّا لاَتْهَزَمُ أنْصَارِهُ؛ وَ حَقَّا لاَ تُخْذَلُ أَعْوَانُهُ؛

 فَهُوَ مَعْدِنُ الاءيمَانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ؛ وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ وَ بُحْورُهُ؛ وَ رِيَاضُ الْعَدْلِ وَ غُدْربانُهُ؛ وَ أثَا فِيُّ الاءسْلاَمِ وَ بُنْيَانُهُ؛ وَ أَوْدِيَةُ الْحَقِ وَ غِيظَانُهُ؛

 وَ بَحْرٌ لاَ يَنْزِفُهُ الْمُسْتَنْزِفُونَ؛ وَ عُيُونٌ لاَ يُنْصِبُهَا الْمَاتِحُونَ؛ وَ مَناهِلُ لاَ يُغْبِيضُهَا الْوَارِدُونَ؛ وَ مَنازِلُ لاَ يَضِلُّ نَهْجَهَا الْمُسَافِرُونَ؛ وَ أَعْلاَمٌ لاَ يَعْمَي‌ عَنْهَا السَّائِرُونَ؛ وَ أَكَامٌ لاَ يَجُوزُ عَنْهَا الْقَاصِدُونَ.

 جَعَلَهُ اللَهُ رَبَّاً لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ؛ وَ رَبِيعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاء؛ وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ؛ وَ دَوآءً لَيْسَ بَعْدَهُ دَآءٌ؛ وَ نُورًا لَيْسَ مَعَهُ ظُلْمَةٌ؛ وَ حَبْلاً وَثِيقاً عُرْوَتُهُ؛ وَ مَعْقِلاً مَنِيعاً ذِرْوَتُهُ؛ وَ عِزاً لِمَنْ تَوَلاَّهُ؛ وَ سِلْمَاً لِمَنْ دَخَلَهُ؛ وَ هُديً لِمَنْ أَتَمَّ برهِ؛ وَ عُذْرَاً لِمَن‌ انْتَحَلَهُ؛ وَ بُرْهَاناً لِمَنْ تَكَلَمَ بِهِ؛ وَ شَاهِداً لِمَنْ خَاصَمَ بِهِ؛ وَ فلْجاً لِمَنْ حَاجَّ بِهِ؛ وَ حَامِلاً لِمَنْ حَمَلَهُ؛ وَ مَطِيَّةً لِمَنْ أعْمَلَهُ؛ وَ أَيةً لِمَنْ تَوَسَّمَ؛ وَ جُنَّةً لِمَنِ اسْتَلاَمَ؛ وَ عِلْماً لِمَنْ وَعَي‌ وَ حَدِيثاً لِمَنْ رَوَي‌؛ وَ حُكْماً لِمَنْ قَضَي‌.

ترجمة‌ خطبة‌ نهج‌البلاغه‌ در توصيف‌ قرآن‌ كريم‌

 ( و سپس‌ خداوند كتاب‌ را بر پيغمبر نازل‌ كرد، در حاليكه‌ قرآن‌ نوري‌ است‌ كه‌ چراغهاي‌ فروزان‌ آن‌ خاموش‌ نمي‌شود؛ و چراغي‌ است‌ كه‌ شعلة‌ ملتهب‌ آن‌ فرو نمي‌نشيند؛ و دريايي‌ است‌ كه‌ قعر آن‌ يافته‌ نمي‌شود؛ و راه‌ راستي‌ است‌ كه‌ درپيمودن‌ آن‌ گمراهي‌ پيدا نمي‌گردد؛ و شعاعي‌ است‌ كه‌ پرتو رخشان‌ آن‌ به‌ تاريك‌ نمي‌گرايد؛ و جدا كننده‌اي‌ است‌ ميان‌ حقّ و باطل‌؛ كه‌ برهانِ ساطع‌ و حجّت‌ استوار آن‌ فروكش‌ نمي‌نمايد؛ و بنا و أساسي‌ است‌ كه‌ أركان‌ آن‌ ويران‌ نمي‌گردد؛ و شفائي‌ است‌ كه‌ از بيماريهاي‌ پي‌ درآمد آن‌، بيم‌ و هراس‌ به‌ دل‌ نمي‌رسد؛ و عزيزي‌ است‌ كه‌ ياران‌ و ياوران‌ آن‌ شكست‌ نمي‌پذيرند؛ و حقّي‌ است‌ كه‌ ياري‌ كنندگان‌ و انصار آن‌ به‌ هزيمت‌ و فرار نمي‌روند.

 و بنابراين‌ قرآن‌ مَعْدِن‌ ايمان‌ است‌؛ و ميانه‌ و درون‌ حقيقي‌ آن‌؛ و چشمه‌هاي‌ جوشان‌ علم‌ و عرفان‌ است‌، و درياهاي‌ خروشان‌ معارف‌ آن‌؛ و باغها و بستان‌هاي‌ عدل‌ و داد است‌؛ و آبهاي‌ زلال‌ مجتمع‌ و سرشار در آن‌؛ و ديگ‌ پايه‌هاي‌ اطعمة‌ اسلام‌ است‌؛ و اصل‌ و اساس‌ آن‌؛ و وادي‌هاي‌ گسترده‌ و پهناور صدق‌ و حقّ است‌؛ و زمين‌هاي‌ وسيع‌ و فراخ‌ آن‌؛

 و دريايي‌ است‌ كه‌ آنچه‌ آب‌ كشندگان‌ و آب‌ برداران‌، از آن‌ مصرف‌ كنند، آنرا تهي‌ نمي‌كنند؛ و چشمه‌هايي‌ است‌ كه‌ آنچه‌ آب‌ گيران‌ و آب‌ برندگان‌ آن‌ بردارند، آنرا كم‌ نمي‌گردانند، و آبشخوارهائي‌ است‌ كه‌ آنچه‌ فروروندگان‌ در آن‌ از آن‌ آب‌ برگيرند، آنرا فرو نمي‌نشانند؛ و منزلگاههائيست‌ كه‌ آنچه‌ مسافران‌ در راه‌ روشن‌ و طريق‌ هويداي‌ آن‌ سير كنند، گم‌ نمي‌شوند، و نشانه‌هائي‌ است‌ كه‌ روندگان‌ و سيركنندگان‌ در راه‌ خود از آن‌ پوشيده‌ و ناديده‌ نمي‌گردند، و تپّه‌ها و مواضع‌ مرتفعي‌ است‌ از جوانب‌ خود، كه‌ راه‌پيمايان‌ و قصد كنندگان‌ نمي‌توانند از آن‌ عبور و تجاوز نمايند.

 خداوند قرآن‌ را سيرابي‌ براي‌ تشنگي‌ و عطش‌ علماء قرار داد؛ و بهار پر گياه‌ براي‌ دل‌هاي‌ فقهاء؛ و راهها و طريق‌هاي‌ هويدا براي‌ پيمودن‌ راه‌ صلحاء. قرآن‌ داروئي‌ است‌ كه‌ پس‌ از آند ردي‌ نيست‌؛ و نوري‌ است‌ كه‌ با آن‌ ظلمتي‌ نيست‌، و ريسماني‌ است‌ كه‌ محكم‌ است‌ گرِهِ آن‌، و پناهگاهي‌ است‌ كه‌ از دسترس‌ دور است‌ بلندي‌ آن‌. و عزّت‌ است‌ براي‌ آنكه‌ در تحت‌ ولايت‌ آن‌ درآيد، و آنرا وليّ و مولا و صاحب‌ اختيار و سرپرست‌ و پاسدار خود بداند. و سلام‌ و سلامت‌ است‌ براي‌ آنكه‌ در آن‌ داخل‌ شود، و هدايت‌ است‌ براي‌ آنكه‌ بدان‌ اقتدا نمايد و ماية‌ عُذر است‌ براي‌ آنكه‌ خود را بدان‌ انتساب‌ دهد و برهان‌ و حجّت‌ است‌ براي‌ آنكه‌ بدان‌ سخن‌ گويد. و شاهد و گواه‌ است‌ براي‌ آنكه‌ در مقام‌ منازعه‌ و مخاصمه‌ بدان‌ تمسّك‌ جويد؛ و ظفر و گواه‌ است‌ براي‌ آنكه‌ در مقام‌ منازعه‌ و مخاصمه‌ بدان‌ تمسّك‌ جويد؛ و ظفر و گواه‌ است‌ براي‌ آنكه‌ در مقام‌ منازعه‌ و مخاصمه‌ بدان‌ تمسّك‌ جويد، و ظفر و فيروزي‌ است‌ براي‌ آنكه‌ بدان‌ احتجاج‌ كند، و استدلال‌ نمايد. و متعهّد به‌ صلاح‌ و اصلاح‌ آنست‌ كه‌ احكام‌ آنرا به‌ كار بندد و مضمونش‌ را بر عهده‌ گيرد و همچون‌ شتر راهوار و باركشي‌ است‌ براي‌ آنكه‌ با سواري‌ خود و حمل‌ أثقال‌ و اسباب‌ خود بر آن‌ بخواهد بسر منزل‌ مقصود واصل‌ گردد، و آيه‌ و نشانه‌ و علامت‌ است‌ براي‌ آنكه‌ خود را بدان‌ نشانه‌ زند و سپر است‌ براي‌ آنكه‌ با پوشيدن‌ آن‌، لباس‌ جنگ‌ و زره‌ در تن‌ نمايد و دانش‌ و درايت‌ است‌ براي‌ آنكه‌ آنرا حفظ‌ كند و در گوش‌ جان‌ خود بگيرد و حديث‌ و گفتار است‌ براي‌ آنكه‌ آنرا نقل‌ نمايد و روايت‌ كند، و حكُم‌ است‌ براي‌ آنكه‌ با آن‌ قضاوت‌ نمايد.

 باري‌ برنامة‌ قرآن‌ بهترين‌ برنامه‌ها براي‌ وصول‌ به‌ بهترين‌ آئين‌هاست‌. و براي‌ تحقّق‌ اين‌ مُدَّعَي‌ بايد يكايك‌ از قوانين‌، و رسوم‌ و آداب‌، و عادات‌ و اخلاق‌ جامعه‌هاي‌ قديم‌ و جديد، و ملل‌ متمدّن‌، و وحشي‌ و أرباب‌ مذاهب‌ الهيّه‌، و يا صاحبان‌ آرائ ماديگري‌ و طبيعت‌ گرائي‌ را در نظر گرفت‌، و سپس‌ همان‌ ادب‌ و قانون‌ و برنامة‌ آن‌ مورد را با آنچه‌ در قرآن‌ كريم‌ آمده‌ است‌، تطبيق‌ كرد، تا مزيّت‌ و أشرفيّت‌ حكم‌ قرآني‌ در آن‌ موضوع‌، روشن‌ شود.

جزاي‌ دشنام‌، فقط‌ دشنام‌ است‌ يا عفو از دشنام‌

 از باب‌ مثال‌ اگر شخص‌ رعيّتي‌ گرچه‌ در پست‌ترين‌ درجة‌ از عنوان‌ باشد؛ چنانچه‌ به‌ سلطان‌ وقت‌ و حاكم‌ مطلق‌ جسارتي‌ كند، مثلاً او را سبّ و شتم‌ كند، و بر او لعنت‌ بفرستد، در قوانين‌ متداوله‌ به‌ مجازات‌ خاصّه‌ از حبس‌، و شكنجه‌ و تعبيد و تازيانه‌ و قتل‌ او را محكم‌ مي‌كنند. ولي‌ اسلام‌ مي‌گويد: مسلمانان‌ مانند دانه‌هاي‌ شانه‌ برابرند، مزيّتي‌ حاكم‌ بر محكم‌، و راعي‌ بر رعيّت‌، و سلطان‌ بر مَردِ مورد سلطنت‌ و قدرت‌ او ندارد. اگر كسي‌ به‌ حاكم‌ وقت‌ سيلي‌ بنوازد، او فقطّ حقّ قصاص‌، يعني‌ نواختن‌ سيلي‌، آنهم‌ به‌ مقداري‌ كه‌ سيلي‌ خورده‌ است‌، دارد نه‌ بيشتر. و تازه‌ اگر هم‌ عفو كند بهتر است‌:

 وَ إِن‌ عَاقَبْتُم‌ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم‌ بِهِ وَ لَئِن‌ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّـ'بِرِينَ

 (و اگر خواستيد پاداش‌ عقوبت‌ كسي‌ را كه‌ بر شما گزندي‌ و عقوبتي‌ وارد نموده‌ است‌، بدهيد بايد مانند همان‌ عقوبتي‌ باشد كه‌ بر شما وارد شده‌ است‌، و سوگند كه‌ اگر صبر كرده‌ و شكيبائي‌ پيش‌ گيريد، البته‌ و البتّه‌ براي‌ شكيبايان‌ صبر و شكيبائي‌، مورد پسند و انتخاب‌ است‌).

