تبليغاتX
قران آرامش بخش قلب ها - آيات‌ قرآن‌ متكي‌ بر علم‌ است‌، قرآن‌ نهي‌ از وقوف‌ بر ظنّ و گمان‌ دارد

قران آرامش بخش قلب ها

آيات‌ قرآن‌ متكي‌ بر علم‌ است‌، قرآن‌ نهي‌ از وقوف‌ بر ظنّ و گمان‌ دارد

آيات‌ قرآن‌ متكي‌ بر علم‌ است‌،  قرآن‌ نهي‌ از وقوف‌ بر ظنّ و گمان‌ دارد

و بر همين مفاد آياتي است در قرآن مجيد که: صريحاً إعلام مي کند که: قرآن،  کتاب علم است؛ و آياتش بر أساس علم پايه گذاري شده،  و تفصيل و شرح داده شده است.  و معلوم است هر کتابي که بر أساس علم باشد،  جهل و شک و فرضيه هاي غير قائم بر محور علم و برهان،  و تئوريهاي غير متکي به حق و يقين و اصالت غير قابل زوال،  بر آن راه ندارد.

در سوره أعراف ميفرمايد: و لقد جئناهم بکتاب فصلناه علي علم هدي و رحمة لقوم يؤمنون

(و هر آينه تحقيقاً ما براي ايشان کتابي آورديم که: آنرا برکانون علم مشروح نموده و تفصيل داديم.  و آن کتاب،  کتاب هدايت و رحمت است براي قومي که ايمان ميآورند. )

و در سوره کهف ميفرمايد: الحمدلله الذي أنزل علي عبده الکتاب و لم يجعل له عوجا – قيما لينذر بأسا شديدا من لدنه و يبشر المومنين الذين يعملون الصالحات أن لهم أجراً حسناً – ماکثين فيه أبد. 

(حمد و ستايش،  اختصاص به خداوند دارد.  آنکه بر بنده اش کتاب را نازل نمود؛ و در آن کتاب کجي و انحراف و إعوجاجي قرارنداد – اين کتاب قآئم،  و قيم و نگهبان،  و پاسدار و محافظ،  و داراي سيطره و استيلاي واقعي است که: از طرف خدا منحرفان را به بأس شديد،  و سختي ناهموار بيم بدهد،  و مؤمنان را که أعمال صالحه بجاي ميآوردند؛ بشارت بدهد که: از براي آن پاداش نيکوئي خواهد بود- که در آن پاداش بطور جاودانه زيست بنمايند. )

و حتي از اينجا به بعد،  هشدار ميدهد کساني را که: امور خود را بر اساس ظن و پندار قرار داده،  و بدون اعتماد به علم و يقين مطالبي را بيان ميکنند؛ و عقائد خود را بر آن استوار ميدارند،  در اينجا که ميفرمايد:

و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولداً – مالهم به من علم و لا لأبائهم کبرت کلمهً تخرج منْ أفواههم إنْ يقولون إلا کذب. 

(و براي آنست که:‌بترساند کساني را که ميگويند: خداوند براي خود فرزندي را گزيده است – نه ايشان خودشان در اينمطلب علمي را دارند؛ و نه پدرانشان علمي را دارند.  اين گفتار زشت و ناروائي است بزرگ که،  از دهانشان خارج ميشود.  و ايشان نميگويند مگر دروغ ر. )

در اينجا مشهود است که: فقط علت قول به فرزند داشتن خدا را چون مستند به أمر غير علمي،  و بر پايه غير برهان است،  شديداً ميکوبد؛ و آنرا به مجرد همين أمر،  دروغ تلقي کرده و گفتار زشت و ناهنجار بزرگي رابه آنان نسبت داده،  که از دهانشان مي پرانند؛ و بالأخص با تعبير تخرج من أفواهم – نه با تعبير يعلمون و يعتقدون و امثالهما – ردآئت و پستي و بي اساس معتقدات ظنيه و وهميه،  و بطور کلي همه امور غير يقينيه را محکوم ميکند.

اين مسئله بسيار مهم،  بلکه از أهم مسائل است که: قرآن به مبارزهء نه تنها با جهل و ناداني؛ بلکه با هر أمر غير علمي رفته است؛ و أرآء و أفکار آنان را که به فرضيه هاي غير علمي اتکاء دارند شديداً در هم ميريزد،  و بي ارج ميداند.

يکجا ميگويد: و لا تقف ما ليس لک به علم إن السمع و البصر و الفؤاد کل اؤلئک کان عنه مسئول. 

(و پيروي مکن از آنچه براي تو نسبت بدان،  علم نيست! زيرا که گوش و چشم و دل،  تمام اين أعضاء و جوارح،  در صورت پيروي از أمر غير يقيني مورد بازپرسي و موأخذه قرار ميگرند. )

و در سوره مبارکه نجم يکجا ميگويد: إنْ هي إلا أسماء سميتموها أنتم و أبآءکم ما أنزل الله بها من سلطان إن يتبعون إلا الظن و ما تهوي الأنفس و لقد جاءهم من ربهم الهدي.

(نيستند آنها مگر اسم هائيکه شما و پدرانتان ايشان را بدان اسم ها نامگذاري نموده ايد.  خداوند بواسطه آنها هيچگونه قدرت و سلطنتي را فرود نياورده است.  پيروان اين عقيده پيروي نميکنند مگر از ظن و گمان،  و از آنچه را که نفوسشان هواي آنرا در سرشان بپروراند؛ در حاليکه از سوي پروردگارشان،  هدايت براي آنها آمده است. )

و باز پس از سه آيه ميگويد:

إنَّ الَّذِينَ لَاُيؤمِنُونَ بِالْأخِرَةِ لَيُسَمُّونَ الْمَلَئکَةَ تَسْمِيَةَ الْأنْثَي – وَ مَالَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إنْ يَتَّبِعُونَ إلاَّ الظَّنَّ وَ إنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً[6]

(و آنانکه به روز بازپسين ايمان نمي آورند،  فرشتگان آن عالم را مؤنث و ماده،  نام نهاده اند؛ ايشان در اين نامگذاري علمي ندارند،  و فقط از تخمين و حدس و پندار متابعت مي کنند.  و حقاً که ظن و پندار بهيچوجه انسان را از وصول به حق و واقعيت امر،  بي نياز نميگرداند. )

باز به دنبال همين مطالب به پيغمبرش أمر ميکند که: از کسانيکه از ياد خدا إعراض نموده اند؛ و بدين سبب،  مراد و مقصودشان در زندگي مادي و حيواني و شهوي دنيوي منحصر شده؛ و پايه علمشان فقط بدين نقطه رسيده و سپس خاتمه يافت است؛ إعراض کند.  بجهت آنکه سرمايه علمي آنها در حيات دنيوي مقصور شده،  و به باطن و حيات علوي راه نيافته،  و در زندان طبيعت محبوس گشته اند.

فَأَعْرِضْ عَمَّنْ تَوَلَّي عَنْ ذِکْرِنُا وَ لَمْ يُرِدْ إلَّا الْحَيَوَةَ الدُّ نْيَا ذَلِکَ مَبْلُغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ.

(بنابراين (إي پيغمبر ما) إعراض کن از کسيکه از ياد ما روي گردانيده است؛ و غير از زندگي دنيوي را نخواسته است! زيرا که محل بلوغ علمي و نقطه نهايت دانش اين دسته از مردم،  همين است!)

