دلا از خواب خوش برخیز ، نگاه کن چشم عبرت بین ،شتاب سرعت دور زمان تند است. به دور عمر ما، باز اجل هر لحظه چون پرگار می گردد، جوانی تا به کی ، ای ابوالهوس! تا چند نادانی؟ بنای زندگی سست است دانی یا نمی دانی ؟ اگر در عمر کردن نوح و در شوکت سلیمانی، ز آن درس عبرت گیر در دنیا نمی مانی ، در این گلشن بسان شاخ گل یک چند میهمانی ، نگه کن ای دل غافل! بدین موی سپید من، پیام آورده میگوید : ( بهار عمر من بگذشته است اکنون در زمستانی ، هوا سرد است سرما سهمگین وسخت و سوزان است ، جبال و دشت ، چون کافور قیصوری نمایان است، عروسان چمن در زیر برف و یخ گرفتارند، شبانگاهان صدای بوم از ویرانه می آید، ولی این روزگار سخت هم چنان نمی پاید.)
مشو غافل ، مکن غفلت ، مگو فصل زمستان است، به یاد نوبهاری زندگانی شور بر پاکن، بگیر از دست ساقی جام می ، کار مسیحا کن، محبت میکنی با دوست، با دشمن مدارا ز شوق وصل جانان با رقیبان تر ک دعوا کن ، زمستان هم به جای خود ، مبر از یاد عطر و بوی گل های بهاری را،نوای بلبل و آهنگ قمری و قناری را.