 ما مي‌بينيم‌ درحكومت‌ عدل‌ اسلام‌، عيناً مطلب‌ از همين‌ قرار بوده‌ است‌. و اين‌ حكم‌ راقي‌ قرآني‌ به‌ طور يكسان‌ بر وضيع‌ و شريف‌، و غنيّ و فقير، و حاكم‌ و از زير دست‌، اجرامي‌ شده‌ است‌ حَبَّذَا بِهَذَا الْمِنْهَاج‌.

 در نهج‌ البلاغه‌ از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ وارد است‌ كه‌: چون‌ مرد خارجي‌ آن‌ حضرت‌ را دشنام‌ داد، و لعن‌ و نفرين‌ به‌ مرگ‌ فرستاد، و اصحاب‌ برجستند تا وي‌ را بكشند، حضرت‌ منع‌ نمود؛ و گفت‌: جزاي‌ او دشنامي‌ است‌ فقط‌ در برابر دشنام‌، و يا عفو إغماض‌ و گذشت‌ از عقوبت‌ پاداشِ گناه‌.

 سيّد رضيّ: جامع‌ نهج‌ البلاغه‌ گويد: وَ رُوِي‌ أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَانَ جَالِساً فِي‌ أصْحَابِهِ؛ فَمَرَّتْ بِهِمُ امْرَأَةٌ جَمِيلَةٌ. فَرَمَقّهَا الْقَوْمَ بَأبْصَارِهِمْ.

 و در روايت‌ است‌ كه‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ در ميان‌ أصحاب‌ بود نشسته‌ بود، كه‌ زني‌ زيبا و جميل‌ از آنجا عبور كرد. وا ين‌ گروه‌ چشم‌هاي‌ خود را با نگاهي‌ طولاني‌ به‌ او دوختند.

 فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إنَّ أبْصَارَ هَذِهِ الْفُحُولِ طَوَامِحُ؛ وَ إِنَّ ذَلِكَ سَبَبُ هَبَابِهَا. فَإذَا نَظَر أَحَدُكُمْ إلَي‌ أمرَأةٍ تُعْجِبُهُ؛ فَلْيُلاَمِسْ أَهْلَهُ. فَإنَّمَا هِيَ أمرَأةٌ كَامرَأةٍ.

 (در اين‌ حال‌ حضرت‌ فرمود: چشم‌هاي‌ اين‌ مردان‌، گشاده‌، و تيزبين‌، و دنبال‌ كنندة‌ مطلوب‌ از راه‌ دور است‌. و همين‌ چشم‌چراني‌، سبب‌ هيجان‌ نفوس‌ آنها براي‌ آميزش‌ و لمس‌ نمودن‌ زنان‌ است‌. بنابراين‌ اگر أحياناً چشم‌ شما به‌ زن‌ زيبائي‌ افتاد، كه‌ براي‌ شما شگفت‌آور و دلپسند بود، فوراً برويد؛ و باعيال‌ خودتان‌ در منزل‌ آميزش‌ نموده‌، و همبستر شويد: زيرا زوجة‌ شما هم‌ زني‌ است‌ مانند ساير زنان‌ (و بواسطة‌ آميزش‌، هيجان‌ شهوت‌ فرو مي‌ريزد. و سكون‌ و آرامش‌ براي‌ شما پيدا مي‌شود، و خيال‌ و خاطرة‌ آن‌ زن‌ زيبا و جميل‌ از فكرتان‌ بيرون‌ مي‌رود).

 فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْخَوارِج‌: قَاتَلَهُ اللَهُ كَافِراً مَا أَفْقَهَهُ!

 (مردي‌ از خوارج‌ كه‌ سخن‌ حضرت‌ را شنيد؛ گفت‌: خدا اين‌ مرد كافر را بكشد؛ چقدر دانا و بينا و فقيه‌ و عاقبت‌ انديش‌ و به‌ اسرار احكام‌ آشنا و بصير است‌؟!

 فَوَثَبَ الْقَوْمُ لِيَقْتُلُوهُ. فَقَالَ: رُوَيْداً؛ إنَّما سَبُّ بِسَبٍ أَو عَفْوٌ عَن‌ ذَنبٍ.

 اصحاب‌ آن‌ حضرت‌ از جا برجستند، تا او را بكشند.

 حضرت‌ فرمود: آرام‌ باشيد؛ جزاي‌ او نيست‌ مگر دشنامي‌ در مقابل‌ دشنامي‌ كه‌ داده‌ است‌؛ و يا عفو و گذشت‌ از گناهي‌ را كه‌ مرتكب‌ گرديده‌ است‌.

 در اين‌ قضيّه‌ مي‌بينيم‌ آن‌ حضرت‌ در زمان‌ خلافت‌ خود كه‌ از جهت‌ قدرت‌ ظاهري‌ به‌ حدّ أعلا بود، در اثر دشنام‌ مردي‌ كه‌ از خوارج‌ بود، از قانون‌ قران‌ به‌ قدر سر موئي‌ تجاوز ننموده‌؛ و همان‌ عين‌ برگرداندن‌ دشنام‌ را جزاي‌ وي‌ مي‌داند؛ و عفو و اغماض‌ را نيز در درجة‌ بهتر و عالي‌تر نموده‌ است‌.

 در وصيّت‌ خود بعد از ضربت‌ مي‌فرمايد: أَنَا بِالامسِ صَاحِبُكُمْ؛ وَاليَوْمَ عِبْرَةٌ لَكُمْ؛ وَ غَداً مُفَارِقُكُمو؛ إنابقَ فَأَنا وَلِيٌّ دَمِي‌؛ وَ إنْ أُقنَ نالفَنَاءُ مِيعَادِي‌، وَ إنْ أُغفُ فَالْعَقُولِي‌ قُرْبَةٌ، وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنةٌ، فَاعْفُوا: ألاَ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَهُ لَكُمْ.

 (من‌ در ديروز مصاحب‌، و همنشين‌ شما بودم‌؛ و امروز از برابر شما عبور مي‌كم‌؛ و فردا مفارقت‌ مي‌نمايم‌. اگر من‌ شفا يابم‌، خودم‌ صاحب‌ اختيار خون‌ خود مي‌باشم‌. و اگر به‌ عالم‌ فناء ارتحال‌ كنم‌، فناء و لقاء حضرت‌ احديّت‌ و بقاء به‌ بقاء او ميعاد من‌ است‌. در صورت‌ شفا اگر ضارب‌ را عفو نمايم‌، عفو موجب‌ قربت‌ من‌ به‌ سوي‌ خداست‌؛ و در صورت‌ رحلت‌، صورت‌ عفو شما، موجب‌ حسنه‌ و نيكوئي‌ شماست‌، بنابراين‌ ابن‌ ملجم‌ را عفو كنيد! آيا نمي‌خواهيد خداوند نيز از شما بگذرد؟! و شما را مورد عفو و غفران‌ خود قرار دهد؟!)

 و همچنين‌ مي‌فرمايد:

 يَا بَنِي‌ عَبْدِ المُطَّلِب‌! لاَ الفِينَّكُمْ تَخُوضُونَ دِمَاء المُسْلِمِينَ خَوْضاً تَقُولُونَ قُتِلَ أَميرُالمُؤمِنِينَ. ألاَ لاَ تَقْتُلُنَّ إلاَّ قَاتِلِي‌!

 انْظُروا إذَا أَنامُتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ، فَاضْربُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ؛ وَ لاَ يُمَثَّلُ بِالرَّجُلِ. فَإنِّي‌ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يَقُولُ: إيَّاكُمْ وَالمُثَلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلبِ الْعَقُورِ. و

 (اي‌ پسران‌ عبدالمطّلب‌! من‌ شما را چنان‌ نيابم‌ كه‌ در ريختن‌ خون‌ مسلمانان‌ غوطه‌ خوريد؛ و بگوئيد: أميرالمؤمنين‌ كشته‌ شد. آگاه‌ باشيد: نبايد شما كسي‌ را بكشيد، مگر قاتل‌ مرا!

 مترصّد باشيد! چنانچه‌ من‌ از اين‌ ضربت‌ واردة‌ او، مُردم‌ فقط‌ به‌ او يك‌ ضربه‌، در مقابل‌ ضربه‌اي‌ كه‌ به‌ من‌ زده‌ است‌ وارد كنيد؛ اين‌ مرد را مُثله‌ نكنيد (دست‌ و پا و چشم‌ و گوش‌ و بيني‌ او را نبريد) زيرا كه‌ من‌ از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ شنيدم‌ كه‌ مي‌گفت‌: بپرهيزيد از مُثله‌ كردن‌ گرچه‌ در بارة‌ سگ‌ گزنده‌ باشد).

 اين‌ عالي‌ترين‌ دستور قرآني‌ است‌ كه‌ فقط‌ حقّ قصاص‌ را مي‌دهد؛ و عفو را نيز در اختيار وليّ دم‌ يعني‌ صاحب‌ خون‌ مي‌گذارد. أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ اگر خودش‌ شفا مي‌يافت‌، طبق‌ گفتار خود، عفو مي‌نمود. زيرا عفو خير است‌؛ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرينَ.[15] 

 وقتي‌ عفو كه‌ ناشي‌ از بهترين‌ صفات‌ نفسانيّ، و ملكات‌ روحيّ و روانيّ است‌، براي‌ عموم‌ مسلمين‌ بهتر باشد؛ براي‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ كه‌ در ايمان‌، إمارت‌ بر همه‌ دارد؛ مسلّماً أولي‌ و بهتر خواهد بود.

 ولي‌ عفو در اراده‌ و اختيار حضرت‌ اما محسن‌ مجتبي‌؛ وليّ دم‌ پدرش‌ بعد از رحلت‌ بود، و اگر مقتضيّات‌ اجازه‌ مي‌داد، او نيز طبق‌ خواستة‌ پدر و أولويّت‌ قرآنيّه‌، عفو مي‌فرمود؛ ليكن‌ أوضاع‌ آنروز از پيدايش‌ خوارج‌، و جبهه‌ گيري‌ معاويه‌ و سردمدارانش‌ در قبال‌ أميرالمومنين‌ عليه‌ السّلام‌، موجب‌ آن‌ مي‌شد كه‌ عفو وصيّ پدر را از چنين‌ ضارب‌ خطرناكي‌، حمل‌ بر ضعف‌ قوا و حكومت‌ او نمايند، لهذا او قصاص‌ را ترجيح‌ داد؛ و طبق‌ وصيّت‌ پدر فقطّ يك‌ ضربه‌ به‌ قاتل‌ وارد كرد.

حكم‌ قصاص‌ در قرآن‌، حكم‌ حياتي‌ است‌

 قِصاص‌ كه‌ فقطّ در جنايات‌ عمدي‌ است‌؛ يعني‌ كشتن‌ قاتل‌ را در برابر كشتن‌؛ و بريدين‌ دست‌ ضارب‌ را در برابر بريدن‌ دست‌؛ و زبان‌ را در برابر قطع‌ زبان‌، و چشم‌ را در برابر چشم‌، در صورت‌ تعمّد در جنايت‌؛ از عالي‌ترين‌ دستورات‌ قرآن‌ است‌. زيرا أوّلاً چنين‌ جنايت‌ عمدي‌ را، شخص‌، جاني‌ بر مَجْنّي‌ عليه‌ وارد ساخته‌ است‌؛ و حيات‌ انساني‌ و سلامت‌ او را در خطر انداخته‌؛ و از نعمت‌ عمر؛ و يا كمال‌ أجزاء و اعضاء تن‌، ساقط‌ نموده‌ است‌. اين‌ حقّ فطري‌ و عقليّ و شرعيّ شخص‌ مضروب‌ است‌ كه‌ ضارب‌ را به‌ همان‌ نهج‌ پاداش‌ دهد. و ثانياً قصاص‌ موجب‌ جلوگيري‌ از جنايت‌ است‌. اگر مردم‌ بدانند كه‌ در صورت‌ جنايات‌ عمديّه‌، خودشان‌ به‌ همان‌ طرز پاداش‌ مي‌شوند: يعني‌ قاتل‌ را مي‌كشند؛ كسي‌ به‌ ديگري‌ سيلي‌ زده‌؛ سيلي‌ مي‌خورد؛ كسي‌ كه‌ استخوان‌ كسي‌ را عمداً شكسته‌ است‌، همان‌ استخوانش‌ شكسته‌ مي‌شود؛ كسي‌ كه‌ گوش‌ كسي‌ را بريده‌ است‌، گوشش‌ بريده‌ مي‌شود؛ در اين‌ صورت‌ اقدام‌ بر جنايت‌ نمي‌كند.