آيات‌ قرآن‌ كه‌ از پيروي‌ ظنّ و گمان‌ و عدم‌ مطالب‌ علمي‌ شديداً منع‌ مي‌كند

عجيب است قرآن که از علم برداشته شده است،  در تعليماتش نيز أمر به علم ميکند،  و أفرادي را که از ظن و بطور کلي از هر أمر غير علمي متعابعت نمايند؛ نکوهش مينمايد.  در سه جاي از قرآن وارد است که:

إنْ يَتَّبِعُونَ إلَّا الظَّنَّ وَ إنْ هُمْ إلاَّيَخْرُصُونَ.   إنْ تتبعُونَ الا الظَنَّ وَ اِنْ انْتُمْ إلاَّ تَخْرُصُون. 

(متابعت نميکنند – يا نميکنيد – مگر گمان ر. و حالشان اينطور است پيوسته و هميشه به حدس وظن عمل مي نمايند – يا عمل نمي نمائيد-)

وَ مَا لَهُمْ بِذَلِکَ مِنْ عِلْمٍ إنْ هُمْ إلاَّ يَظُنُّون.

(و براي آنان در اين أمر،  علمي نيست.  هر چه هست پنداري است که مي کنند. )

وَ مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إلاَّ اتَِبَاعَ الظَّنِّ وَ مَا قَتَلُوهُ يَقِين. 

(از براي ايشان در قضيه نسبت به دار آويختن عيسي بن مريم،  علمي دستگيرشان نشده است؛ مگر پيروي از خَرْص و گمان.  و بطور قطع و يقين او را نکشته اند. )

وَ مَا ظَنُّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَي اَللهِ الْکَذِبَ يَوْمَ الْقِيمَةِ؟

( و چيست گمان کساني که برخداوند،  افتراي دروغ مي بندند که: در روز قيامت چه برسرشان خواهد آمد؟)

يَا أيُّهَا الَّذِينَ أمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِيراً مَنَ الظَّنَّ إنَّ بَعْضَ الظَّنَّ إثْمٌ.

(اي کسانيکه ايمان آورده ايد،  از بسياري از گمان ها بپرهيزيد! زيرا که بعضي از گمان ها گناه است!)

وَ مَا يَتَّبِعُ أکْثَرُهُمْ إلآّ ظنّاً إنَّ الظَّنَّ لاَيُغْنِي مِنَ الْحَقَّ شَيْئاً إنَّ اَللهِ عَليمٌ بِمُا يَفْعَلُونَ وَ مَا کَانَ هَذَا الْقُرأنُ أنْ يُفْتَريَ مِنْ دُونِ اَللهِ وَ لَکِنْ تَصْدِيقَ ألَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْکِتَابِ لاَ رَيْبَ فيِهِ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ. 

(و اکثريت اين مردم متابعت نميکنند مگر از ظن و گمان را؛ و معلوماست که ظن و گمان بهيچ وجه إنسان را از حق و واقعيت أمر،  بي نياز نميکند.

و اين قرآن چنين نيست که از نزد غير خدا آورده شده؛ و بطور افترآء به خدا نسبت داده شود؛ وليکن آنچه را که در پيش روي اوست،  تصديق ميکند،  و شرح و تفصيل حقايق کتاب عالم علوي است (لوح محفوظ،  و اُمُّ الکتاب،  و کتاب تکوين) و در آن هيچ شبهه و ترديدي نيست که از ناحيه پروردگار عالميان است. )

وَ طائفَةٌ قَدْ أهَمَّتْهُمْ أنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ.

(و گروهي در اين جنگ،  پاسداري و حفظ از جانهايشان،  ايشان را به غم و غصه انداخته بود.  و آنان به خداوند گمان به غير حق،  و باطل مي بردند.  اين گمان،  گمان جاهليت است «که از روي جهل و اوهام سرچشمه ميگيرد،  و با حق و يقين و علم ربطي ندارد» )

قرآن کريم،  پيوسته ناظران به خود را دعوت به حقانيتش نموده،  و در کثيري از موارد،  واقعيت ونفس الامريت خود را بيان ميکند،  و مردم راميخواند تا آراء و أفکار و مطالب خود را با آن تطبيق کنند،  ودر صورت شک و شبهه خود را ملامت کنند که: در برابر اين حقيقت و حقانيت و واقعيت،  آنچه بر خلاف آن،  به ذهنشان آمده است؛ جز أمر بالطل و پوچ و بدون اعتبار چيزي نيست.

درباره دسته اي از منافقين که قرآن را ميخوانند؛ و ايمان واقعي نداشته اند؛ ميفرمايد:

و يقولون طاعة فإذا برزوا من عندک بيت طائفة منهم غير الذي تقول و الله يکتب ما يبيتون فأعرض عنهم و توکل علي الله و کفي بالله وکيل.

أفَلاَ يَتَذَبَّروُنَ الْقُرآنَ وَ لَوْ کَانَ مِنْ عِنْدَ غَيْرِ اَللهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتَلاً کَثير.

(و ميگويند به تو اي پيامبر که:ما أهل طاعت و تسليم هستيم،  ليکن چون ازحضورتو بيرون ميروند؛ جماعتي ازآنها شب نشيني نموده وغير ازآنچه راکه توگفته اي عمل ميکنند؛وبناي امرخود برآن ميگذارند. وخداوند مي‌نويسدآن مطالبي راکه‌در مجالسي شب نشيني باهم گفتگودارند پس اي‌پيامبر ازآنها روي گردان، وتوکل برخدا وکيل باکفايتي است.

آيااين‌گروه‌دراين قرآن، تدبّر نمينمايند؟اگرقرآن ازناحيه غير خداوندبود؛هرآينه درآن اختلاف بسياري رامييافتتند. )

وبنابراين، درقرآن‌که‌اختلافي‌درمضامينش‌ودربيانش‌نيست، ودرمروردهور، و‌پيرايش‌أجيال، وطأئف، ومکاتب متفاوت ازدوست ودشمن، تابحال أحدي راياري آن نبوده است که:براين کتاب مبين، خرده‌اي‌رابگيرد؛وتناقضي‌رابنماياند؛واختلافي‌رانشان ‌دهد؛ و يااُصول ‌کلِّيّه،  ومعارف‌ حقّه‌ إلهيّه ،  وياحکايت‌ها وقصص آنرا ازتاريخ قطعي صيح، جدا کند؛وياقوانين وأحکام آنرا مورد خَدشه قرارداده، وبتواند مخالفت آنها راباعلم به إثبات برساند؛اينها همه نشانگر آنستکه:اين متاب ازحقّ گرفته شده؛وازحقّ برداشته شده؛وبرحقّنازل شده است. ودراينصورت معلوم است که:

 فَمَاذَا بَعْدَ إلاَّ الضَّلاَلُ فَانَّي تُصْرَفُونَ.

(ازحقّ اگربگذري، چه چيزي غيرازضلالت وگمراهي خواهد يود؟پس اي مردم، به کجا کشيده مي شود؟!)

اصالت‌ و حقّانيّت‌ قرآن‌ را هيچ‌ اكتشاف‌ علمي‌ و تجربي‌ و فلسفي‌ نمي‌تواند بكشند

آيه‌اي‌درقرآن‌کريم‌داريم‌که‌صراحتاً‌ميگويد:تمام‌علوم‌حقّه، ودانش‌هاي‌صحيح، درهررشته، ازتاريخ، وجغرافي، وطبّ‌وعلوم‌فزيک، وشيمي، ورياضيّات، وهيئت ونجوم، وعلم طبقات الأرضي، وعلوم اجتماعي، وجامعه شناسي، وفرضيّه ها وتئوري هاي صحيح علمي، ونظايراين علوم که بسيار است، هيچکدام نميتوانند درجزئي ترين مورد ازبيانات قرآن، ايرادي نمود، وبه أصلي ازاُصول ويا به شاخه اي ازفروغ آن، إشکالي ونقصي وارد کنند؛ودرحقانيَّت او، رخنه نموده، ايجادخلل وشکاف نمايند، وبه عبارت ديگر، هيچ أمري نمي تواند، بطلاني رادرقرآن داخل سازد.

اين‌علوم‌پديدآمده، چه‌اززمان‌آدم‌باشد، تازمان‌نزول‌قرآن؛وچه‌اززمان‌نزول‌آن‌باشد، تاروزقيامت.

قرآن‌بطوري‌‌استوار‌است‌که:درتمام‌اينمراحل‌برأساس‌اتکّاءبرحقايق، وواقعيّات‌پيشرو، وغالب، وحاکم، ومسلِّط، ومُسَيْطِر برجميع أرآء وأفکار، وسرمايه هاي علمي ودانشهاي تجربي وعقلي است.

وآن آيه اينست:

 وَإنَّهُ لَکَتَابٌ عَزِيزٌ- لاَيَأتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَکِيمٍ حَمِيدٍ.

(وبدريستکه هرآينه اين قرآن، کتاب عزيزي است که باطل به سوي اونم آيد، نه ازروبرويش؛ونه ازپشت سرش، وازجانب خداوند حکيم وحميد فروآمده است. )

حضرت اُستادآية الله طباطبائي قدسّ الله تربته المنيفة، دربيان خود، درتفسيراين آيه مبارکه، فرموده اند:

 ضميردر وإنَّهُ لِکَتَابٌ عَزِيز به قرآن برميگردد. وعزيز به معناي عديم النَّظير يعني بي مانند؛ويابه معناي منيع است که ازمغلوب شدن خود، جلوگيري دارد. واين معناي دوّم مناسب تر است باآنچه دردنبال ميگويد:لاَيَأتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ، آنستکه:نم تواند باطل به سوي اوبيايد، وبعضي ازأجزاي آنراوياهمه أجزايش راباطل نمايد، باينکه معارف حقّه ايکه درآنست؛ويابعضي ازآنها راغيرحقّه کند، ويااينکه:أحکام وشرايعي که درقرآن آمده، وبه دنبال آن، اخلاقيّاتي راکه بيان نموده است، لَغووبي أثرکرده، وازأرزش عمل بيندازد.

وبنابراين مرادازاين عبارت:مِنْ بَيْنِ يَدَيْةِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ دوزمان حال واستقبال است. يعني زمان نزول قرآن، ومابعدازآن زمان تاروز قيامت.

وبعضي گفته اند:مرادازاين عبارت:مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَمِنْ خَلْفِهِ جميع جهات است؛مثل اينکه صبح وشب راکه باهم گاهي ذکر ميکنند،  مرادتمام زمان است. يعني قرآن ازجميع جهات ازخطامصون است.

وأمَّابرمعناي أوَّل که:مراد زمان حال واستقبال بود، اين معناي عموميّت عدم بطلان، ازگفتارإطلاق خداوند متعال که ميگويد:لاَيَأتِيهِ استفاده مي شود.

وبرهردوتقدير، مدلول آيه اينست که:دربيانات قرآن تناقض نيست؛واخبارش دروغ نيست؛ودرحکمت هايش ومعارفش، وشرايعش بطلان راه ندارد. ومورد معارضه واقع نمي شود؛وبه تحريف آيه اي ازوجهي به وجه ديگر؛ويابه داخل کردن چيزي راکه درآن نيست، درآن؛تغيير وتبديل نم يابد.

 واين آيه جاري مجراي گفتار ديگر خداست که ميگويد:

 إنَّانَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَأنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.

(ماحقّاًوتحقيقاً قرآن راکه ذکراست فرفرستاديم؛وماحقّاً وتحقيقاًحافظ ونگهبان آن مي باشيم. )

وعبارت تَنْزِيلٌ مِنْ حَمِيدٍ به منزله بيان علّت است براي جمله قبل:إنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِيزٌ لاَيَأتِيهِ الْبَاطِلُ الخ يعني چگونه اينطور نباشد، درحاليکه قرآن ازسوي حکيمي که درکارش إتقان دارد، وسُستي ووَهْن درفعلش راه ندارد؛ومحمود وپسنديده است درهرحال، نازل شده است؟)

اينک بايدبرسي کردتا به دست آيدکه:بچه علّت أحکام قرآن که منطبق باحق است، أبدي است؛ ومعارف وعقآئد وأخلاقيّات وشرايع وأحکام آن جاوداني است؟!

علّت‌ ثبات‌ و اصالت‌ قرآن‌،  ابتناء دين‌ اسلام‌ بر فطرت‌ است‌

ازضروريات‌مذهب‌إسلام‌است‌که:اين‌دين‌تاروزقيامت، پايداراست؛وپيغمبراکرم:مُحَمَّد بن عبدالله صلّي الله عليه وآله وسلّم، خاتمالأنبيآء والمُرسلين است، وکتاب آسماني قرآن مجيد، دستورالعمل براي همه جوامع بشري تاروزبازپسين است. وبراي توضيح اينمطلب عرض ميشودکه:أحکام ودستورات يکبار ممکن است، راجع به أفرادخاصّ، وموضوعات مشخصّه، ومحدوده، ومعيّنه بوده باشد. مثل داروي فلان طبيب براي فلان مزيض که ميگويد:درصبح فلان روز، ناشت، فلان مقدارازاين دارو رابخور!

البتّه اين دواي خاصّ، که برموضوع خاصّي وارده شده است،  نميتوان در موارد ديگر که ازجهت موضوع مغايرت دارند، استعمال گردد.

ويکبار أحکام ودستورات، راجع به أفراد خاصّي نيست. بلکه أنواع وأجناس وأ کلِّيَّه درنظر گرفته شده است، مثل آنکه طيب بگويد:هرکس صفرادارد، بايد سرکنگبين بخورد؛وياآنکه بگويد:سرکنگبين رافع صفرا ست. دراينصورت اين حکم، کليّت داشته، وبه تمام أفراديکه درتحت اين عنوان واقعند،  منطبق مي شود. وتمام کسانيکه صفرا دارند؛بهرخصوصيّت که باشند:زن ومرد، سياه وسپيد، خردوکلان، غلام وآزاد، مؤمن وکافر، کوتاه قدوبلندقتامت، شرقي وغربي، همه بايداين دارو رااستعمال نمايند.

فآئده اين دوا نسبت بجميع أفرادعلي السَّويّه است. زيراخصوصيات أفراد أبداً رخالتي درتأثر دارو ندارد. بلکه تمام مؤثّردرمدخليّت، همان وجود صفرادر مزاج آنانست، بدون ملاحظه شرائط محيط وزمان ومکان.

احكام‌ اسلام‌ بر فطرت‌ است‌،  و منحرفان‌ قبل‌ از وصول‌ به‌ مقام‌ انسان‌ گم‌ مي‌شوند

 إنسان داراي طبيعت وسرشت مادّي وجسماني، وداراي سرشت معنوي وروحاني است؛وبايد قابليّت إنسان درأثر مرور، وتدريج زمان عمر، بواسطه حرکت جوهريّه، به تمام کمال، بلکه أکمل خود برسد؛وانسان کامل گردد؛وبه درجه فعليّت محضه ارتقآء يابد. يعني تمام جهات استعداد وقابليّت وي، فعلي شود.