 ولي‌ اگر حكم‌ قِصاص‌ بطور قانون‌ جعل‌ نشود؛ و در برابر جنايت‌، حبس‌ و يا تبعيد و يا ديه‌ (پرداخت‌ پول‌ خون‌) جعل‌ شود؛ مردم‌ اقدام‌ بر جنايت‌ مي‌كنند؛ و بر دشمنان‌ خود، قتل‌ و يا ضرب‌ را وارد مي‌سازند؛ و چه‌ بسا بالاخصّ در طبقة‌ مالداران‌ و ثروتمندان‌ كه‌ مال‌ فراوان‌ دارند؛ از عهدة‌ پرداخت‌ ديه‌ بر مي‌آيند. و بدين‌ كيفيّت‌، خون‌ شخص‌ مظلوم‌ هَدَر مي‌رود؛ و در اركان‌ حيات‌ اجتماعي‌ خَلَلْ مي‌رسد.

 از اين‌ باب‌ است‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ وارد است‌:

 وَ لَكُم‌ فِي‌ الْقِصَاصِ حَيَوةٌ يَا أُولِي‌ الاْلْبَـ'بِ لَعَلَّكُمو تَتَّقُونَ.

 (و از براي‌ شما حكم‌ حياتي‌ است‌ راجع‌ به‌ امر قصاص‌، اي‌ مردمان‌ خردمند؛ به‌ اميد آنكه‌ شما محفوظ‌ بمانيد و از قتل‌ يكديگر بپرهيزيد).

 و اين‌ آيه‌ مباركه‌، پس‌ از آية‌ قبل‌ از آن‌ است‌ كه‌ در آن‌ نيز دربارة‌ قصاص‌ مي‌گويد:

 يَـ'أَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ فِي‌ الْقَتْلِي‌ الحُرُّ بِالْحُرُّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدُ وَالاْنْثَي‌ بِالاْنثَي‌ فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَي‌ءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداٌ إِلَيْهِ بِإِحْسَـ'نٍ ذَلِكَ تَخْفِيفٌ مِن‌ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ أَعْتَدَي‌ بَعْدَ ذَلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ.

 (اي‌ كسانيكه‌ ايمان‌ آورده‌ايد؛ دربارة‌ شما حكم‌ قصاص‌ بطور قانون‌ ثابت‌ و لازم‌ شد، كه‌ راجع‌ به‌ كشتگانتان‌ شخص‌ آزاد را در برابر آزاد؛ و بنده‌ را در برابر بنده‌؛ و زن‌ را در برابر زن‌ قصاص‌ كنيد! و اگر دربارة‌ قاتل‌ از طرف‌ برادرش‌ كه‌ مقتول‌ باشد چيزي‌ بخشيده‌ شد، و به‌ قبول‌ دية‌ آن‌، دربرابر قصاص‌، إرفاقي‌ به‌ عمل‌ آمد؛ در اين‌ صورت‌ بر عهدة‌ وارثان‌ مقتول‌ است‌ كه‌ به‌ طور نيكو و پسنديده‌، ديه‌ را از قاتل‌ بگيرند و او را در شدّت‌ و سختي‌ و عُنف‌ نگذارند. و بر عهدة‌ قاتل‌ است‌ كه‌ حقّ مقتول‌ را به‌ احسان‌ و نيكوئي‌ بپردازد، و در تأدية‌ ديه‌ مماطلت‌ و تساهل‌ و سستي‌ نورزد. اين‌ تنازل‌ به‌ حكم‌ ديه‌، بجاي‌ حكم‌ قِصاص‌، تخفيفي‌ است‌ و رحمتي‌ است‌ از ناحية‌ پروردگارتان‌؛ و بنابراين‌ اگر كسي‌ بعد از قبول‌ ديه‌، و يا عفو، و يا مصالحه‌ كه‌ با شخص‌ مقتول‌ نمود، از اين‌ امر برگردد؛ و بخواهد قصاص‌ كند، دربارة‌ او عذاب‌ دردناكي‌ معيّن‌ گرديده‌ است‌ (كه‌ وي‌ را در مقابل‌ اين‌ تعدّي‌ خدا عذاب‌ مي‌كند).

بحث‌ دربارة‌ قصاص‌ و ديه‌ و عفو نمودن‌

 بايد دانست‌ كه‌ حكم‌ قصاص‌، و تمجيد و تحسين‌ از عفوي‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ وارد شده‌ است‌؛ بعينه‌ همان‌ حكم‌ قصاص‌ و عفويست‌ كه‌ در شريعت‌ حضرت‌ موسي‌ در تورات‌؛ و در شريعت‌ حضرت‌ عيسي‌ در انجيل‌ علي‌ نبيّنا وآله‌ و عليهما الصّلوة‌ و السّلام‌ نازل‌ شده‌ است‌؛ و در قرآن‌ مجيد تحكيم‌ و تثبيت‌ شده‌ است‌.

حكم‌ تورات‌ و انجيل‌ دربارة‌ قصاص‌ و عفو، بعينه‌ مانند حكم‌ قرآن‌ است‌

 أمّا در تورات‌ بجهت‌ آنكه‌ خداوند مي‌فرمايد:

 إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَيةَ فِيهَا هُدَيً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الاْحَبَار بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن‌ كِتَـ'بِ اللَهِ وَ كَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ فَلاَ تَخْشَوا النَّاسَ وَ أَخْشُونَ وَ لاَ تَشْتَرُوا بِأَيَاتِي‌ ثَمَنًا قَلِيلاً وَ مَن‌ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَـ'فِرُونَ.

 (بدرستي‌كه‌ حقّاً ما كتاب‌ تورات‌ را فرو فرستاديم‌، كه‌ در آن‌ هدايت‌ به‌ معارف‌، و نور و احكام‌ است‌؛ پيغمبراني‌ كه‌ اسلام‌ آورده‌، و تابع‌ و تسليم‌ شريعت‌ حضرت‌ موسي‌ شده‌اند، به‌ تورات‌ در ميان‌ كساني‌ كه‌ تهودّ اختيار نموده‌، و يهودي‌ شده‌اند، حكم‌ مي‌نمايند؛ و ديگر فقهاء و عرفاء و الهي‌، و علماء كه‌ مأمور به‌ حفظ‌ و پاسداري‌ و نگهباني‌ از كتاب‌ خدا تورات‌ شده‌اند بدان‌ حكم‌ مي‌كنند؛ آنانكه‌ شاهد و گواه‌ و هيمنه‌ و سيطره‌ بر كتاب‌ خدا دارند. بنابراين‌ شما از مردم‌ بترسيد؛ و از من‌ بترسيد؛ و در مقابل‌ قيمت‌ اندكي‌ آيات‌ مرا مبادله‌ و معاوضه‌ نكنيد؛ و كسيكه‌ حكم‌ ننمايد طبق‌ آنچه‌ را كه‌ خداوند فرو فرستاد است‌؛ پس‌ ايشان‌ البتّه‌ كافران‌ مي‌باشند).

 وَ كَتَبْنَا فِيهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنِ بِالْعَيْنِ وَ الاْنْفَ بِالاْنْفِ وَ الاْذُنَ بِالاْذنِ وَالسِّنَّ بِالسِّنَّ وَالْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ وَ مَن‌ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّـ'لِمُونَ.

 (و ما به‌ طور قانون‌ و حكم‌ در تورات‌، ثبت‌ و ضبط‌ كرده‌ايم‌ كه‌: در امر قصاص‌ بايد جان‌ در مقابل‌ جان‌؛ و چشم‌ در مقابل‌ چشم‌؛ و بيني‌ در مقابل‌ بيني‌؛ و گوش‌ در مقابل‌ گوش‌؛ و دندان‌ در مقابل‌ دندان‌؛ و هر يك‌ از اعضاء و جوارح‌، زخم‌ و جراحت‌ قصاص‌ شود. و كسي‌ كه‌ عفو كند (چه‌ خود مجني‌ عليه‌ باشد؛ و يا وليِّ مقتول‌، و يا شخص‌ مجروح‌ و از جارح‌؛ و او را ببخشد و حقّ قصاص‌ خود را به‌ وي‌ بدهد، و از او در گذرد) اين‌ عفو و گذشت‌ كفّارة‌ گناهان‌ او خواهد شد؛ و با كفّاره‌ و پوشش‌ جنايتِ جاني‌ در جنايتش‌ قرار مي‌گيرد.)

 ما در اين‌ آيات‌ مي‌بينيم‌ كه‌: حكم‌ قصاص‌ براي‌ شخص‌ مجني‌ عليه‌ آمده‌، و عفو را كه‌ امر پسنديده‌اي‌ است‌ نيز در اختيارش‌ گذارده‌ است‌. و عيناً همين‌ مطلب‌، در تورات‌ امروزه‌ دائره‌ ميان‌ مردم‌ وارد است‌:

 در أصحاح‌ بيست‌ و يكم‌ از سِفْرِ خروج‌ تورات‌ اينطور وارد است‌ كه‌:

  كسي‌ كه‌ بزند انساني‌ را، و او در اثر زدن‌ بميرد، بايد ضارب‌ را بكشند. امّا كسيكه‌ در اين‌ عمل‌ تعمّد نداشته‌ باشد، بلكه‌ خداوند بدون‌ اختيار او اين‌ عمل‌ را بر دست‌ او جاري‌ نموده‌ باشد، من‌ براي‌ او مكاني‌ را قرار مي‌دهم‌ كه‌ بدانجا فرار كند. و اگر اذيّتي‌ حاصل‌ شود، بايد جان‌ در برابر جان‌، و چشم‌ در برابر چشم‌، و دندان‌ در برابر دندان‌، و دست‌ در برابر دست‌، و پا در برابر پا، و داغ‌ كردن‌ در برابر داغ‌ كردن‌، و جراحت‌ رساندن‌ در برابر جراحت‌ رساندن‌، و كوبيدن‌ در برابر كوبيدن‌ بوده‌ باشد.

 و در أصحاح‌ بيست‌ و چهارم‌ از سِفْرِ لاوييِّن‌ اينطور وارد است‌ كه‌:

 اگر كسي‌ ديگري‌ را بميراند، بايد كشته‌ شود، و كسيكه‌ حيوان‌ بهيمه‌اي‌ را بميراند، بايد مانند آنرا به‌ عنوان‌ عوض‌ بپردازد. و اگر انساني‌ در انسان‌ دگري‌ عيبي‌ وارد سازد، بهمانگونه‌ از عيب‌ بايد به‌ او وارد سازند: شكستن‌ در مقابل‌ شكستن‌؛ و چشم‌ در مقابل‌ چشم‌؛ و دندان‌ در مقابل‌ دندان‌. همانطور كه‌ عيبي‌ در انسان‌ ايجاد كند به‌ همانگونه‌ برخود او ايجاد مي‌شود.

 و امّا در انجيل‌ بجهت‌ آنكه‌ خداوند در دنبال‌ همين‌ آيات‌ مي‌فرمايد:

 حكم‌ تورات‌ و انجيل‌ دربارة‌ قصاص‌ و عفو، بعينه‌ مانند حكم‌ قرآن‌ است‌.

 وَ قَفَّيْنَا عَلَي‌ ءَاثَارِهِم‌ بِعِيسَي‌ بْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِن‌ التَّورَاةِّ وَ ءَاتَيْنَاهُ الاءنْجِيلَ فِيهِ هُديً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ وَ هُديً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ. وَليَحْكُمْ أَهْلَ الاْءِنْجِيلِ بِمَا أَنزَلَ اللَهُ فِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَـ'سِقُونَ.

 (و ما عيسي‌ بن‌ مريم‌ را در دنبال‌ و در پي‌ آثار آنها آورديم‌؛ در حالي‌ كه‌ عيسي‌، توراتي‌ را كه‌ در برابر او بود، تصديق‌ كننده‌ بود؛ و ما به‌ او انجيل‌ را داديم‌؛ كه‌ در آن‌ هدايت‌ به‌ معارف‌ و نور احكام‌ است‌. و اين‌ انجيل‌ توراتي‌ را كه‌ در برابر او بود؛ تصديق‌ كننده‌ بود؛ و در آن‌ نوعي‌ از نصائح‌ و مواعظ‌ بود، براي‌ مردما صاحب‌ تقوي‌؛ و بايد اهل‌ انجيل‌ به‌ آنچه‌ خداوند در آن‌ نازل‌ نموده‌ است‌ حكم‌ كنند. و كسي‌ كه‌ حكم‌ ننمايد طبق‌ آنچه‌ را كه‌ خداوند فرو فرستاده‌ است‌؛ پس‌ ايشان‌ البته‌ فاسقان‌ مي‌باشند.)