اين أمر فقطّ درصورتي تحقّق مي پزيرد که:سيروحرکت إنسان برطبق مسير ومَمْشاي‌فطرت‌وسرشت اوباشد. وگرنه بواسطه انحراف ازخطّ سيرِفطرت، بهمان أندازه، قابليّت ذاتي، هَدَر رفته؛وارآن جهت تحقّق فعليّت محال، وبدون شکّ درمراتب مادون کمال، گم شده وبه تعبيرقرآن کريم، ضلال يعني کمي وگمراهي، ونيستي‌ونابودي، ومحوردرمراتب‌دانيه، قبل‌ازوصول‌به‌مقصدأفعي، گريبان گيروي خواهد شد.

 وَمَنْ يَـَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالْإيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوآءَ السَّبِيلِ.

(وکسي که إيمان رابدهد درمقابل کفريراکه گرفته است؛پس حقّاً ازراه معتدل ومستوي به گمي وگمراهي رسيده است. )

 ومَنْ يُشْرِکْ بِاللَهِ فَقَدْضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيد.

(وکسي که به خداوند شرک آورد، پس حقّاً درگمي وگمراهي دور وناپيدآئي فرورفته است. )

 وَمَنْ يَکْفُرْ بِالَلهِ وَمَلَئکَتِهِ وَرَسَلِهِ وَالْيَوْمَ الْأَخِرِفَقَدْضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيد.

(وکسي که به خداند، وفرشتگان او، وکُتُبِ او، ورُسُلِ او، وروز قيامت، کفر آورد؛پس حقّاً به گمي وگمراهي دوري درافتاده است. )

 وَمَنْ يَعْصِ اَللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُبِين.

وکسي‌که سرپيچي ازخدا ورسولش نمايد، پس حقّاً درگمي وگمراهي آشکاري واقع شده است. )

 إنَّ رَبَّکَ هُوَ أعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلَهِ وَهُوَ أعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَي.

(حقّاً پروردگار تو:اوداناتراست به کسي که او ازراهش گمراه مي شود؛واوداناتر است به کسي که راه را مي يابد. )

 فَإمَّايَأتِيَنَّکُمْ مِنِّي هُديً فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلاَيَضِلُّ وَلاَيَشْقَي.

(پس إي آدم وحوّائي که به زمين نزول نموده ايد؛اگربه سوي شماازجانب من، هدايتي برسد؛هرکس که از هدايت من پيروي کند، هيچگاه گم وگمراه نميگردد، وبدبخت وتهي دست نخواهد شد. )

شِرک به خدا، وکفر، وعدم إيمان به ملآئکه مَلأأعلي، ورسولان إلهي، وکتاب هاي سماوي، وموقف قيامت، وعصيان خداورسول خد، همه انحراف ازطريق فِطرت، وبه کس إطاعت وقبول اين حقايق، طبق فطرت وغزيزه أوَّليّه خدادادي است،  که دين ومذهب إسلام تأييد و تسديد همان أمرفطري وسرشت إلهي رامي کند. وإمضآء و دلالتش بهمان إدراک باطن ونوربصيرتي است که بدون شآئبه هواجس نفساني، وأرآء وأهوآء شيطاني، درنهايت إنسان، بنا نهاده شده، ونهفته گرديده؛ونفس ناطقه انساني باآن عجين وخمير گرديده است.

وبطور کلّي تمام أحکام إسلام که مجموعه دين را تشکيل ميدهد، برأساس نيازهاي فطري واحتياجات نهفته ومخفيّه اي است که:براي سيرکمالي، وگذرانيدن عمردر چرخ دولاب زمان ومکان، وتحقّق به أعلي مدارج ومعارج بشر، إنسان بدانها تعلّق وبستگي دارد.

دين إسلام که برطبق کتاب آسماني قرآن، دستورات وأحکام ومطالب خودراآورده است؛همگي ازفطرت برداشته شده است؛ وبرأصل نيازهاي درون درسرشت که بايد درمسير اين راه ازآنها متمتّع وبهره مندگردد باتشريع أحکام وتقنين قوانين گرديده است.

أحکام قرآن گرفته شده ازطباطع أوَّيِه إنسان وغرآئزي است که خداوند آدمي راباآن غرآئزسرشته وآفريده است. وچون اين أحکام براي تکميل ورُشْد اين غرآئز است؛لذا هميشه ثابت وغيرقابل تغيير خواهد بود؛مگرآدمي غرآئزإنساني خودراازدست بدهد؛ودراينصورت غير انسان خواهد بود. واين فرض تبدّل ماهيّت است؛ومحال است. پس إنسان تاإنسان است، براي وي اين أحکام ساري وجاري است؛وچون غذاي لايتغيرپپيوسته بايد اوراإشباع وإشراب نمايد. وانسان هميشه انسان است.

وتمام سبب اين فلسفه کلِّيه آنستکه:خصوصيات فرديّه ومُمَيِّزات، أبداًدربي أحکام مدخليّتي ندارند؛وهرحکمي که برروي موضوعي سوارگشته است؛وجود آنموضوع کلْي، بدون دخالت خصوصيّت فرديّه، تمام علّت براي استجلاب آن حکم است.

 فَأقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اَللهِ الَّتيِ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَالاَتَبْدِيلَ لِخَلْقِ اَللهِ ذَلِکَ الِّدينُ الْقَيِّمُ وَلِکنَّ أکْثَرَ النَّاسِ لاَيَعْلَمُونَ.

 مُنِيبِينَ إلَيْهِ وَاتَّقُوهُ وأقِيمُوا الصَّلَوةَ وَلاَتَکُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِکِينَ.

 مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوادِينَهُمْ وَکَانُواشِيَعاً کَلُّ حِزْبٍ بِمَالَدَيْهِمْ فَرِحُونَ.

(بنابراين، برپابداروجهه خود رابراي ديني که از هرجانب به سوي اعتدال ووسط، تمايل دارد. اين دين، همان فطرتي است مه خداوند مردم رابرآن استواروپابرجا که پاسدارشئون حياتي إنسان است؛وليکن أکثريّت مردم ابنحقيقت رانميدانند.

درحاليکه‌همگي‌مجتمعاً‌ودسته‌جمعي‌بايدبه‌سوي‌اوبازگشت‌کنيد، وتقواي‌اوراپيشه‌ساريد؛ونمازرابرپاداريد؛والبتّه‌ازمشکين نبايد بوده باشي!

ازآن کسانيکه دين‌خودرادستخوش تفرقه وجدآئي ساختند، وخودبه دستجات مختلف وأحزاب متفاوت فرقه فرقه گشتند. وهرحزبي به آنچه درنزد آنهاست شادودل خوش مي باشند. )

 اين آيه واضح ميکند که:شالوده دين برأساس فطرت غيرمتغيّره إنسان است. وچون تبديلي درخلقت إنسان وآفرينش ساختمان روحي ونفسي وجسمي اونيست؛لذا اين دين پايداروثابت است.

اين آيه ميرساند که:أکثريّت مردم اين حقيقت رانميدانند. واين کليّت وعموميّت أحکام برپايه إنابه ورجوع به خد، وتقوي، وإقامه نماز، ونفي شرک است. اين آيه ميرساند که:سير حقيقي وتکاملي بشربايد برأصل‌طهارت‌ونفس، وانقطاع‌به‌سوي‌حضرت‌ربِّ‌ودودصورت‌گيرد. ومال‌وفرزند، وتجارت، وزراعت، و

صناعت، همه وهمه درکنار اين أمر مهمّ، وبراي مقدّمه حصول کمال روحي، وصلاح حقيقي إنسان است.  فلهذابايد نه بانظر أصلي؛بلکه بانظر تبعي بدانها نگريست. وبه قدرأرزش مقدمّه براي آنهاأرج قآئل شد؛وقوانين وأحکام معاملات ومکاسب رااين أصل تدوين نموده؛وپايه گذازي کرد.

اهميّت‌بسياربه علوم اقتصاد بطوريکه إنسان رااز أعمال روحي، وکمال معنوي، بازدارد؛وياحرکت اوراکُندکُند؛برضررجامعه وفرد؛وبرعليه مسير واقعي سير آدمي درراه فطرت، درطريق پيداکردن گوهرگمشده مقصوداست. چه خوب تعليم جاوداني قرآن کريم، اين معني رابراي ماشرح ميدهد:

راه‌ كمال‌ ايمان‌ به‌ خدا،  در خشيت‌ بودن‌ از رجوع‌ به‌ خداست‌

 أيَحْسَبُونَ أنَّمَانُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مَالٍ وَبَنِينَ-نُسَارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْرَاتِ بَلْ لاَيَشْعُرُونَ- إنَّ الَّذِينَ- هُمْ مِنْ خَشْيةِ رَبِهِّمْ مَشْفِقُونَ-وَالَّذِينَ هُمْ بِأَيَاتِ رَبِّهِمْ يُؤمِنُونَ-وَالَّذِينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لاَيُشْرِکُونَ-وَالَّذِينَ يُؤتُونَ مَاءَاتَوْوَ قُلُوبُهُمْ وَجَلَةٌ أنَّهُمْ إلَي رَبِّهِمْ رَاجعُونَ-اُولَئکَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ.

(«آياآن کساني که ازاُمّت واحدپيامبرانشان جداشده، وبه صورت أحزاب مختلف متفرّق، ودسته دسته شده اند»چنين مي پندارند که:إمدادي که ما به آنهادرأموال وپسرانشان ميکنيم؛(به فراواني درأموال وکثرت درأولاد)بواسطه آنستکه:مادررسانيدن خيرات به آنهاسرعت مي نمائيم؟!نه اينطورنيست. البتّه آنها نميدانند؛وشعور وإدراک ندارند.

آنانکه ازهول وخشيت لقاي پروردگارشان درترس مي باشند؛وآنانکه به آيات پروردگارشان إيمان ميآورند؛وآنانکه براي پروردگارشان شريک قرارنميدهند؛وآنانکه درراه خداآنچه راکه خدا به آنها داده است، ميدهند؛درحاليکه دل هايشان ازبازگشت ورجوع به خدا درترس خوف مي باشد؛آنهاهستند که:درخيراتْ سرعت مي نمايند؛ودرربودن گودي خيراتْ،  سبقت ميگيرند. )

دستورات‌ قرآن‌ كه‌ در صراط‌ مستقيم‌ است‌،  بر نهج‌ عقل‌ و فطرت‌ است‌

راه ومسير فطرت، همان صراط مستقيمي است که:بحث ازآن مفصّلاً به عمل آمد؛وشرع أقدس نيزطبق همان روش، دستورات خود راپياده کرده است. ومعلوم است که عقل، حکمي منافي با حکم فطرت ندارد.

 کُلُّ مَاحَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ حَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ؛وَکُلُّ مَاحَکَمَ بِهِ الشَّرْعُ حَکَمَ بِهِ الْعَقْلُ ازهردوطرف صادق است(هرچيزي راکه عقل بدان حکم نموده است؛شرع بآن حکم کرده است. وهرچيزي راکه شرع بدان حکم نموده است، عقل برآن حکم کرده است. )

 ملاحظه کنيد:دراين آيات ذيل، قرآن کريم چگونه أحکام روشن، و واضح خود راکه تحقيقاً مورد إمضاي عقل ميباشند؛وهرفطرت سليم، وهرعقل قويمي آنراانتخاب ميکند؛وطبق آن حکم ميدهد؛بيان فرموده است.  وسپس درپايان آن، ميگويد که:اين صراط مستقيم است که بايد ازآن پيروي کنيد؛وازراههاي ديگرنرويد؛وازآن سبيل ها متابعت ننمائيد که: شما را از راه خدا متفرق مي رسازند.  به علّت آنکه برداشت ونهج آن سُبُل برأساس حکم فطرت نيست. بلکه با حکم آن درتضّاد است:

قُلْ تَعَالَوا أتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّکُم عَلَيْکُمْ أنْ لاَ تُشْرِکُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوَالِدَيْنِ إحْسَاناً وَ لاَ تَقْتُلُوا أوْلاَدَکُمْ مِنْ إمْلاَقٍ نَحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَ إيَّاهُمْ وَ لاَ تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ مَا ظَهَر مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَ لاَ تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اَللهُ إلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِکُمْ وَ صَّيکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ وَ لاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إلاَّ بِالَّتِي هِيَ أحْسَنُ حَتَّي يَبْلُغَ أشُدَّهُ وَ أوْفُوا الْکَيْلَ وَ الْمِيزَانَ بِالْقِسطْ لاَ نُکَلِّفُ نَفْساً إلاَّ وُسْعَهَا وَ إذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ کَانَ ذَاقُرْبَي وَ بِعَهْدِ اَللهِ أوْفُوا ذَلِکُمْ وَصَّيکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ.  وَ أنَّ هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاَ تَّتِبعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِيِلِهِ ذِلَکُمْ وَصيَّکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ.

(بگو «اي پيغمبر!» بيائيد،  تا من براي شما تلاوت کنم و بخوانم: آنچه را که پروردگارتان براي شما حرام کرده است: آنکه هيچ چيزي را با خدا مؤثر ندانيد،  و شريک براي او قرار مدهيد! و به پدر و مادرتان نيکي کنيد! و أولادتان را از فقر و تنگدستي نکشد! ما ايشان و شما را روزي ميدهيم! و به کارهاي قبيح و زشت نزديک مشويد! چه ظاهر و آشکار باشد؛ و چه مخفي و پنهان! و نکشيد ذي نفسي را که خداوند کشتن او را بر شما حرام کرده است؛ مگر آن کشتن از روي حق باشد! اينست اي مردم آنچه را که پروردگارتان به شما توصيه نموده است،  به اميد آنکه: از روي تعقل و تفکر عمل کنيد؛ و به منافع و محاسن اين اُمور آگاهانه برخورد کنيد!

و به تصرف در أموال يتيمان خود را آلوده مکنيد،  مگر به طريقي که از همه طرق تصرف،  بهتر باشد «داد بر منفعت يتيمي و غبطه براي او تمام شود» تا زماني که يتيم به مقام قدرت و استواري در تصرف و رتق و فتق امور مالي خود برسد! و در وقت معامله ترازو و پيمانه را کافي و وافي بدهيد! و از روي عدل و قِسط انجام معاملات را بنمائيد! ما بهيچکس تکليفي نمي کنيم،  مگر به اندازه وسعت وگنجايش توان وقدرت او. وچون سخني گفتيد وحکمي نموديد، باعدالت قرين باشد؛ واگرچه آن موردسخن وحکم، أزأرحام وأقرباي شما باشد؛مباداحکم رابر له اووبرعليه ديگري بدهيد!وباعهدوپيماني که خداباشما بسته است؛وفاکنيد!اينست آنچه راکه پروردگارتان به شما توصيه نموده است؛به اميد آنکه متذّکرگرديد!

واينست آن صراط من که، مستقيم است. بنابراين بايدشما ازاين صراط پيروي نمآئيد؛وازراههاي ديگر، وطرق وسبل جداي ازاين راه متابعت نکنيد که، شماراازراه پروردگارتان جدامي سازند!اينست آنچه راکه پروردگارتان به شما توصيه نموده است، به اُميد آنکه درتحت حفظ ومصونيّت الههي درآئيد!)