 در اين‌ آيه‌ مي‌بينيم‌ كه‌ خداوند عيسي‌ را مُصَّدِق‌ تورات‌، و كتاب‌ انجيل‌ وي‌ را هم‌ مَصَّدق‌ تورات‌ قرار داده‌ است‌. و جملة‌ مُصَدَّقاً لِما بينَ يَديه‌ من‌ التَّوراية‌، در وهلة‌ دوم‌ تكرار و بجهت‌ تأكيد نيست‌؛ بلكه‌ براي‌ افاده‌ مصدّقيّت‌ خود انجيل‌ است‌، علاوه‌ بر مُصَدِّقيّت‌ حضرت‌ مسيح‌.

 بنابراين‌ كتاب‌ انجيل‌، تابع‌ شريعت‌ كتاب‌ تورات‌ است‌؛ و هيچ‌ حكمي‌ در تورات‌ نيامده‌ است‌ مگر آنكه‌ انجيل‌ آنرا امضاء نموده‌ است‌؛ و بدان‌ مردم‌ را فرا خوانده‌ است‌؛ به‌ استثناي‌ بعضي‌ از مُحَرَّماتِ تورات‌ را كه‌ حضرت‌ مسيح‌ حلال‌ نموده‌ است‌. همانطور كه‌ خداوند از زبان‌ او مي‌گويد:

 وَ لاِحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي‌ حُرِّمَ عَلَيْكُمْ.

 (و من‌ بجهت‌ اين‌ مبعوث‌ شده‌ام‌ كه‌: بعضي‌ از آن‌ چيزهائي‌ را كه‌ بر شما حرام‌ شده‌ است‌، حلال‌ نمايم‌).

 و بناءً عليهذا حكم‌ قصاص‌ و عفو، به‌ نظر حضرت‌ مسيح‌، و از نقطه‌ نظر تعليم‌ إنجيل‌ بعينه‌ مانند نظر حضرت‌ موسي‌ و كتاب‌ شريعتِ وي‌: تورات‌ است‌.

 و أمّا در قرآن‌ كريم‌، بجهت‌ آنكه‌ خداوند در دنبال‌، همين‌ آيه‌ مي‌فرمايد:

 وَ أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَـ'بَ بِالْحِقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَـ'بِ وَ مُهَيْمِنًا عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَل‌ اللَهُ وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهَاجًا وَ لَوْ شَاءَ اللَهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَلَكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي‌ مَا ءَاتَكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ إِلَي‌ اللَهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئْكُمْ بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلُفُونَ.

 وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَهُ وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءَكُمْ وَاحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مَا أَنْزَلَ اللَهُ إِلَيْكَ فَإِنو تَوَلَّوْا فَأعْلَمْ أَنَّمَا يُرِيدُ اللَهُ أَن‌ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَ إِنَّ كَثِيرًا مِنَ النَّاسِ لَفَاسُِقُونُ.

 (و اي‌ پيغمبر ما به‌ سوي‌ تو كتاب‌ قرآن‌ را به‌ حقّ فرو فرستاديم‌، در حاليكه‌ قرآن‌ تصديق‌ كنندة‌ كتابي‌ است‌ كه‌ در برابر اوست‌ (تورات‌ و انجيل‌) و مُهَيمِن‌ و مُسيطر و محيط‌ بر آن‌ است‌. بنابراين‌، تو در ميان‌ ايشان‌ كه‌ طائفه‌ يهود و نصاري‌ هستند، به‌ همان‌ چه‌ خداوند بتو فرو فرستاده‌ است‌، حكم‌ كن‌؛ و از آراء و أنظار تو خالي‌ آنها بعد از حقّي‌ كه‌ خدا به‌ تو داده‌ است‌، پيروي‌ مكن‌. براي‌ هر يك‌ از شما، ما شريعه‌ و آبشخوار وصول‌ به‌ حقايق‌، و راه‌ و منهاجي‌ در طريق‌ كمال‌ قرار داده‌ايم‌. اگر خداوند ميخواست‌ همة‌ شما را امّت‌ واحدي‌ كه‌ داراي‌ يك‌ پيغمبر و يك‌ كتاب‌ باشند قرار مي‌داد؛ وليكن‌ اين‌ گونه‌ از ارسال‌ رُسُل‌ و إنزال‌ كُتُب‌ براي‌ آنست‌ كه‌: شما را در آنچه‌ را كه‌ به‌ شما داده‌ است‌، آزمايش‌ نمايد. بنابراين‌ شما در خَيرات‌ و حَسَنات‌ پيشي‌ بگيريد، و سبقت‌ بجوئيد. بازگشت‌ همگي‌ شما به‌ سوي‌ خداست‌؛ و در آن‌ حال‌ وي‌ شما را به‌ آنچه‌ در آن‌ اختلاف‌ ورزيده‌ايد، متنبّه‌ و آگاه‌ مي‌گرداند.

 و اينكه‌ بايد اي‌ پيغمبر حكم‌ كني‌ طبق‌ آنچه‌ را كه‌ خداوند نازل‌ نموده‌ است‌؛ و از آراء و انديشه‌ها و افكار توخالي‌ آنها تبعيّت‌ منمائي‌! و بر حذر باش‌ از آنكه‌: از بعض‌ آنچه‌ را كه‌ خدا به‌ سوي‌ تو فرستاده‌ است‌، تو را در فتنه‌ و انحراف‌ بيفكنند؛ پس‌ اگر ايشان‌ از حكم‌ تو كه‌ حكم‌ خداست‌، روي‌ گردانند؛ بدان‌ كه‌ خداوند اراده‌ فرموده‌ است‌ تا در پاداش‌ بعض‌ از گناهانشان‌ آنها را مأخوذ دارد؛ و از گزند خود بدانها برساند، و بدرستي‌ كه‌ بسياري‌ از مردم‌ فاسقان‌ مي‌باشند كه‌ از پيمودن‌ راه‌ مستقيم‌ اعوجاج‌ و انحراف‌ دارند).

 و از آنچه‌ ما در اينجا بحث‌ كرديم‌، طبق‌ مدلول‌ اين‌ آيات‌ مباركه‌، در حكم‌ قصاص‌ و عفو، شريعت‌ حضرت‌ محمّد و حضرت‌ عيسي‌ و حضرت‌ موسي‌ عليهم‌ الصّلوة‌ و السّلام‌ تطابق‌ دارند.

 و عليهذا آنچه‌ در انجيل‌ امروز ديده‌ مي‌شود كه‌: «اگر به‌ نيم‌ رخ‌ چپت‌ سيلي‌ زدند، نيمرخ‌ راست‌ را پيش‌ بياور! و اگر عبايت‌ را خواستند، ردايت‌ را هم‌ ببخش‌» يا عبارتي‌ است‌ ساختگي‌ و مجعول‌ كه‌ به‌ حضرت‌ مسيح‌ نسبت‌ داده‌اند؛ و يا بعد از جعل‌ قانون‌ قصاص‌ و مُسَلَّمِيّت‌ آن‌ در ميان‌ مردم‌، آن‌ حضرت‌ خواسته‌ است‌ در تحميد و تمجيد از عفو و گذشت‌، و اصرار بر اعمال‌ صفت‌ اغماض‌ و كرامت‌ اخلاقي‌، بطور مبالغه‌ مردم‌ را تهييج‌ بر عفو و اغماض‌ كند. و الاّ در صورت‌ فرض‌ عدم‌ جعل‌ قانون‌ قصاص‌، و الزام‌ مردم‌ را بدين‌ نهج‌ از عفو نتيجه‌ آن‌ مي‌شود كه‌: نه‌ تنها خصوص‌ اين‌ دستور در ميان‌ مجتمعات‌ پا نمي‌گيرد، و كسي‌ عملاً زير بار آن‌ نمي‌رود؛ بلكه‌ قصد انتقام‌، و شدّت‌ سركوبي‌، و تعدّي‌ و خون‌ريزي‌ مسيحيان‌ را به‌ حدّي‌ مي‌رساند، كه‌ يك‌ نمونة‌ آن‌ در جنگ‌هاي‌ صليبي‌، و نمونه‌ ديگرش‌ در جنگ‌هاي‌ بين‌ المللي‌، رخ‌ نشان‌ داد؛ و قساوت‌ و بي‌رحمي‌ آنان‌، صفحات‌ تاريخ‌ مسيحيان‌ را ظلماني‌ نمود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 10:0  توسط عباس  | 

قرآن روشن كنندة همه چيز است، و قابل نسخ نيست

قرآن روشن كنندة همه چيز است، و قابل نسخ نيست

 و تفسير آية: وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَـ'بَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدًي وَ رَحْمَةً وَ بُشْرَي' لِلْمُسْلِمِينَ

 أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم

وَ لَعْنَةُ اللَهِ عَلَي أعْدآئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ اﻵنَ إلَي قِيامِ يَوْمِ الدِّينِ

وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم

قالَ اللهُ الحَكيمُ في كِتابِهِ الكَريم:

 وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَـ'بَ تِبْيَـ‌'نًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَ هُدًي وَ رَحْمَةً وَ بُشْرَي لِلْمُسْلِمِينَ.

«ما اين كتاب را (قرآن را) بر تو بتدريج فرو فرستاديم، كه روشن كنندة همه چيز است؛ و هدايت است و رحمت و بشارت براي مسلمانان.»

 و نيمة قبل از آن، اين است:

 وَ يَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَ جِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَي هَـؤُﻵءِ.

 «و در روزي كه ما از هر امّتي، گواه و شاهدي را از ميان خود آنها بر ميانگيزيم كه بر آن امّت شهادت دهند؛ و تو را (اي پيامبر) گواه و شاهد بر آن گواهان ميآوريم!»

چگونه قرآن واضح كنندة هر پنهان، و حلاّل هر مشكل است؟

 از ذيل اين آية مباركه استفاده ميشود كه: قرآن مجيد، روشن كننده و واضح سازندة هر چيزي است؛ و بطور اطلاق هدايت و رحمت و بشارت است براي تسليم شدگان بحقّ كه اسلام را دين و آئين خود گرفتند، و به نبوّت رسولاكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم كه بر فراز تمام انبياي سلف، و شاهد و حاضرِ ناظر بر جميع آنهاست، و بدين كتاب آسماني قرآن ايمان آوردند.

 در اين باره، احاديثي از ائمّة طاهرين سلامُ الله علَيهم أجمعين وارد است كه اين مطلب را مشروح ميسازد.

 محمّد بن يعقوب كُلَينيّ با إسناد خود از مُرازم، از حضرت صادق عليهالسّلام روايت ميكند كه:

 قَالَ: إنَّ اللَهَ تَعَالَي أَنْزَلَ فِي الْقُرْءَانِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيْءٍ، حَتَّي وَ اللَهِ مَا تَرَكَ اللَهُ شَيْئًا يَحْتَاجُ إلَيْهِ الْعِبَادُ؛ حَتَّي لاَ يَسْتَطِيعَ عَبْدٌ يَقُولُ: لَوْ كَانَ هَذَا أُنْزِلَ فِي الْقُرْءَانِ، إلاَّ وَ قَدْ أَنْزَلَهُ اللَهُ فِيهِ.

 «آنحضرت گفتند: خداوند تعالي در قرآن، واضح كنندة هر چيزي را نازل نموده است، تا بجائيكه قسم به خداوند، خداوند هيچ چيزي را كه بندگانش بدان نياز دارند فروگذار ننموده است، مگر آنكه آنرا در قرآن فرو فرستاده است. بطوريكه بندهاي نتواند بگويد: ايكاش اين مطلب در قرآن نازل شده بود، مگر آنكه آنرا در قرآن فرو فرستاده است.»

 و همچنين كليني، با إسناد خود از عَمرو بن قَيس روايت ميكند از حضرت باقر عليه السّلام كه: قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: إنَّ اللَهَ تَعَالَي لَمْ يَدَعْ شَيْئًا يَحْتَاجُ إلَيْهِ الاْمَّةُ إلاَّ أَنْزَلَهُ فِي كِتَابِهِ، وَ بَيَّنَهُ لِرَسُولِهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ. وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَيْءٍ حَدًّا، وَ جَعَلَ عَلَيْهِ دَلِيلاً يَدُلُّ عَلَيْهِ؛ وَ جَعَلَ عَلَي مَنْ تَعَدَّي ذَلِكَ الْحَدَّ حَدًّا.

 «عمرو بن قيس گويد: از آنحضرت شنيدم كه ميگفت: خداوند هيچ چيزي را كه امّت بدان نيازمند باشند فروگذار نكرده است، مگر آنكه آنرا در كتابش نازل نموده، و براي پيغمبرش عليه السّلام بيان كرده است.

 و براي هر چيزي، حدّ و اندازهاي مقدّر فرموده است؛ و براي آن اندازه و حدّ، دليلي قرار داده است كه بدان حدّ رهنمائي كند؛ و براي هر كسي كه از آن حدّ و اندازه تجاوز كند نيز قانون و حدّي مقرّر فرموده است.»

 و نيز كليني با إسناد خود از مُعَلَّي بن خُنَيس روايت ميكند كه او گفت: حضرت صادق عليه السّلام گفتند: مَا مِنْ أَمْرٍ يَخْتَلِفُ فِيهِ اثْنَانِ إلاَّ وَ لَهُ أَصْلٌ فِي كِتَابِ اللَهِ؛ وَلَكِنْ لاَ تَبْلُغُهُ عُقُولُ الرِّجَالِ.

 «هيچ امري نيست كه مورد گفتگو و اختلاف دو تن باشد، مگر اينكه اصل آن در كتاب خدا موجود است؛ وليكن عقلهاي مردمان بدان پايه نميرسد.»

نقل مرحوم فيض كلامي را از بعضي از اهل معرفت در اينكه قرآن تِبيان هر چيز است

 جامع جميع علوم نقليّه و عقليّه، مرحوم ملاّ محسن فيض كاشاني رضوان الله عليه، در مقدّمة سابعه از تفسير شريف خود كه بنام « صافي » است، مطلبي را راجع به آنكه قرآن تبيان كلّ شيء است، از بعضي از اهل معرفت نقل ميكند كه بسيار لطيف و دقيق و با واقعيّت است؛ و ما خلاصة آنرا در اينجا ذكر ميكنيم:

 علم به اشياء براي مردم از دو راه ممكن است پيدا شود:

 اوّل: از راه مدارك حسّيّه، يعني حواسّي كه در انسان موجود است؛ مانند شنيدن خبري و ديدن چيزي و شهادت دادن كسي، و از اجتهاد و از تجربه و امثال اينها.

 اين علم، جزئي است و محدود، بواسطة محدوديّت و جزئي بودن معلومش.

 و چون معلوم آن جزئي است و محدود و متغيّر، البتّه اين علم نيز داراي ثبات نبوده و متغيّر و دستخوش فنا و فساد خواهد بود. زيرا كه اين علم تعلّق دارد به موجودي در زمان وجود آن موجود. و معلوم است كه قبل از وجود آن موجود، علم ديگري بوده؛ و بعد از فنا و زوال آن موجود، علم سوّمي پيدا ميشود.

 بنابراين، اينگونه از علوم كه غالب علوم بشري را تشكيل ميدهد، متغيّر و فاسد و محصور خواهد بود.

 دوّم: از راه علم به اسباب و علل و غايات اشياء حاصل شود. و اين از راه مدارك حسّيّه نيست، بلكه علم كلّي و بسيط و عقلي است. چون اسباب كلّيّه و غايات عامّة اشياء، غير محصور و غير محدود است.

 زيرا كه هر سبب، سببي ديگر دارد؛ و آن سبب، سبب ثالثي؛ تا اينكه برسد به مبدأ المبادي و مسبّب الاسباب. اين علم را شخصي ميتواند حائز گردد كه علم به اصول تسبيبات و مبدأ اسباب داشته باشد.

 اين علم، كلّي و غير قابل تغيير و زوال است. و اختصاص به افرادي دارد كه علم به ذات مقدّس واجب الوجود و صفات جماليّه و حُجُب جلاليّه و كيفيّت عمل و مأموريّت ملئكة مقرّبين كه مدبِّرين عالم و مسخَّرين به تسخير ارادة الهيّه براي أغراض كلّيّة عالم هستند، پيدا نموده باشند؛ و كيفيّت تقدير و نزول صور را از عالم معني و فضاي تجرّد و احاطه و بساطت ملكوتيّه، دريافته باشند.

 و بنابراين، سلسلة علل و معلولات، و اسباب و مسبّبات، و كيفيّت نزول امر خدا در حجابها و شبكه هاي عالم تقدير، برايشان روشن؛ و روابط موجودات اين عالم با يكديگر براي آنها معلوم است.

 علم آنها احاطه به امور جزئيّه دارد. و به احوال اين امور و آثار و لواحق مترتّبة بر آنها، علم ثابت و دائمي و خالي از تغيير و تبديل را دارا ميباشند. در اينصورت از كلّيّات به جزئيّات، و از علل به معلولات، و از ملكوت اشياء به جنبه هاي مُلكي راه پيدا ميكنند؛ و از بسائط به مركبّات پي ميبرند.

 از انسان و حالات او، از ملك و ملكوت او؛ يعني از طبيعت و نفس و روح او خبر دارند. و همچنين از آنچه موجب رشد و ارتقاء اوست به عالم قدس و حرم إلهي و مقام طهارت مطلقه، مطّلع ميباشند.

 همچنانكه از آنچه موجب كثافت و تيرگي نفس و رذالت و دنائت آنست، و از اسباب شقاوت و آنچه ايجاب سقوط او را به أظلَم العوالم مينمايد كه همان سطح بهيميّت است؛ اطّلاع و علم كلّي ثابت دارند.

 پس تمام امور جزئيّه را از آينة آن نفس كلّي ميبينند. و به تمام موجودات محدوده و متغيّره، از جنبة كلّيّت و ثَبات مينگرند؛ و تدريج زمان و تغيير موجودات زمانيّة متغيّره را در عالم ثبات مشاهده ميكنند.

 اين علم مانند علم خدا و انبياي عظام و اوصياي گرام و اولياي ذَويالمجد و ملئكة مقرّبين است، كه به تمام موجودات گذشته و آينده و كائنه، علم حتمي ضروري فعلي دارند؛ كه به تجدّد حوادث و تكثّر موجودات، لباس كثرت در بر نميكند. بسيط و مجرّد و كلّي و محيط است. و هميشه به كِسْوت نور و تجرّد و وحدت، مخلّع و بر قامت كلّيّت آراسته و پيراسته است.

كسيكه به علوم كلّيّه راه يابد معناي تبيانِ قرآن لِكُلِّ شَيْءٍ را ميفهمد

 كسي كه اين علم را حائز گردد، معناي قول خداوند تبارك و تعالي را خوب ادراك ميكند كه در قرآن مجيد ميفرمايد:

 وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَـبَ تِبْيَـنًا لِّكُلِّ شَيْءٍ.

 «و ما اي پيامبر! اين قرآن را به تدريج به سوي تو نازل كرديم كه آشكار كننده و ظاهر سازندة هر چيز بوده باشد.»

 در اينصورت آدمي خوب ميفهمد كه قرآن كتابي است كه علومش كلّي است؛ و با تغيير زمان و مكان و تجدّد حوادث، متغيّر نميگردد و زوال نميپذيرد، و با پيدايش مرامها و مسلكها و به وجود آمدن تمدّن هاي متنوّع ابداً تغيير نمييابد. آنوقت با وجدان خود تصديق حقيقي ميكند كه هيچ امري نيست الاّ آنكه در قرآن كريم از همان جنبة كلّيّت و ثبات به آن نظر شده است، و در تحت حكم و قانون عامّي بيان گرديده است.

 اگر آن امر بخصوصه در قرآن مجيد مذكور نباشد، به مقوّمات و اسباب و مبادي و غايات آن مسلّماً ذكر گرديده است.

 به اين درجه از فهم قرآن، افراد خاصّي پي ميبرند. و عجائب و اسرار و دقائق و احكام مترتّبة بر حوادث را افرادي در مييابند كه علم آنها از محسوسات گذشته، و به علوم كلّيّة حتميّة أبديّه رسيده باشند.

سبب عجز همگان از آوردن مثل قرآن، كلّيّت معاني و علوم آنست

 در روايت معلَّي بن خُنَيس كه اخيراً ذكر شد:

 مَا مِنْ أَمْرٍ يَخْتَلِفُ فِيهِ اثْنَانِ، إلاَّ وَ لَهُ أَصْلٌ فِي كِتَابِ اللَهِ؛ وَلَكِنْ لاَتَبْلُغُهُ عُقُولُ الرِّجَالِ.

 اين حقيقت بطور وضوح، مشهود است كه: اوّلاً اصل و كلّيّت هر امر در قرآن است. ثانياً علّت عدم بلوغ عقول رجال، نرسيدن به آن علم كلّي است؛ و امّا اولياي خاصّ و مقرّبان درگاه حضرت قدس از اين حقيقت آگاهي دارند ـ[5] انتهَي محصّل كلام آن بزرگوار، با شرح و توضيحي كه ما بر آن افزوديم.

 روي اين اصل، اگر تمام افراد بشر و تمام افراد جنّ بلكه تمام ممكنات كه شعورشان حسّي است، بخواهند مانند قرآن كتابي را بياورند نميتوانند.

 قُل لَّئنِ اجْتَمَعَتِ الاْءنسُ وَ الْجِنُّ عَلَي'´ أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ هَـذَا الْقُرْءَانِ لاَيَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا.

 «بگو اي پيغمبر! اگر جنّ و إنس با هم مجتمع گردند و بخواهند مثل اين قرآن را بياورند، نميتوانند؛ گرچه پشت به پشت هم دهند و در اينكار ظهير و ياور يكديگر باشند.»

 از بيانيكه اخيراً نموديم، سرّ اين معني خوب واضح ميشود كه: چرا جنّ و انس گر چه همه با هم جمع شوند، از آوردن مانند قرآن عاجزند و تشريك مساعي آنها كاري را از پيش نميبرد؟

تَحدّي قرآن به نزول مانند قرآن، و يا ده سوره و يا يك سوره مثل قرآن

 علّت آنستكه: علم قرآن كلّي است. و تمام جنّ و انس كه در كلاس كلّيّت وارد نشده و آن مرحله را نپيموده اند، از فهم معاني كلّيّه عاجز ميباشند؛ بنابراين راهي به فهم معاني كلّيّه ندارند.

 نه يك قرآن تمام، بلكه ده سوره همانند سوره هاي آنرا نيز نميتوانند بياورند.

 أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَيهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَـتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللَهِ إِن كُنتُمْ صَـدِقِينَ.

 فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكُمْ فَاعْلَمُو´ا أَنـَّمَآ أُنزِلَ بِعِلْمِ اللَهِ وَ أَن لآ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ فَهَلْ أَنتُم مُّسْلِمُونَ.

 «بلكه اين مشركان و منكران قرآن ميگويند: محمّد اين قرآن را از نزد خود ساخته و پرداخته، و به خدا نسبت داده است. بگو اي پيغمبر! شما هم ده سوره مانند اين سوره هاي ساختگي و پرداختگي او بياوريد! و از خدا گذشته، هر كس را كه در عالم وجود سراغ داريد و در قدرت و استطاعت شما هست، در آوردن اين ده سوره به كمك طلبيد و از نيروي او بهره گيري كنيد؛ اگر در اين گفتارتان راست ميگوئيد!

 پس اگر پاسخ شما را ندادند، و از آوردن ده سوره فرو ماندند (با وجود اعانت ما سواي خدا در اين كار) بدانيد كه: اين قرآن به علم خدا فرو آمده است؛ و اينكه هيچ معبودي جز ذات اقدس او نيست! بنابراين، با وجود اين پيشنهاد و عجز شما از انجام آن، باز هم شما در راه انكار گام مينهيد؟ يا سر تسليم و اطاعت فرود ميآوريد؟ (و به دين مقدّس اسلام و كتاب آسماني آن قرآن، اقرار و اعتراف مينمائيد؟!)»

 نه ده سوره، بلكه يك سوره همانند سوره هاي قرآن را نيز نميتوانيد بياوريد!

 وَ إِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَي عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَآءَكُم مِّن دُونِ اللَهِ إِن كُنتُمْ صَـدِقِينَ.

 فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا وَ لَن تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكَـفِرِينَ.

 «و اگر شما در آنچه ما بر بندة خودمان محمّد به تدريج نازل نموده ايم در شكّ و ترديد هستيد، يك سوره به مثل آن بياوريد! و غير از خدا آنچه گواه و شاهد در اين امر مييابيد آنها را بخوانيد و دعوت كنيد؛ اگر شما مردماني هستيد كه راست ميگوئيد!؟

 پس اگر اين كار را نكرديد؛ و هيچگاه هم نميتوانيد بكنيد! بنابراين از آتشي كه آتشگيرانة آن مردم منكر و معاند ميباشند، و ديگر سنگ خارا، كه خداوند براي كافران تهيّه و آماده نموده است؛ بپرهيزيد!»

 و همچنين در سورة يونس، پس از آنكه در مقام تعجيز، تمام افراد بشر را به آوردن مانند سوره اي دعوت ميكند و صريحاً ميگويد: جز خدا از هركس ميخواهيد ياري بجوئيد و در اين امر استنصار نمائيد، نخواهيد توانست؛ علّت تكذيب كفّار و متمرّدين را بيان ميكند كه آن عدم اطّلاع بر حقائق قرآن است، و پي نبردن به سرّ مطلب.