 ببينيد:دراين آيات چگونه أوامرخود رامبتني برموعظه وبيان علّت نموده؟وچقدرصريح وروشن اين دستورات راکه موردپسند وإمضاي هرعقل استوار، وهرسرشت پاک است، به عنوان تلاوت وتوصيه وسفارش رَبِّ که مربّي وآفريننده، وپرورش دهنده است بيان ميفرمايد؟وآنگاه گوشزد ميکند که: اينست صراط مستقيم حضرت او. وآنچه برخلاف اين باشد؛ناشي از عشّ، وغلّ،  وکورت،  وآلايشي است که: ازنفوض خبيثه برون جسته،  وازنهادهاي‌ ناپاک ‌براي تعدّي، وتجاوز، وستم، وحرکت براساس عدوان، وناعدالتي، وزشتي ه، وقبايح، ومنکرات ظاهريّه، وباطنيّه، منشأپيداکرده است.

اين آيات چنانست که تو گوئي:باباطل آدمي گفتگودارد؛وازدرون وي بااو سخن ميگويد!

اينست معناي جاودانه بودن قرآن که برأصل أصيل، وأساس متيني تکيه زده است. واين برنامه ثابت ولايتغيّر راتاروز قيامت، برايهرفردي، درهر جامه اي، ودرهرزمان ومکاني، بدون استثنآء، تدوين کرده؛وپيامبرعظيم الشأن ازلسان خداوند رَبِّ رحيم، به عنوان تلاوت وقرآئت براي مابازگو ميکند.

آن پيغمبري که يک جانش به سوي عالم غيب است؛ويک جانبش به سوي اين عالم شهادت. ازآنجا ميگيرد؛ودراينجا پس ميدهيد. ازآنجا تلقي‌ميکند:وَإنَّکَ لَتُلَقَّي الْقرْآنَ مِنْ لَدُنَ مِنْ لَدُنْ حَکِيمٍ عَلِيمٍ ودراينجا همچون أمواج نورمعنوي، ومَلَکوتي، سراسراُفق مُلْکي رافراگرفته؛وطنين صوت، ازحنجره پربرکتش به قطبين راتسخيرنموده؛وتاروزبازپسين جان هاي عاشق وشيداي وصول ولقاي جمال حقّ رابدين ترانه مترنّم ميدارد.

  معناي‌ ظهر و بطن‌ و حدّ و مُطَّلع قرآن‌،  و يَجْري‌ القرآن‌ كما يجري‌ الشمس‌ و القمر

 عيّاشي درتفسيرخودباإستنادش ازفضل بن يَسار روايت ميکند که اوگفت:

 سَئلْتُ أبَاجَعْفَرٍعَلَيْه السَّلامُ‌عَنْ هَذِهِ الرِّوَايَةِ:مَامِنْ الْقُرآنِ أيَةُ الاّوَلَهَا ظَهْرٌ وَبَطْنٌ؛وَمَافِيهِ حَرْفٌ إلاَّوَلَهُ حَدٌّ، وَلِکُلِّ حَدٍّ مُطَّلَعٌ.

 مَايَعْنِي بِقُولِهِ:لَهَاظَهْرٌوَ بْطنٌ؟

 قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ:ظَهْرُهُ تَنْزِيلُهُ؛وَ بَطْنُهُ تَأوِيلُهُ. مِنْهُ مَامَضَي؛وَمِنْهُ مَالَمْ يَکُنْ بَعْدُ. يَجْرِي کَمَايَجْرِي الشَّمْسُ وَالْقَمَرِ. کُلَّمَا جَآءَ شَيْيءٌ وَقَعَ.

 قَالَ اَللهُ تَعَالَي:وَمَايَعْلَمُ تَأوِيلَهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْم نَحْنُ نَعْلَمُهُ

(من ازحضرت إمام محمّد باقرعليه السّلام سئوال کردم:ازمعناي اين روايت که ميگيد:هيچيک ازآيات قرآن نيست، مگر آنکه ظاهري دارد، وباطني دارد. ودرقرآن، هيچ حرفي نيست مگر آنکه حدّي دارد، ومُطَلَّعي دارد.  مرادازگفتار ظَهْر وبَطْن که دراين روايت وارده شده است؛چيست؟!

حضرت گفت:ظاهر قرآن همين عباراتي است که نازل شده است؛وباطن قرآن، مفاد ومرجع ومعنائي است که اين ظاهربدان بازگشت ميکند که آنراتأويل گويند.

بعضي ازمفاد آن تأويل ها گذشته است، وبرخي ازآنها هنوزنيامده است. قرآن همچون خورشيد وماه که درجريان وگردش هستند، درجريان وگردش است. هروقتي که چيزي پديدآيد، وحادثه اي پيش آيد، قرآن برآن واقعه، خود رامي اندازد؛ومنطبق مي کند.

خداوند‌ميگويد:تأويل‌ومعناي‌بازگشت‌‌قرآن‌راکسي‌نميداند، مگرخداوندوراسخان‌درعلم.‌ماتأويل‌و

مفادبازگشتي‌ظواهر قرآن راکه باطن آنست، ميدانيم!)

ازاين روايت استفاده ميشودکه:معاني آيات کلّي است وعموميّت دارد. وهرطائفه اي که سابقاً بوده اند، ويابعداً خواهند آمد؛آيات قرآن شامل حال آنها خواهد شد. همچون شمس وقمرکه پيوسته درآسمان حرکت ميکنند؛وهرنقطه اي اززمين راکه برسند، نورميدهند. واختصاص به مکان معيّن ندارند؛همچنين قرآن‌چون‌خورسيدوماه‌باهرکس‌درهر‌زمان‌ودرهرمکان(اززمان‌قرآن، ويا قبل ازآن، تاروزقيامت، ودرهرکس درهر نقطه ازنقاط کره زمين:شمالي جنوبي، شرقي غربي استوآئي، قارّه جديدوقارّه قديم، زن ومرد، سياه وسپيد)مواجه باآن کسي که مي باشد، به اوحُکم ونورميدهد؛وسپس ميگذرد؛ونوروحکم خودرا متوجه أفراد ديگري که بعداً به وجودميايند، مينمايد، وهکذا.

 ذكر داستان‌ها و قصص‌ قرآن‌ براي‌ چه‌ فائده‌اي‌ است‌؟

 وروي ايمعني، داستان ها وَقصَصي که درقرآن مجيد آمده است، وشرح حال پيغمبري وياأمَّت وي رابيان ميکند،  أبداًاختصاص به آنها نداشته؛بلکه شامل يکايک حال أفراد قبل از آن پيامبر، وأفراد بعدازآن پيامبرخواهد شد.

مابراي‌توضيح‌اينمطلب، ناچاريم‌ازبيان‌يک‌أمر‌مهمّي‌که‌تذکرآن‌ضرئرت‌دارد. وآن‌اينست‌که:ماميدارنيم:درقرآن‌کريم، داستانهاي‌بسياري‌آمده‌است. داستان‌آدم، وحوّ، وشيطان، وخروج‌ازبهشت، وتوبه‌آدم، و

موعظه‌خداوند‌به‌‌آدم‌وسجده‌فرشتگان، وتمرّد‌شيطان، وداستان‌نوح، وأندرزاوبامردم‌ومخالفت‌آنان، ونصيحت‌به‌فرزند، وتمرّد‌وي، و

طوفان، وگفتارغرقاب‌شدن‌همگي‌غيرازنوح‌ومتابعان؛وداستان‌لوط، ومعصيّت‌قومش، وداستان‌شُعَيب، وصالح، وداستان‌حضرت‌موسي، وعيسي، وإبراهيم، وهمچنين‌داستانهاي‌مختلف‌ديگراز‌قصّه‌‌أبابيل‌وأبرهه، و‌ذوالقرنين،‌و

سليمان، وبلقيس، وداود، ومحاکمه‌نزدوي، وداستان‌‌يوسف‌وزليخ، و‌يعقوب‌‌و‌سلطنت‌مصر، وسجده‌براداران، و‌

داستان‌اسمعيل، وتوّطن‌درمکّه‌پس‌از‌هجرت‌ازأرض‌أقدس؛ونيزبسياري‌ديگرکه ذکريکايک آنها به طول مي‌انجامد.