فقط اولياء إلهي از حقائق و تأويل قرآن مطّلع ميباشند

 سرّ مطلب آنستكه كلام خدا را جز خدا كسي نميتواند بفهمد. و غير از اولياي مقرّبين كه در ذات اقدس وي فاني شده اند، بهيچوجه نميتواند كسي ادراك كند. و طائر بلند پرواز فكر و انديشة مفكّران و انديشمندان و عالمان جهان كه هنوز از علوم تجربي نگذشته اند و در قفس حسّ و طبيعت محبوسند بدان ذروة عالي دست ندارد.

 فقط اولياء و مقرّبان حريم الهي هستند كه چون هستي آنها به هستي حضرت حقّ پيوسته و علومشان در علم ذات احدي فاني شده است، از حقائق و تأويل قرآن مطّلع ميباشند.

 وَ مَا كَانَ هَـذَا الْقُرْءَانُ أَن يُفْتَرَي مِن دُونِ اللَهِ وَلَـكِن تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتَـبِ لاَ رَيْبَ فِيهِ مِن رَّبِّ الْعَـلَمِينَ.

 أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَيهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللَهِ إِن كُنتُمْ صَـدِقِينَ.

 بَلْ كَذَّبُوا بِمَا لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ و كَذَ ' لِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَـقِبَةُ الظَّـلِمِينَ.

 «موجوديّت اين قرآن، اينطور نيست كه ساختگي باشد و بطور افتراء بخدا نسبت داده شده باشد؛ وليكن گفتار خداوند است كه مصدّق تمام علومي است كه در نزد اوست، از كتب پيامبران پيشين؛ و تفصيل و شرح كتاب كلّي الهي است كه شكّي در آن نيست كه از ناحية پروردگار جهانيان است.

 بلكه ميگويند: محمّد اين قرآن را پرداخته و بخدا منتسب داشته است. بگو اي پيغمبر! شما هم يك سوره همانند آن بياوريد، و هر كس را هم كه در توان خود داريد، براي اين امر ـ غير از خدا ـ دعوت كنيد و بخوانيد؛ اگر شما راست ميگوئيد!

منكران قرآن، يا با وصول به علوم كلّيّه و يا با رفتن از دنيا قرآن را درمييابند

ولي حقيقت مطلب آنستكه اين منكران و جاحدان و معاندان قرآن، چيزي را كه پاية دانش آنها بدان نرسيده و احاطه بر فهم و معناي آن نكرده اند و حقيقت اين ظاهر براي آنان مكشوف نيفتاده است را تكذيب مينمايند. و برهمين منوال و طريقه بوده است تكذيب كساني كه پيش از اينها آمده اند و پيامبرانشان را تكذيب كرده اند. پس اي پيامبر ببين و بنگر كه پايان كار ستمگران به كجا خواهد انجاميد!»

 بنابراين هنگامي اين متمرّدين ميفهمند كه اين قرآن كلام خداست كه تأويلش به آنها برسد، و آن وقتي است كه از علوم حسّ عبور نموده و ادراك كلّيّات را بنمايند.

 و چون در اين دنيا خود را حاضر براي تلقّي اين معني ننمودند، لذا با ارتحال از دنيا و نسيان علوم مادّي ميفهمند كه آيات قرآن همگي حقّ بوده و كلّيّت داشته است. امّا فهم در آنحال، دردي را از ايشان دوا نميكند.

 اين گفتار، گفتار خود رسول خدا كه از روي هواي نفس تهيّه كرده باشد و بدان تنطّق نموده باشد نيست. اين وحي آسماني است كه پيك الهي جبرائيلِ صاحب قوّت و شوكت از خداوند، به او وحي نموده است.

 وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَي * إنْ هُوَ إلاَّ وَحْيٌ يُوحَي * عَلَّمَهُ و شَدِيدُ الْقُوَي.

 «و پيغمبر از روي ميل و ارادة خود سخن نميگويد؛ اين قرآن نيست مگر وحي نازل شدة به سوي وي، كه جبرائيل امين كه داراي قدرت و قوّت ملكوتي الهي است به وحي الهي او را تعليم نموده است.»

 فلا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ * وَ مَا لاَ تُبْصِرُونَ * إِنَّهُو لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ* وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلاً مَّا تُؤْمِنُونَ * وَ لاَ بِقَولِ كَاهِنٍ قَلِيلاً مَّا تَذَكَّرُونَ * تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ الْعَـلَمِينَ * وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الاْقَاوِيلِ * لاَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ * فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَـجِزِينَ * وَإِنَّهُو لَتَذْكِرَةٌ لِّلْمُتَّقِينَ * وَ إِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنكُم مُّكَذِّبِينَ * وَ إِنَّهُو لَحَسْرَةٌ عَلَي الْكَـفِرِينَ * وَ إِنـَّهُ و لَحَقُّ الْيَقِينِ * فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ.

 «پس سوگند اكيد ياد ميكنم به آنچه را كه شما ميبينيد، و آنچه را كه شما نميبينيد؛ كه اين آيات نازلة قرآنيّه، گفتار فرستاده اي است بزرگوار و گرامي (كه از جانب خداوند، بصورت وحي بر پيغمبر فرا ميخواند). و آن گفتار شاعري نيست. و بسيار كم است ايماني كه شما بدين مطلب ميآوريد! و گفتار كاهن و غيب گوئي كه با جنّيان و نفوس خبيثه مرتبط باشد نيست. و بسيار كم است تذكّر و توجّهي كه شما بدين حقيقت داريد. اين قرآن از جانب پروردگار و خالق جهانيان فرو فرستاده شده است.

 و اگر اين رسول ما محمّد از نزد خودش بعضي از گفتارها را بسازد و بپردازد، و سپس به ما نسبت دهد؛ ما وي را با دست قدرت و قهر خودمان درميگيريم، و پس از آن البتّه رگ قلب او را كه حياتش بدان بسته است ميبُريم. و در اين صورت هيچيك از شما چنان نيروئي را ندارد كه بتواند مانع از اين كار شود و ميان ما و ميان اين عمل حاجز و مانع گردد.

 و تحقيقاً اين قرآن كتاب تذكره و يادآوري است براي پرهيزكاران و متّقيان. و ما تحقيقاً نيز ميدانيم كه در ميان شما بعضي هستند كه اين گفتار را تكذيب مينمايند. و تحقيقاً اين قرآن براي كافران و منكراني كه در اثر كفر و انكار آنرا نپذيرفتند و از علوم آن بهرمند نگشته اند موجب حسرت است. و تحقيقاً اين قرآن حقّي است يقيني كه هيچ شائبة عدم حقّانيّت و عدم يقين در آن نيست. و بنابراين، به اسم پروردگارت كه عظيم است، تسبيح گوي و او را به تقديس و تنزيه ياد كن!»

آيات دالّه بر آنكه قرآن از جانب خداوند است

 و از جملة آيات دالّه بر آنكه قرآن از جانب خداوند است، آياتيست كه به پيغمبرش سخت ميگيرد، و شديداً او را مورد بازپرسي و مؤاخذه قرار ميدهد كه براي خوانندة آن شبهه اي نميماند در اينكه پيامبر، بنده و عبد رِقّ او و تحت اطاعت و تسليم امر و نهي اوست؛ و او از مقام خود آيات را ميفرستد، و اين مأمور بايد طبق مأموريّت خود بجاي آورد. و در صورت تخلّف و بر فرض مختصر تمرّدي، محكوم عذاب اكيد و نقمت شديد اوست. مانند همين آياتي كه اخيراً ذكر شد: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الاْقَاوِيلِ ـ تا آخر آيات.

 و مانند آية مباركة:

 وَ إِن كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُو وَ إِذًا لاَّتَّخَذُوكَ خَلِيلاً.

 وَ لَوْﻵ أَن ثَبَّتْنَـكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْـًا قَلِيلاً.

 إِذًا لاَّذَقْنَـكَ ضِعْفَ الْحَيَـوةِ وَ ضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لاَ تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا.

 «و حقّاً نزديك بود مشركان تو را متزلزل گردانند و منصرف كنند از آنچه را كه ما به سوي تو وحي فرستاده ايم، تا آنكه غير از آن وحي را به ما افتراء ببندي و نسبت دهي! و در آنصورت تو را دوست خود ميداشتند.

 و اگر هر آينه ما تو را ثابت و استوار ننموده بوديم، حقّاً نزديك بود كه به مقدار كمي بدانها اعتماد كني!

 در آنصورت ما دو برابر عذابي را كه به سائر مجرمين در دنيا ميچشانيم به تو ميچشانديم، و همچنين دو برابر عذابي را كه به آنان پس از مرگ ميچشانيم به تو ميچشانديم؛ و پس از اين ديگر تو براي خود يار و نصرت كننده اي را عليه ما و براي رفع عذاب ما نمي يافتي!»

 علاّمه آية الله طباطبائي قدّس اللهُ سرَّه در تفسير آورده اند كه: ) مراد از الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ قرآن است؛ از جهت اشتمال آن بر توحيد و نفي شرك، و سيرة صالحه. و براي تأييد اين مطلب در بعضي از اسباب نزول وارد است كه: مشركين از رسول اكرم صلّي الله عليه وآله وسلّم خواستند كه اوّلاً نام خدايان آنها را به زشتي بر زبان نياورد، و ثانياً بندگان و غلامان آنها را كه اسلام گزيده بودند از خود دور گرداند؛ و در نتيجه آنها حاضر شده بودند كه با پيامبر مجالست كنند، و كلام وي را بشنوند؛ كه اين آيات فرود آمد.

 و معني اين ميشود كه: مشركين نزديك بود تو را بلغزانند، و از آنچه را كه ما به تو وحي كرده ايم برگردانند؛ تا در سيره و عملت بخلاف آنچه را كه برطبق وحي عمل مينموده اي رفتار كني. و در اينصورت در اين كارت افتراء بر ما بسته بودي؛ زيرا كه عملت را انتساب به ما ميدادي! و در نتيجه ايشان تو را دوست خود ميداشتند!

 و مراد از تثبيت، عصمت خداوندي است. يعني اگر ما تو را به عصمت خود حفظ نمينموديم، نزديك بود كه مقدار كمي بديشان ركون كني. ليكن ما تو را ثابت نموديم و در نتيجه به مقدار مختصري هم ميل به آنها ننمودي! تا چه برسد به ركون و اعتماد و اجابت درخواست آنها. و عليهذا رسول خدا صلّيالله عليه وآله وسلّم نه اجابت درخواستشان را كرد، و نه بمقدار كمي به آنها نزديك شد، و نه نزديك بود كه ميل بدانها نمايد. (

 و مانند آية مباركة:

وَلَئِن شِئْنَا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ ثُمَّ لاَتَجِدُ لَكَ بِهِعَلَيْنَا وَكِيلاً.

 «و حقّاً اگر ما ميخواستيم، اي پيغمبر! آنچه به سوي تو وحي فرستاده بوديم، همهاش را ميبرديم (و چيزي براي تو بجاي نميگذاشتيم). و در آنصورت تو هيچ يار و ياوري را براي خودت در دفع ما از اين بردن وحي پيدا نميكردي!»

 و مانند آية:

 فَلِذَ'لِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَمَآ أُمِرْتَ وَ لاَ تَتَّبِعْ أَهْوَآءَهُمْ وَ قُلْ ءَامَنتُ بِمَا أَنْزَلَ اللَهُ مِن كِتَـبٍ وَ أُمِرْتُ لاِعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللَهُ رَبُّنَا وَ رَبُّكُمْ لَنَآ أَعْمَـلُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَـلُكُمْ لاَ حُجَّةَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ اللَهُ يَجْمَعُ بَيْنَنَا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ.

 «پس بدين سبب تو اي پيغمبر! به راه خدايت مردم را بخوان! و در اين امر همانطور كه مأمور هستي پايداري كن! و از آراء و افكار توخالي آنان پيروي مكن! و بگو: من ايمان آوردهام به كتابي كه خدا نازل نموده است. و نيز من مأمورم تا در ميان شما به عدل و داد رفتار كنم! خداست كه پروردگار ما و پروردگار شماست! براي ماست آنچه را كه ما بجا ميآوريم؛ و براي شماست آنچه را كه شما بجا ميآوريد. در اينصورت هيچ محاجّه و گفتگوئي ميان ما و شما باقي نميماند. خداوند ميان ما و شما را با هم مجتمع ميكند؛ و به سوي اوست بازگشت!»

 خطبة أميرالمؤمنين عليه السّلام در جامعيّت قرآن

 أميرالمؤمنين عليه السّلام خطبه اي در «نهج البلاغة» راجع به عظمت و جاودانه بودن قرآن دارند؛ و چون ما در ابتداي جلد اوّل همين كتاب آنرا آورده ايم، لهذا اينك نيز لازم است كه ارجاع به آن دهيم.

 و نيز در «نهج البلاغة» آورده اند كه:

 ثُمَّ اخْتَارَ سُبْحَانَهُ لِمُحَمَّدٍ صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ لِقَآءَهُ. وَ رَضِيَ لَهُ مَا عِنْدَهُ. وَ أَكْرَمَهُ عَنْ دَارِ الدُّنْيَا. وَ رَغِبَ بِهِ عَنْ مُقَارَنَةِ الْبَلْوَي.

 فَقَبَضَهُ اللَهُ إلَيْهِ كَرِيمًا صَلَّي اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ. وَ خَلَّفَ فِيكُمْ مَا خَلَّفَتِ الاْنْبِيَآءُ فِي أُمَمِهَا؛ إذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلاً بِغَيْرِ طَرِيقٍ وَاضِحٍ، وَ لاَ عَلَمٍ قَآئِمٍ.

 كِتَابَ رَبِّكُمْ فِيكُمْ؛ مُبَيِّنًا حَلاَلَهُ وَ حَرَامَهُ، وَ فَرَآئِضَهُ وَ فَضَآئِلَهُ، وَ نَاسِخَهُ وَ مَنْسُوخَهُ، وَ رُخَصَهُ وَ عَزَآئِمَهُ، وَ خَآصَّهُ وَ عَآمَّهُ، وَ عِبَرَهُ وَ أَمْثَالَهُ، وَ مُرْسَلَهُ وَ مَحْدُودَهُ، وَ مُحْكَمَهُ وَ مُتَشَابِهَهُ؛ مُفَسِّرًا مُجْمَلَهُ وَ مُبَيِّنًا غَوَامِضَهُ.

 بَيْنَ مَأْخُوذِ مِيثَاقٍ فِي عِلْمِهِ؛ وَ مُوَسَّعٍ عَلَي الْعِبَادِ فِي جَهْلِهِ. وَ بَيْنَ مُثْبَتٍ فِي الْكِتَابِ فَرْضُهُ؛ وَ مَعْلُومٍ فِي السُّنَّةِ نَسْخُهُ. وَ وَاجِبٍ فِي السُّنَّةِ أَخْذُهُ؛ وَ مُرَخَّصٍ فِي الْكِتَابِ تَرْكُهُ.

 وَ بَيْنَ وَاجِبٍ بِوَقْتِهِ، وَ زَآئِلٍ فِي مُسْتَقْبَلِهِ. وَ مُبَايَنٍ بَيْنَ مَحَارِمِهِ؛ مِنْ كَبِيرٍ أَوْعَدَ عَلَيْهِ نِيرَانَهُ، أَوْ صَغِيرٍ أَرْصَدَ لَهُ غُفْرَانَهُ. وَ بَيْنَ مَقْبُولٍ فِي أَدْنَاهُ؛ مُوَسَّعٍ فِي أَقْصَاهُ.

 «و سپس خداوند سبحانه براي محمّد صلّي الله عليه وآله، لقاي خودش را اختيار نمود. و آنچه را كه در نزد خود داشت (از نعمت هاي اُخروي، و پاداشهاي معنوي، و رضوان، و شفاعت امّت، و لواي حمد، و سيطرة بر أعراف، و اعطاء حوض كوثر، و ولايت تامّة كلّيّة مطلقه، و شهادت و گواهي بر اعمال و وظائف انبياء، و غير ذلك) براي وي پسنديد، و وي را گراميتر و رفيعتر از زندگاني پست دنياي دون قرار داد. و رغبت و ميل او را از گرايش به پيوستن و قرين شدن با محنتهاي مادّي و مشكلات حيواني، بگردانيد.

 بنابراين او را كريمانه و بزرگوارانه به سوي خود برد، و جانش را قبض فرمود؛ كه درود خدا بر او و بر آل او باد.

 و اين پيامبر گرامي در ميان شما باقي گذاشت چيزي را كه پيامبران در ميان امّتهاي خود باقي ميگذاشتند. زيرا كه انبياي پيشين، امّتهاي خود را بدون ارائة طريق واضح و علامت و نشانة منصوب، يله و رها وانميگذاردند.

 آن چيزي را كه پيغمبر شما بجاي نهاد، كتاب پروردگار شماست در ميان شما. پيغمبر براي شما تمام جهات و خصوصيّات آنرا روشن و هويدا ساخت: حلال و حرامش را، واجبات و مستحبّاتش را، ناسخ و منسوخش را، مواردي را كه اجازه در تركش داده شده و موارد حتميّة لازم الاءجراء و غير قابل تركش را، احكام خصوصي و احكام عموميش را، مطالبي را كه هشدار دهد و موجب عبرت گردد، و مثالهايش را، احكام باز و مطلق آنرا، و احكام محدود و مقيّداتش را، محكمات و متشابهاتش را؛ آنچه را كه بطور اجمال آمده بود تفسير نمود، و مطالب غامض و پيچيدهاش را گشود و روشن كرد.

انقسامهاي مختلف قرآن، در خطبة حضرت

 آيات همگي بطور كلّي به دو دسته منقسم شدند: يكدسته براي فهميدن و دانستن آنها از مردم عهد و ميثاق گرفته شد، و علم بدانها واجب و لازم آمد؛ و دستة ديگر براي فهميدن آنها الزامي به عمل نيامد، و بندگان خدا در عدم علم به آنها در سعه هستند و گيري ندارند.

 يكدسته وجوب و لزومش در كتاب خدا ثابت شد؛ وليكن در سنّت سَنِيّة محمّديّه نسخ آن آمد. و دستة ديگر در سنّت پيامبر گرفتنش واجب شد؛ وليكن در كتاب خدا تركش جائز آمد.

 و يكدسته از احكام در وقتش واجب شد، وليكن پس از گذشت آن وقت وجوبش سپري شد.

 و برخي از احكام در ميان جزا و پاداش ترك آن، اختلاف و تفاوتي شديد وجود داشت؛ كه يكدسته را گناه كبيره قرار داد كه بر انجامش جهنّم و آتش افروختة خدا را وعده داده است، و دستة ديگر را گناه صغيره كه غفران و آمرزش خداوند را مترصّد است و در انتظار مغفرت قرار دارد.

 و برخي را چنان قرار داد كه كوچكترين و نزديكترين درجة آن قبول است؛ ولي تا آخرين و دورترين درجه و مرتبه، در تحت اختيار و ارادة بندگان خود گشايش و سعه دارد.»

انقسام قرآن به حرام و حلال، و فرائض و فضائل

 أميرالمؤمنين عليه السّلام در اين خطبه، اقسام و انواع آيات قرآن را از جهات مختلف برشمرده اند:

 حلال قرآن: مثل خوردن چيزهاي طيّب و پاكيزه، و نكاح با چهار زن به عقد دائم؛ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّـبَـتِ. «اين پيامبر هر چيز پاك و پاكيزه، و غير آلوده و مضرّ را براي مردم حلال ميكند.»

 وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتَـمَي فَانكِحُوا مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَآءِ مَثْنَي وَ ثُلَـثَ وَ رُبَـعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَ'حِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَـنُكُمْ.

 «و اگر ميترسيد كه نتوانيد در ميان يتيماني كه در خانه آورده و با آنها ازدواج نموده ايد به عدالت رفتار كنيد، پس به نكاح خود درآوريد آن زناني را كه براي شما پاك و پاكيزه و دلنشين ميباشند؛ دوتا دوتا، و سهتا سهتا، و چهارتا چهارتا را. و اگر ميترسيد كه نتوانيد در ميان آنها به عدالت رفتار كنيد، در اينصورت بايد يك زن بگيريد، و يا با كنيزان خود آميزش نمائيد!»

 حرام قرآن: مثل خوردن اشياء خبيث و مضرّ و پليد، و مثل زنا كردن؛ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَـئثَ. «و اين پيامبر، چيزهاي پليد و آلوده و مضرّ را براي امّت حرام مينمايد.»

 الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَ'حِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لاَ تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَهِ وَ الْيَوْمِ ا لاْخِرِ وَ لْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَآئِفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ.

 «زني را كه زنا كرده است، و مردي را كه زنا كرده است، واجب است برشما كه هر كدام را علَيحده يكصد تازيانه بزنيد. و اگر ايمان بخدا و روز قيامت داريد بايد در اين كار إعمال رأفت و محبّت و رقّت قلب ننمائيد و اجراء حدّ را خوب انجام دهيد! و علاوه بايد جماعتي از مؤمنين حضور داشته باشند و تازيانه و اجراء حدّ در برابر ديدگان و در مرآي و منظر ايشان تحقّق پذيرد!»

 فرائض قرآن: مثل نماز، و مثل زكوة؛ وَ أَقِيمُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّ كِعِينَ. «و نماز را بپاي داريد، و زكوة را بپردازيد، و با ركوع كنندگان ركوع نمائيد!»

 فضائل قرآن: يعني مستحبّات و نوافل كه زياده از فرائض است، و موجب إعلاء درجة مؤمن ميشود؛ مثل نمازهاي نافله، و نماز شب؛ وَ مِنَ الَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِنَافِلَةً لَّكَ عَسَي أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا.

 «و پاسي از شب را بطور تهجّد (خواب و بيداري) برخيز، و به نماز مشغول شو؛ كه اين براي تو فضل و موجب زيادي در مثوبت است. اميد است كه بدين عمل، خداوند مقام محمود را كه شفاعت كبري است براي تو مقرّر كند!»

ناسخ و منسوخ، و رُخصت و عزيمت قرآن

 ناسخ قرآن: يعني آيهاي كه حكم ماقبلش را برداشته است و بجاي آن نشسته است؛ مثل حكم به كشتن مشركين، پس از آنكه امر به مدارا و صبر و تحمّل اذيّتها و مماشات با آنها بود.

فَإِذَا انسَلَخَ الاْشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِن تَابُوا وَ أَقَامُوا الصَّلَـوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّكَـوةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللَهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

 «و چون ماههاي حرام (كه جنگ در آنها حرام است) به پايان رسيد، هرجا كه مشركين را يافتيد بكشيد! و آنها را بگيريد! و در محاصره قرار دهيد! و بر سر راه آنها در هر كمينگاهي بنشينيد! پس اگر توبه كردند، و نماز را بپاي داشتند، و زكوة را پرداختند، راهشان را باز كنيد و آزادشان بگذاريد؛ كه خداوند حقّاً آمرزنده و مهربان است.»

 منسوخ قرآن: يعني آيهاي كه مدّت حكمش گذشته است؛ مثل حرمت بعضي از اقسام خوراك هائي را كه خداوند به پاداش طغيان و ستم طائفة يهود، بر آنها حرام نموده بود.

 وَ عَلَي الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا كُلَّ ذِي ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنَا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُمَآ إِلاَّ مَا حَمَلَتْ ظُهُورُهُمَآ أَوِ الْحَوَايَآ أَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذَ'لِكَ جَزَيْنَـهُم بِبَغْيِهِمْ وَ إِنَّا لَصَـدِقُونَ.

 «و بر جهودان حرام كرديم خوردن گوشت هر حيواني را كه داراي ناخن باشد (مانند پرندگان و غيره). و همچنين از گاو و گوسفند، پيه آنها را بر ايشان حرام كرديم؛ مگر پيهي كه بر پشتهايشان روئيده باشد، و يا پيهي كه به روده ها و يا با استخوانها آميخته باشد. اين جزائي است كه در اثر تعدّي و تجاوزشان، ما به آنها داديم. و ما حقّاً و حتماً در كارمان راست و صادق ميباشيم!»

 رُخَص قرآن: يعني چيزهائي كه در ارتكاب آن اجازه داده شده است؛ مثل خوردن خون، و مردار، و حيواني را كه به نام غير خدا كشته اند، و غيرها كه در آية 3، از سورة مائده حرمت آنها آمده است و در ذيل آيه ميگويد: فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لاّءِثْمٍ فَإِنَّ اللَهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

 «پس كسيكه در عسرت گرسنگي، و اضطرار قحطي و نايابي، مجبور شود كه از اينها بخورد؛ در صورتيكه تعدّي و تجاوز نكند و به قدر رفع ضرورت اكتفا نمايد، براي او حلال است. و خداوند آمرزنده و مهربان است.»

 عَزائم قرآن: يعني چيزهائي كه حتماً بايد بجاي آورده شود، و رخصت در ترك آن نيست؛ مثل:

 وَ لاَ تَأكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللَهِ عَلَيْهِ وَ إِنَّهُو لَفِسْقٌ.