و ما ماموريم به خواندن و قرائت وتلاوت اين آيات واين قصص و حکايات. در ناز ها ميخوانيم؛ونماز مابدون خواندن قدري ازقرآن که از جمله همين قصص است؛ مقبول نيست.

وعلاوه مي بينيم که: خداوند نيز دّّائماً باذکر إذْقَالَ،  أذْقَالَ ياد بياور زماني راکه عيسي چنين گفت؛‌زماني راکه موسي چنان گفت.  ويا با عبارت اذْکُرْ به خاطر داشته باش! پيوسته ما را متنبّه ميکند.  مانند قوله تعالي:

 وَاذْ کُرْ فِي الْکِتَابِ مَرْيَمَ إذِا نَتَبَذَتْ مِنْ أهلِهَا مَکَاناً شَرْقيّاً

(و يا بياور در کتاب،  مريم را هنگاميکه از قوم وخويشاوندانش در محل شرقي( بيت المقدس) کناره گيري کرد!)

 وَاذْ کُرْ فِي الْکِتَابِ إبْرَاهِيمَ إنَّهُ کَانَ صِدِّيقاً نَبِيّ.

(و يا بياور در کتاب،  إبراهيم ر،  که حقّاً او پيغمبري صِرِّيق بود!)

 وَ اذْکُرْ فِي الْکِتَابِ مُوسَي إنَّهُ کَانَ مُخْلَصاً وَ کَانَ رَسُولاً نَبِيّاً

(و يا بياور در کتاب،  موسي را که حقّاً او از مخلَصين بود؛ و از پيغمبران مرسلين بود. )

 وَ اذْ کُرْ فِي الْکِتَابِ إسْمَعِيلَ إنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ.

(و يا بياور در کتاب اسمعيل را که حقّاً او در وعده خود،  صادق بود. )

 وَاذْ کُرْ فِي الْکِتَابِ إدْرَيسَ إنَّهُ کَانَ صِدِّيقاً نَبِيّاً

(وياد بياور در کتاب إدرس را که حقّاً او پيامبري صِدِّيق بود. )

 وَاذْ کَرْ عَبْدَنَا أيُّوبَ إذْنَادَي رَبَّهُ أنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ.

(و يا بياور بنده ما أيّوب را در وقتي که پروردگار خود را ندا کرد که: شيطان با رنج ودر و سختي با من برخورد کرده است. )

 وَ اذْ کُرْ عَبْدَنَا إبْرَاهِيمَ وَإسْحَقَ وَ يَعْقُوبَ اُلِي الْأيْدِي وَ الْأبْصَارِ.

(و يا بياور بندگان ما: إبراهيم وإسحق ويعقوب را که صاحبان اقتدار و بصيرت بوده اند. )

 وَ اذْ کُرْ إسْمَعِيل وَاَلْيَسَعَ وَذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأخْيَارِ.

( و يا بياور إسمعيل ويوشع و ذوالکفل را که همگي آنها از أخبار بوده اند. )

 وَ اذْ کُرْ أخَاعَادٍ أذْ أنْذَرَ بِالْأحْقَافِ.

( و يا بياور برادر عاد خود را (هُود) در هنگامي که در سرزمين أحقاف، قوم خود را بيم داد. )

اين آيات که بسياري در سوره مريم؛ وبسياري در سوره ص،  وبعضي در سوره أحقاف است،  براي چه نازل شده؛ و ما به عنوان تعبّد،  وبلکه بهترين عبادات که: تلاوت کلام پروردگار است آنها را قرآئت ميکنيم؟

آيا مقصود،  فقط فهميدن و دانستن جريان کار پيشينيان است که: در اين فرض با أفسانه سرآئي چه تفاوتي دارد؟ أفسانه گويان حکايتي را ميگويند؛ و مردم فقط مي شنوند،  ترتيب أثر ونتيجه اي به دنبال آن.

نه،‌چنين نيست،  منظور و مقصود،  مجرّد بيان أحوال و ترجمه اُمَم سالفه همچون علم تاريخ،‌ورجال،  و ترجمه أحوال،  نيست،  بلکه منظور و مقصودي بسيار بالا تر وعالي تر است؛ که ما به عنوان تقرّب به سوي خدا که مخّ وأساس عبادت است؛ آنها را قرآئت مينمائيم؛ و در هر صبح و شام در منزل هايمان علاوه بر أوقات نماز،‌ اين داستان ها را نه يکروزه و دو روز،  بلکه تا روزگار باقي است ميخوانيم؛ و مأموريّت به تلاوت وتدبّر در معاني و مغزي و نتيجه آن مي باشيم.

علّت‌ قرائت‌ قصص‌ قرآن‌،  وجود مشابه‌ آنها در نفوس‌ همة‌ مردم‌ است‌

علّت آنستکه: اين داستان ها در حقيقت برداشت از کارهاي خود ما،‌صفات خود ما؛ عقآئد خود ماست.  غاية الأمر در قالب حکايت از مردمي که من جميع الجهات مشابه ما بوده اند؛‌ وآمده اند؛ و رفته اند،‌ برداشته شده؛ وأخذ گرديده است.  وبراي تفهّم و تدّبر،  وعبرت،  وپند،  وموعظه،  ما بايد آنها را بخوانيم،  تا نقاط ضعيف و زشتي که در نفوس آنها بوده است،  ما مشابه آنها را در نفوس خودمان پيدا نموده وإصلاح کنيم ونقاط قويّ ونيکي که در آنها بوده است،  ما در نفوس خودمان نيز تقويّت کنيم،  و يا پديد بياوريم.

وبه عبارت ديگر در نفوس ما فرعون است وموسي؛ وحَواريون فرزند مريم وقبطيان وبني إسرآئيل و سبطيان،  وقوم يَهود وعيسي بن مريم.  در نفوس ما نمرده است و حضرت إبراهيم،  آدم و حَوّا،‌ هابيل و قابيل،  قوم عاد وحضرت هود،  گروه ثمود و حضرت صالح،  أبرهه با پيل هاي جنگي و حضرت عبدالمطّلب وبالأخره مُحَمَّد و عَلّي،  و منافقين و مشرکين وکافرين که سرگذشت آنها را در سوره هاي قرآنيّه ميخوانيم.

و چون ما داستان موسي و بني اسرائيل وکُنْدي ها و سستي ها و ايرادهاي بيج،  و بالأخره گوساله پرستي،  و گم شدن آنها را در تَيْه ميخوانيم،  درست بايد بدانيم که: همان جهات ايراد و سستي و توجه به اُمور نفسانيّه،  وعبادت آثار،  و ميل به شرک،  در ما هم هست.  واگر ما مسلمانان لحظه اي از خدا غافل شويم،  و به دنبال مادّه پرستي،  و زخارف دنيويّه برويم؛ تمام آن أخلاق سيِّئه و صفات نکوهيده،  وأعمال ناشايسته به سراغ ما ميآيد؛‌وموسي رادر وجودمان ضعيف،‌و تنها وبدون يار وياور ميکند.  واگر طبق همان إيمان وثبات وايقان به خدائي را که موسي داشت،  ما هم داشته باشيم،‌از مُخْلَصين خواهيم بود؛ واز بندگان صرْف ومطيع خد،  ونفس امّاره نميتواند ما را از پاي در آورد.

باري وقتي که ما در قرآن ميخوانيم: وَ إذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَئکَةِ إنِّي جَاعِلٌ فِي الْأرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أتَجْعلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسَفِکُ الدِّمَآءَ‌ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قَالَ إنِّي أعْلَمُ مَالاَ تَعْلَمُونَ.

(و يا بياور هنگامي را که پروردگار تئبه فرشتگان گفت: من حقّاً در زمين،  خليفه خود را قرار ميدهيم!

فرشتگان گفتند: آيا تو قرار ميدهي در زمين،  کسي را که فَساد کند،  وخون ها را بريزد؛ درحاليکه ما موجوداتي هستيم که: با حمد وسپاس تو،  تسبيح و تقديس تو را بجاي ميآوريم؟! خداوند گفت: من ميدانم چيزي را که شما نميدانيد!)

تا آخر آيه سي و هشتم از همين سوره که جميعاً درباره آدم وتعليم جميع أسمآء به او،  و عرضه بر ملائکه،  واظهار عجز آنها از علم به أسمآء و سجده ملآئکه،  و تمرّد إبليس،  و خطاب حقّ تعالي به آدم و زوجه اش که: در بهشت سکوت گزينند؛ و نزديک اين شجره نشوند‌؛ و اغواي شيطان آن دو ر،  وأمر به هبوط آنها به زمين،  وتلقّي آدم از خدايش کلمات ر،  وپذيرش توبه او،  و نصيحت خداوند به آنها که: در صورت پيروي از هدايت او،  هيچ أندوه و ترسي وارد بر آنان نخواهد شد؛ همه وهمه بعينها راجع به يکايک از ماست.  وما نيز در درون خود،  مخاطب أمر ونهي خدا بوده،  وآفريده شده،  و تعليم داده شده أسمآء ميباشيم. و در عين حال،  مأمو به سجده هستيم.  ودر صورت تمرّد مورد لعنت و غضب حقّ قرار ميگيريم؛ و مأمور به سکونت در بهشت وعدم أکل از شجره،  و بالأخره مخالفت از روي غفلت و جهالت،  ونزول در عالم زمين،  و إلقآء توبه،  و پذيرش آن درصورت متابعت،  وغير ذلک من الوقايي،‌ طابق النَّعْل بالنَّعْل مي باشيم.

يعني در نفوس ما آدم است و حَوّآئي،  و شيطاني و فرشته اي،  و کَأنَّه خدا که ميگويد: يَا أَدَمُ أنْبِئهُمْ بِأسْمَآئهِمْ(إي آدم! أسمآءِ را به ملئکه ياد بده ) بما ميگويد: أنْبِئهُمْ بِاسْمَآئهِمْ.  و در اينصورت،  أمر و نهي،  وتمرّد واطاعت،  و تَجَرّي و انقياد،  و رسيدن به مقام لِقآء وفنآء وبَقآء وأعلي عَلَيّينِ و سِدْرة المنتهي غيره،  همگي بعينها براي ماست.

 نميخواهم بگويم: خطاب قرآن به آدم نوعي است وراجع به جنس است،  نه بآدم شخصي.  زيرا اين گفتار خلاف ظهور،  بلکه نصّ قرآن است که: آدم و حوّاي شخصي را مورد سئوآل قرار ميدهد.

 ميخواهم بگويم: خطاب به شخص آدم وحوّ،  از جهت مِلاکْ بعينه،  خطاب به ماست.  و چون ملاکدر ما تامّ وتمام است،  از جهت نتيجه وأثر،  و وصول به بهشت ونار،  و يا سعادت و شقاوت،  باآدم هيچ فرق نداريم.

داستان‌هاي‌ خصوصي‌ قرآن‌،  عبرت‌ براي‌ جميع‌ مردم‌ است‌

 و عليهذا تمام اين داستان ها براي م،  و دستورالعمل،  و موعظه وأندرز براي ماست.  و بر همين أصل است که: خداوند در پايان اين قضايا مثلاً داستان نوح وطوفان،  و داستان صالح و عقرناقه وقوم ثمود،‌ وداستان هود وقوم عاد و عذاب آنها در هفت شب وهشت روز به بادهاي سموم،  وغير اين قضايا،‌ ميفرمايد: اينها تذکره و ياد آوري است براي معتبر ين و متذّکرين.

 در خاتمه داستان طويل و عريض حضرت يوسف علي نَبِيِّنا وآله وعليه السّلام ميگويد:

 لَقَدْ کَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِاُولِي الْألْبَابِ.

 (هر آينه تحقيقاً در بيان سرگذشت،  وقصّه هاي ايشان،  براي صاحبان عقل وداريت،  عبرت است. )

 درباره بَلْعَم بَاعُورَآ که پس از عبادت،  از هواي نفس أمّاره وشيطان متابعت کرد؛ وآياتي را که از جانب خدا بدو رسيد،‌ از خود منسلخ نمود؛‌ و به شهوات راني دنيوي مخلّد گرديد؛ و خداوند مثل او را به سگ ميزند؛ سپس ميفرمايد: ذَلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ کَذَّبُوا بِأيَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَکَّروُنَ

 (اينست مثل گروهي که آيات ما را دروغ پنداشتند،  پس تو إي پيغمبر!داستانهاي ما را براي آنها بيان کن؛به اميد آنکه تفکّر کنند!)

 در سوره غافر ميفرمايد: وَلَقَدْ أرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنَا عَلَيْکَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْکَ وَمَا کَانَ لِرَسُولٍ أنْ يَأتِي بأَيَةٍ إلَّا بِإِذْنِ اللَهِ فَإذَا جَآءَ أمْرُ اللَهِ قُضِيَ بِالْحَقِّ وَخَسِرَ هُنَالِکَ الْمُبْطِلُونَ.

( و هرآينه تحقيقاً ما پيغمبراني را پيش از تو فرستاديم که: داستان بعضي از آنها رابراي تو گفتيم؛‌ و داستان برخي از آنها رابراي تو نگفته ايم.  و براي هيچ پيامبري چنين قدرتي نيست که: بتواند آيه اي را بياورد،  مگر با إجازه خد.  بنابراين چون أمر خدا در رسد؛ به حق حکم کرده مي شود؛ و در آنجا أهل بطالت،  دچار خسران خواهند شد.  )

و پس از سه آيه مي گويد:

أفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأرْضِ فَيَنْظُرُوا کَيْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ کَانُوا أکْثَرَ مِنْهُمْ وَ أَشَدَّ قُوَّةً وَ أثَاراً فِي الْأرْضِ فَمَا أغْنَي عَنْهُمْ مَا کَانُوا يَکْسِبُونَ [51]

(بنابراين،  آيا اين مردمان،  در روي زمين سير و گردش نميکنند؛ تا نظر کنند،  و ببينند: عاقبت کار آنانکه پيش از ايشان آمده اند،  و هم از جهت أفراد،  و هم از جهت قدرت و آثار از اينان بيشتر و قوي تر بوده اند،  چه شده است،  و به کجا منتهي گرديده است؟! پس آنچه را که در دنيا کسب کرده اند؛ أبدا دستي از آنان نگرفت،  و ايشان را بي نياز ننمود. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 10:3  توسط عباس  |