 «و نبايد بخوريد از آن ذبيحه اي كه نام خدا در وقت كشتن بر آن برده نشده است؛ و اين كار گناه و عدول از ميزان به كجروي و انحراف، و فسق است.»

خاصّ و عامّ، و عِبَر وامثال قرآن

خاصّ قرآن: احكامي است كه بالخصوص براي شخصي معيّن است، همانند رسول خدا صلّي الله عليه وآله؛ مثل خطاب خدا به آنحضرت دربارة تحريم ما أحلَّ اللهُ لَه:

 يَـأَيـُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ اللَهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاتَ أَزْوَ'جِكَ وَاللَهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ.

 «اي پيغمبر! چرا حرام ميكني بر خودت، چيزي را كه خداوند براي تو حلال نموده است؟! تو به خاطر دلخواه و خوشايند زنهايت، اين كار را ميكني؟! و خداوند آمرزنده و مهربان است.»

 عامّ قرآن: احكامي است كه اختصاص به شخص و يا طائفه اي ندارد؛ مثل وجوب عِدّة زنان، و حرمت ازدواج با آنها قبل از تمام شدن عدّه؛ مثل:

 يَـأَيـُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَآءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ وَاتَّقُوا اللَهَ رَبَّكُمْ.

 «اي پيامبر! حكم عمومي همة شما مسلمانان اينستكه: چون زنهايتان را طلاق داديد، بايد پس از عدّة طلاق آنها را رها كنيد؛ و شمارش روزهاي عدّه را داشته باشيد! و تقواي خداوند را كه پروردگار شماست، داشته باشيد!»

 عِبَر قرآن: يعني مطالبي كه در قرآن وارد شده است و موجب عبرت خواننده ميشود؛ مانند جريانهائي كه براي امّت هاي پيشين واقع شده است، و نزول عذاب بواسطة تمرّد و تجاوزشان از حقّ، و پيمودن راه ظلم و عدوان. و مانند قصّة اصحاب فيل و غيرها.

 عبرت، از مادّة عبور است، به معناي منتقل شدن از جائي به جاي ديگر. و عبرت را بدينجهت عبرت گويند كه شخص ناظر و بيننده، نگاهش از آن منعطف شده و به نفس خود برميگردد؛ و پند ميگيرد.

 مانند داستان فرعون را كه خداوند در سورة نازعات بيان ميكند. پس از آنكه حضرت موسي علَي نبيّنا وآله و عليه السّلام به امر خداوند به سوي او رفت و او را هدايت كرد، و بزرگترين آيه را به وي نشان داد، معذلك قبول نكرد و تكذيب نمود و عاصي شد، و مردم را جمع كرد و ندا در داد كه: أَنَا رَبُّكُمُ الاْعْلَي؛ در اينجا خداوند او را با دست قدرت خود گرفت، و عذاب و نقمت دنيا و آخرت را به وي رسانيد.

 فَأَخَذَهُ اللَهُ نَكَالَ الاْخِرَةِ وَ الاْولَي * إِنَّ فِي ذَ'لِكَ لَعِبْرَةً لِّمَن يَخْشَي.

 «پس در اينصورت، خداوند بجهت پاداش و نقمت و عذابي كه در دنيا و آخرت به وي رساند، او را گرفت (و در رود نيل خود و سپاهيانش را غرق ساخت). و تحقيقاً در اين مطلب و اين سرگذشت، عبرت است براي آن كس كه از خداي خود بترسد.»

 أمثال قرآن: عبارت است از مثال هائي را كه ميزند براي آنكه از روي مثال، مردم حقّ را در مورد مُمَثَّل دريابند؛ مثل:

 ضَرَبَ اللَهُ مَثَلاً عَبْدًا مَّمْلُوكًا لاَّ يَقْدِرُ عَلَي شَيْءٍ وَ مَن رَّزَقْنَـهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْرًا هَلْ يَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَيَعْلَمُونَ.

 وَ ضَرَبَ اللَهُ مَثَلاً رَّجُلَيْنِ أَحَدُهُمَآ أَبْكَمُ لاَ يَقْدِرُ عَلَي شَيْءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلَي مَوْلَـهُ أَيْنَمَا يُوَجِّههُّ لاَ يَأْتِ بِخَيْرٍ هَلْ يَسْتَوِي هُوَ وَ مَن يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلَي صِرَ'طٍ مُّسْتَقِيمٍ.

 «خداوند مثلي زده است: مَثل بندة مملوكي كه در تحت مِلكيّت مالكي است، و قادر بر انجام هيچ كاري از نزد خود نيست؛ و كسي كه مردي آزاد بوده و ما از جانب خود به وي روزي نيكو داده ايم، كه از روي اراده و اختيار خود، از آن روزيها در آشكارا و در پنهان انفاق ميكند. آيا اين دو نفر يكسان هستند؟! حمد و ستايش اختصاص به خدا دارد وليكن اكثريّت ايشان نميدانند. (مَثل بت و خدا، و مشرك و موحّد نيز از اين قبيل است.)

 و خداوند مثلي زده است: مَثل دو مردي را كه يكي از آنها بندهاي است لال و گنگ كه بر هيچ كاري توانائي ندارد؛ و از هر جهت عاجز، و بار سنگين و بدون فائده براي آقا و صاحب خودش ميباشد. بطوريكه هر جائي كه مولايش وي را ميفرستد، بدون نتيجه و دست خالي بر ميگردد و خيري را با خود به همراه نميآورد. آيا او با مرد آزاد و توانائي كه به عدالت در ميان مردم فرمان ميدهد، و خودش نيز بر صراط مستقيم حركت دارد؛ ميشود يكسان بوده باشند.»

مُرسل و محدود، و محكم و متشابه و مجمل و مبيّن قرآن

 مُرسَل قرآن: عبارت است از مطلق و بدون قيد؛ مثل آزاد كردن بنده، خواه مؤمن باشد و خواه كافر.

 وَ الَّذِينَ يُظَـهِرُونَ مِن نِّسَآئِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مِّن قَبْلِ أَن يَتَمَآسَّا ذَ' لِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِوَ اللَهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ.

 «و كسانيكه با زنهاي خود ظِهار كنند و از گفتة خود برگشت نمايند، كفّارة گناهشان آنستكه پيش از آنكه با هم آميزش نمايند بايد يك بنده آزاد كنند. اين حكمي است براي موعظة شما كه ديگر گِرد چنين كاري نگرديد؛ و خداوند از آنچه شما انجام ميدهيد با خبر است!»

 محدود قرآن: عبارت است از مقيَّد. يعني حكمي، با قيدي و حدّي آمده است. و استعمال محدود به جاي مقيّد در غايت فصاحت است. مثل آزاد كردن بندة مؤمن و عدم كفايت بندة كافر.

 وَ مَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَـًا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَي أَهْلِهِ.

 «و كسي كه مسلمان با ايماني را بكشد از روي خطا (نه از روي تعمّد) كفّارة وي آنستكه: يك بندة مؤمن در راه خدا آزاد كند، و يك دية (پول خون) كامل به وارثان مقتول بپردازد.»

 محكم قرآن: آياتي است كه دلالت آنها بر معنايشان صراحت دارد. مثل آية شريفة:

 قُلْ هُوَ اللَهُ أَحَدٌ.

 «بگو: اوست خداوند يگانه.»

 متشابه قرآن: آياتي است كه دلالتشان بر معناي حقيقي نياز به تأويل دارد. مثل آية شريفة:

 وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ نَّاضِرَةٌ * إِلَي رَبِّهَا نَاظِرَةٌ.

 «چهره هائي در آن روز، با طراوت و بشّاش است؛ كه به سوي پروردگارشان نظر اندوخته اند.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:16  توسط عباس  | 

قرآن وصله رحم

قرآن و صله رحم

از كارهاى بسيار نيك، و اعمال پسنديده كه حضرت حق و انبياء و امامان نسبت به آن اصرار ورزيده اند صله رحم است.

علامه خبير، محدث كبير، فيلسوف بزرگ، عارف عاشق ملامحسن فيض كه عمرى را با قرآن مجيد و روايات بسر برد، صله رحم را به زيارت ارحام، و رفع كمبودهاى مادى، حل مشكلات اقتصادى، كمك به كار و كسب، و ازدواج پسران و دختران آنان معنا فرموده، اگر در آيات قرآن مجيد و روايات دقت شود، از مسئله صله رحم همين معانى استفاده مى شود.

روش انبياء، و اخـلاق امامان شيعه در صله رحم انجام همين واقـعيات عـالى بوده است.

قرآن مجيد به صله رحم سفارش مى كند، و آن را عمل صاحبان خرد مى داند، و قطع با رحم را به عنوان فسق و قاطع را فاسق مى شمارد.

در سوره مباركه نساء حكم مى كند تقواى الهى را نسبت به خداوند و ارحام مراعات كنيد، خيلى عجيب است كه ارحام را پس از خود ذكر فرموده است :

و اتَّقوا الله الَّذى تساءلونَ به الارحامَ.

رعايت تقواى الهى نسبت به ارحام رعايت آبرو و هويت آنها و شتافتن به ديدارشان، و رفع نواقص زندگى آنهاست.

در سوره مباركه رعد مسائلى را به عنوان خصوصيات صاحبان خرد بيان مى كند و سود قيامتى آن را پيشواز ملائكه از آنان در محشر، و سلام فرشتگان به ايشان، و عاقبت بخيرى مى داند، از جمله آن مسائل صله رحم است.

و الَّذين يصلون ما امر الله به ان يوصل . . .

در سوره بقره در رابطه با قطع رحم مى فرمايد :

. . .و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يُفسدون فى الأرض اولئك هم الخاسرون.

و رشته اى كه آنان را به پيوند آن امر كرده « صله رحم » مى گسلند، و در زمين فساد مى كنند، اينان در حقيقت زيانكارانند.

آرى، قطع رحم زيانكارى است، و زيان و خسارت آن هم كم نيست.

در سوره رعد درباره قطع رحم آيه اى كمرشكن قرار دارد :

. . .و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يُفسدون فى الأرض اولئك لهم اللَّعنةُ و لهم سوء الدّار.

و آنان كه قطع مى كنند آنچه را خدا به پيوند آن دستور داده، و فساد در زمين مى نمايند بر اينان است لعنت و براى آنان است دوزخ.

در سوره محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد :

فهل عسيتم اِن تولَّيتم اَن تُفسدوا فى الأرض و تقطِّعوا ارحامكم.

شما اگر از فرمان حق روى بگردانيد و فساد در زمين كنيد، و به قطع رحم برخيزيد باز هم اميد نجات داريد ؟

راستى صله رحم چه اندازه اهميت دارد، كه انجامش موجب استقبال فرشتگان از انسان در قيامت، و سلام آنها، و عاقبت بخيرى و قطعش باعث لعنت، و سوء عاقبت، و ممنوعيت از نجات است.

رفع كمبود اقتصادى ارحام با پرداخت مال به آنان همراه با حفظ آبرو و هويت و كرامتشان بهره اى عظيم دارد.

و مثل الَّذين ينفقون اموالهمُ ابتغاء مرضات الله و تثبيتاً من انفسهم كمثل جنَّة برَبوة اصابها وابل فآتت اكلها ضعفين فان لم يصبها وابل فطلٌّ و الله بما تعملون بصيرٌ.

و مثل آنان كه مال خود را در راه به دست آوردن رضاى حق انفاق مى كنند، و با كمال اطمينان، دل به لطف حق شاد دارند، مانند بوستانى است كه در جاى بلندى باشد، و بارانهاى زيادى به موقع بر آن ببارد، و حاصلى دو برابر دهد، و اگر باران بسيار نيايد، اندك اندك بارد تا به ثمر رسد، خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.

ان تبدوا الصَّدقات فنِعمّا هى و ان تخفوها و تؤتوها الفقراء فهو خير لكم و يُكفِّر عنكم من سيِّئاتكم و الله بما تعملون خبيرٌ.

اگر به اهل استحقاق آشكارا صدقات خود را بپردازيد كارى نيكوست، و اگر در پنهانى به نيازمندان آبرومند برسانيد براى شما بهتر است، خداوند به پاداش آن كار پنهان گناهان شما را بپوشاند، و خدا بر اعمال شما آگاه است.

الَّذين ينفقون اموالهم باللَّيل و النَّهار سرّاً و علانيةً فلهم اجرهم عِند ربِّهم و لا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنونَ.

آنان كه اموال خود را شب و روز، پنهان و آشكار انفاق مى كنند، نزد خداوند داراى اجر هستند، و براى ايشان خوف و غصه نيست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 11:4  توسط عباس  |